شاپور بهیان http://shapourbehyan.mihanblog.com 2017-09-19T19:22:59+01:00 text/html 2017-09-13T11:58:38+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان فایل pdf پاسخ به سه سوال درباره سارتر http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/260 <div><br></div><div><br></div><div><a href="http://s9.picofile.com/file/8306368476/sartre.pdf.html" target="" title=""><font size="4">http://s9.picofile.com/file/8306368476/sartre.pdf.html</font></a></div> text/html 2017-09-13T10:28:34+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان فایل pdf منطق وارونه دنیای هنر http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/259 <div><br></div><div><a href="http://prof.mau.ac.ir/images/Uploaded_files/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%20%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87[6637218].PDF" target="" title=""><font size="4">http://prof.mau.ac.ir/images/Uploaded_files/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%20%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87[6637218].PDF</font></a></div> text/html 2017-09-13T10:22:24+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان فایل فانتزی و پایداری حقیقت http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/258 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><a href="http://prof.mau.ac.ir/images/Uploaded_files/fantezi2[6964238].PDF" target="" title=""><font size="3">http://prof.mau.ac.ir/images/Uploaded_files/fantezi2[6964238].PDF</font></a> text/html 2017-09-09T10:13:48+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان پارانویا http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/253 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><br></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">شهریور 41 به دنیا آمدم. پدرم دو ماه دیرتر برایم شناسنامه گرفت. شد 26 آبان‌ماه 41. این تاریخ تا مدت‌ها یادم نمی‌ماند. وقتی کارمندی، کسی که تاریخ تولد شناسنامه‌ای‌ام را می‌پرسید که برای کاری لازم داشت، &nbsp;به دست و پا می‌افتادم که ای خدا حالا کی بود این تاریخ تولد رسمی و انتظار و تعجب او، بر هول و ولایم می‌افزود؛ هنوز نرفته‌ام پی بگیرم که آن شهریور 41 چه اتفاق‌هایی افتاد در کل کشور و در کل دنیا؛ هر چه بود من هم یکی از همین اتفاق‌ها بودم که همه‌شان را کنار هم بگذاریم می‌شود سرنوشت آدمی مثل من. باز می‌توانم ادامه بدهم و همان قضیه شناسنامه را دنبال کنم و ربطش بدهم به سرنوشت؛وقتی محضردار از پدرم پرسید:" اسمش را چه می‌خواهی بگذاری؟"پدر گفت:" شاهرخ". می‌‌توانم تصور کنم که پدر لحظه‌ای به چهره محضردار نگاه کرده بود و با تردید اسم را گفته بود؛ انگار بخواهد نظر محضردار را هم بداند و طرفْ انتظار پدر را بی‌پاسخ نگذاشت. گفت:" شاهرخ نمی‌شه، شاه توشه." برای پدر توضیح داد شاه منحصر است به خاندان پهلوی،""شارخ هم که نمی‌شود گذاشت؛ پدر گفت:"شاپور چطوره؟"و محضردار نوشت شاپور؛و لابد سعی کرد اسم‌ام را فشرده، بدون تکیه احتمالی روی ه ترسناک و تابو، تلفظ کند. سعی کرد اسمم را در هم بپیچد. سریع بگوید؛ طوری که حتی بشود نشنیدش که محضردار بگوید یک بار دیگر بگو.پس از همان اول اول حذف در زندگی‌ام وارد شد. از همان اول نام‌ام کامل نبود و این حذف‌شدن‌ مسیرش را کماکان در زندگی‌ام ادامه داده است .<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;اما این بخشی از روایت است؛تری ایگلتون پارانویا را وضعیتی می‌داندکه در آن همه چیز "به‌نحو آزاردهنده‌ای" معنادار می‌نماید و در این وضعیت،همه معانی به هم مرتبط می‌شوند تا یک نظام همبسته را به‌وجود آورند .جهان تبدیل به یک کلان‌روایت واحد می‌شود، یک پلات، یک طرح،که در‌آن جایی برای امر اتفاقی وجود ندارد.بین شخصیت و رویداد رابطه‌ای مرموز وجود دارد.رمان از دیکنز تا جویس هم همین را&nbsp; نشان داده است. فروید فکر می‌کرد که نزدیک‌ترین چیز به پارانویا فلسفه است که دنبال این است &nbsp;که کلیدی برای همه واقعیت پیدا کند.باز به عقیده ایگلتون &nbsp;داستان هم می‌تواند همین وضع را داشته باشد.چون داستان، جزییات و تکه‌های مختلف &nbsp;را در کنار هم قرار می‌دهد تا مطابق با یک بینش منجسم، جهانی را خلق کند.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;یک بار دخترم به من گفت که همیشه در خیابان احساس می‌کنم مردم دارند در باره‌ام فکر‌می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، برای خودشان نظر می‌دهند. نظرش این بود که آنها واقعا کاری با او ندارند. سرشان به خودشان گرم است. او معتقد بود این حس را من به او منتقل کرده‌ام. سر میز نهار یا شام ،یا در موقعیت‌های دیگر، وقتی از برخوردهای روزانه‌ام با آدم‌های مختلف حرف می‌زنم، مرتب دارم چیزی را به چیزی ربط می‌دهم که در عمل و در واقعیت ، ممکن است وجود نداشته باشد.داستانی دیدن دنیا، یک سمپتومِ پارانویاست. اما من بدون داستان چه می‌توانم بکنم؟<o:p></o:p></span></p> text/html 2017-09-04T10:11:08+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان درچین http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/251 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"><br></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><br></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">آخر مرداد برای یک هفته رفتیم چین.با زینت و نوشین که یکی از تصویرهایش برای کتاب کودک انتخاب شده بود تا در غرفه ایران در نمایشگاه کتاب که در پکن برگزار می‌شد، نمایش داده شود.مشکل بزرگ ما در چین ، این بود که نمی‌توانستیم درست ارتباط برقرار کنیم. به نظر می‌رسید چینی‌ها بر اساس نظام دوتایی آره-نه یا یک دو برنامه‌ریزی‌ شده‌اند. شق دیگری وجود نداشت.در بانک برای تبدیل پول بعد از نیم ساعتی که انتظار کشیدیم کارمند بانک در‌آمد گفت سیستم جواب نمی‌دهد. ساری.بعد فکر کردیم نکند مقدار دلارها را زیاد نوشیتم. مثلا باید می‌نوشتیم سیصد دلار نوشته بودیم ششصد دلار.می‌توانست بگوید ما نمی‌توانیم بیشتر از سیصد برای هر توریستی چینج کنیم یا توضیح بدهد چه کنیم. ساری.دم در نمایشگاه فکر کردیم اگر جلومان را بگیرند، که این همه راه آمده بودیم و بگویند نه شما نمی‌توانید بیایید تو،یا باید معرفی‌نامه داشته باشید، دیگر رد خورنداشت. باید برمی‌گشتیم.چطوری حالی‌شان می‌کردیم که اقلا به یکی از ایرانی‌هایی که توی یکی از آن سالن‌هاست و مسئول است بگویند بیاید گره از کار ما بازکنند؟ در راه &nbsp;نمایشگاه مطمئن نبودیم که راننده حالیش شده است که ما را کجا ببرد یا نه. نوشین یکی دو بار نقشه را نشانش داد و او سری تکان داد. سه ربعی راه آمده بودیم. هیچ کلامی نمی‌شد رد و بدل کرد. وقتی هم می‌خواست حرف بزند چینی حرف می‌زد. ما عملا برای او وجود نداشتیم. به این معنی که می‌دیدم دست می‌کند توی دماغ. گلو را صاف می‌کند و مفش را با صدا بالا می‌کشد.برای دوست‌هایم نوشتم در چین با آدم‌های عادی که حرف می‌زنی انگار داری با ماهی حرف می‌زنی، با راننده جماعت انگار با جلبک.البته این اغراق بود.اما حسی کلی بود از برخوردها؛ وگرنه صحنه‌هایی هم بود که می‌فهمیدی رفتارها زیاد با رفتارهای مألوف فرق ندارد؛ مثلاً زن‌های فروشنده چینی که پشت بساط‌‌شان در یک فروشگاه بزرگ ایستاده بودند، با هم بلند بلند حرف می‌زدند و می‌خندید و آواز می‌خواندند، مرا یاد دستفروش‌های زن خودمان در شمال می‌انداخت؛ یا میوه فروش دوره‌گردی که خواستم باهاش چانه بزنم مثلاً که به جای دوازه یوان ده یوان بدهمش بابت سه تا هلو، که حالت چهره‌اش وقتی التماس‌آمیز شد، دقیقا این جملات را به ذهنم آورد که "خداشاهده صرف نمی‌کنه."اما این ترجمه‌ها در چین نادر بود. نمی‌شد حالتی را به زبان خودت ترجمه کنی.الان می‌فهمم بورخس هم که &nbsp;نظام تقسیم‌بندی "دایره‌المعارف چینی "را توصیف می‌کند، زیاد بی‌راه نرفته بوده است. در این نظام، متعلق به امپراطور، سگ‌های ولگرد، ناشمردنی‌ها،ترسیم‌شده با قلم‌موی ظریف،آن‌که از دور چون پشه می‌نماید و چند مورد دیگر را برای تقسیم‌بندی حیوانات در چین آورده بود.فوکو هم که از همین تقسیم‌بندی بورخس الهام گرفته بود تا کتاب" نظم چیزها" را بنویسد، می‌گوید چیزی که من فهمیدم امکان‌ناپذیری عبور ما از &nbsp;نظام فکری‌مان، به این نظام فکری و عدم امکان درک این تقسیم‌بندی است. می‌توانم بگویم در چین خیلی به این آستانه عدم امکان درک نزدیک بودم. گاهی ذله می‌شدم ، می‌گفتم نکند آمدیم یک سیاره دیگر؟ می‌دیدی باران را نم‌نم شروع می‌کند به باریدن و آنها انگار کوک‌شده، جلدی چتر در می‌آوردند می‌گرفتند بالای سرشان. و گاهی که بند هم می‌آمد باز این‌ها چتر را نمی‌بستند.در نمایشگاه، توی خود شهر ،دلم می‌خواست کسی را پیدا کنم تا با او در باره مشاهداتم حرف بزنم. که فقط مطمئن شوم تنها خودم نیستیم، که مثلا شهر ندیده‌ام. در نمایشگاه ایرانی‌ها ریلکس بودند. البته آنها مهمان نمایندگی ایران بودند، یا سفارت ایران.استادی که آنجا بود حسرت می‌خورد که اینها چقدر آسوده‌اند و هیچ اضطرابی ندارند.اما از آن خط بورخسی ، هیچ حرفی به میان نیامد.در یک فروشگاه هم دو ایرانی را دیدم که &nbsp;سرگردان بودند و یکی‌شان انگار عصبانی هم بود که اصلا طرف من نیامد و فکر کردم به مشکل من دچارند که وقتی &nbsp;آن که کم‌تر عصبانی بود، گفت ببخشید باهاش دست دادم. زینت بعد گفت دوست‌ات بود؟ ازم سراغ فروشگاه‌های ارزان را می‌گرفت. می‌خواست سوغات بخرد. آمده بودند مأموریت و مشکل مرا ابداً نداشتند.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:14.0pt; line-height:200%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">&nbsp;</span></p> text/html 2017-08-11T13:24:14+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان میرزا رضا کرمانی http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/250 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><i><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">تاریخ بیداری ایرانیان </span></i><span lang="FA" style="font-size:12.0pt;line-height:150%; font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">را می‌خواندم از ناظم‌الاسلام کرمانی. رسیدم به بازجویی‌های میرزارضای کرمانی؛ نویسنده کتاب می‌گوید او و دوست‌ش همان روز ترور ناصرالدین‌شاه رفتند به زیارت. بدون آنکه بدانند این قضیه قرار است اتفاق بیفتد.دوستش به او می‌گوید حالا که آمدیم خوب است برویم ناصرالدین‌شاه را هم ببینم؛ البته منظورش این است او را درحال زیارت تماشا کنند. اما نویسنده بهانه می‌آورد که آن‌وقت نیت‌مان که زیارت است از بین می‌رود و در حجره‌ای منتظر می‌مانند. بعد متوجه می‌شوند ناصرالدین شاه تیر خورده. بیرون می‌روند و می‌بینند که میرزارضا را گرفته‌اند سوار درشکه‌اش کرده‌اند و دارند می‌برند:" او با اطمینان که از جبهه بی‌گناهان مشاهده است به اطراف خود می‌نگریست و نظاره مردم می‌کرد". کل جریان استنطاق بر یک اصرار و یک امتناع بناشده است. اصرار مستنطق که او همدست داشته، برنامه‌ ریخته، از قبل می‌دانسته چه می‌خواهد بکند و امتناع میر</span><span style="font-family: &quot;Iranian Sans&quot;; font-size: 16px;">ز</span><span style="font-family: &quot;Iranian Sans&quot;; font-size: 12pt;">ا که اصلاً این‌طور نبوده. تپانچه را برای کشتن ناصرالدین شاه نخریده.آن را برای امنیت در بادکوبه خریده. خیال داشته عریضه بدهد به صدرالعظم که امان بخواهد. از عثمانی برگشته بود و از تهدید دشمنانش می‌ترسید. اما توی بازار متوجه می‌شود که شاه خیال دارد برود زیارت شاه‌عبدالعظیم. همان‌جا به فکرش می‌رسد که این کار را بکند.&nbsp;</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">در یک جا مستنطق سراغ تپانچه را می‌گیرد. می‌گوید :" زنی آن را در ربود." میرزا رضا می‌گوید "خیر زنی در میان نبود.این‌ها مزخرفات است. پس ایران ما یک‌باره نهلیست شده‌اند که میان آنها آن‌طور زن‌های شیرزن پیدا شود." فکر کنم در اروپا کسانی که دست به ترور می‌زدند در آن زمان "نهلیست" می‌خواندند و شاید معنایش " از جان‌‌گذشته" باشد.احتمالا مردم از این کلمه &nbsp;آن زمان استفاده می‌کردند،امروز مردم اگر هم اتفاقا به کار ببرند می‌گویند پوچ‌گرا که بواسطه بعضی مدرسان نیم‌بندخوان دانشگاه،و شاید هم روزنامه‌ها و وسایل ارتباط جمعی به میان مردم راه یافته است.<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">یک مورد دیگر که نظرگیر بود، رفتار سیدجمال با این فدایی زجرکشیده بود. می‌گوید وقتی او شرح‌حال دردناک خود را با سوزو گذاز برای او می‌گفته، سید جمال به او تشر زده :" خفه شو" ..." با کمال بشاشت و شرافت حکایت کن. چنانچه فرنگی‌ها بلیاتی که برای خیر می‌کشند همین‌طور باکمال بشاشت ذکر می‌‌کنند."<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">میرزا رضا در استنطاق شاید از کشتن شاه شخصاً خوشحال نباشد، اما در توجیه عملش باز به "تواریخ فرنگی‌ها" رجوع می‌کند:" به&nbsp; تواریخ فرنگ نگاه کنید برای اجرای مقصد بز</span><span style="font-family: &quot;Iranian Sans&quot;; font-size: 16px;">ر</span><span style="font-family: &quot;Iranian Sans&quot;; font-size: 12pt;">گ تا خونریزی نشده است،مقصود به عمل نیامده." او در توجیه عملش به ترورهای مثلا اسماعیلیان استناد نمی‌کند بلکه به فرنگ اشاره می‌کند.</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">البته گاهی آدم در حقیقت این سند شک می‌کند و نمی‌داند واقعاً این استنطاق به همین صورت بوده یا در آن دست برده شده. مثلا میرزا رضا می‌گوید در استانبول به سید خیلی عزت و احترام می‌گذاشتند و سلطان عثمانی می‌خواست به کمک او امپراطوری عثمانی را راه بیندازد. اما ناصرالدین‌شاه مانعی برسر این کار بود.چون میان مسلمانان دودستگی ایجاد می‌کرد.بنابراین می‌شود نتیجه گرفت آنها میرزا را فرستادند تا ناصر الدین‌شاه را بکشد. البته از طرفی بعد میانه سلطان و سید به هم می‌خورد و سید به لندن، به تبعید می‌رود؛ پس به نظر نمی‌رسد این بخش از حرف‌های میرزا ساختگی باشد. مگراین ‌که بگوییم مستنطق یادش رفته قسمت شکرآب‌شدن روابط سلطان و سید را حذف کند.</span><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://sahebnews.ir/files/uploads/2014/08/3805671920f0.jpg" alt=""><span style="font-family: &quot;Iranian Sans&quot;; font-size: 12pt;">&nbsp;</span></p> text/html 2017-07-14T02:00:09+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان اسطوره جنوب http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/247 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="font-size:12.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;;mso-bidi-language:FA">هفته پیش در جمعه بازار کتاب اصفهان کتاب غیرمنتظره‌ای پیدا کردم به اسم جنگ داخلی در آمریکا از آلن بارکر ترجمه حسن مرندی. سال 46 انتشارات فرانکلین. کتابفروش گذاشته بودش بین کتاب‌های جیبی دیگر توی یک کارتن بزرگ. من مدت‌ها بود دنبال کتابی مربوط به جنگ داخلی آمریکا بودم. یک کتاب ققنوس چاپ کرد در سری کتاب‌های تاریخ جهان که آن هم خیلی به دردم خورد.ولی کتاب بارکر خیلی خوب بود. متوجه‌ام کرد که یک مورخ تا حدی مثل یک رمان‌نویس است. اما ابزار او مواد و مصالح تاریخی و فاکت‌ها هستند.او ترسیم چهره‌ها را درست مثل یک رمان‌نویس انجام می‌دهد.گاهی وقت‌ها از جمله‌هایی که نقل می‌کرد کلی می‌خندیدم. مثلا از فلانی که سیاستمدار است می‌پرسند سیاستمدار شریف چه‌طور آدمی است؟می‌گوید :" کسی که وقتی خریدیش،دیگر زیرش نزند." یا در باره خصوصیات اخلاقی یک سیاستمدار دیگر، یکی از مخالفانش می‌گوید:" او فقط بخاری گداخته را نمی‌دزد." چند روز بعد که ازش می‌پرسند چرا این حرف را زده‌ای ، می‌گوید معذرت می‌خواهم او از بخاری گذاخته هم نمی‌گذرد.در هرصورت من به خاطر کتاب رکوییم فاکنر مجبور شدم&nbsp; کتاب‌هایی درباره جنگ داخلی آمریکا بخوانم. فهم این جنگ درک بهتری به ما از آثار فاکنر می‌دهد. از این بابت که جنوبی‌ها بعد از شکست ، به اسطوره‌سازی در باره جنوب رو آوردند. جنوب واجد همه خوبی‌ها و شرافت‌ها و برتری‌ها شد. این تصویر واکنشی بود به شکست مردمی ناکام؛ مفری بود برای تحمل آن . اما این تصویر تا مدتی بعد تبدیل شد به میراث همه آمریکاییان. چه جنوبی و چه شمالی. بعد از جنگ کهنه‌سربازان هر دو طرف گرد هم می‌آمدند و پایان دشمنی را اعلام می‌کردند.و جشن‌های ملی برای شهدای هر دو گروه به یکسان برگزار می‌شد.موضوعی که من با آن درگیرم این است که فاکنر با کدام یک از این تصویرها، تصویرهای قبل از جنگ یا بعد از جنگ درگیر است؟ و چرا؟ اصرار او بر جنوب قبل از جنگ، آیا واپسگرایانه است؟ آیا او خود در ساختن این تصویر رمانتیک از جنوب نقش نداشت و نویسنده تا چه حد می‌تواند از اسطوره‌های دوران خود دوری کند؟<o:p></o:p></span></p> text/html 2017-06-27T06:03:48+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان بدرقه کورش اسدی http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/246 <div style="text-align: justify;"><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt;line-height: 150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;">امروز ٥ تیرماه نود وشش ،&nbsp; روز عید فطر ،در تهران ،خانه هنرمندان مراسم&nbsp; تشییع پیكر كورش اسدی بود<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:right;line-height:150%;direction: rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt;line-height: 150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;">مرگی نامنتظر كه&nbsp; مراسم، مثل هر مراسم دیگری باید آن را به سرعت به امری عادی تبدیل می كرد.من رفتم تا مناسك بازگشت به روال روزمره را انجام دهم.رفتم تا مرگ را رام شده ببینم. تا از این شوك در آیم. انگار رفتم تا اقلا با نزدیك تر شدن به تن مرده اش ؛با قرار گرفتن در جوارش ،حتی با بغض كردن،ازش بخواهم اجازه بدهد زندگی به روال معمولش برگردد.دیدم او را آوردند. پیچیده لای ترمه .انگار بگویند عادی تر از این؟ اما یك چیزی مثل حفره،یك خلا این وسط هست كه كورش اسدی عمدا ایجادش كرد و همین جور آدم را به داخل خودش می كشد</span><span dir="LTR" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;Iranian Sans&quot;"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2017-06-23T07:06:44+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان آدرس معرفی یک گفتگو در باره ادبیات دهه چهل در مجله سینما و ادبیات http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/245 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><a href="http://www.cinemavaadabiat.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/" target="" title=""><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">http://www.cinemavaadabiat.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/</font></div></a></div> text/html 2017-05-04T04:29:42+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان شرحی بر بازگشت به زادبوم - هولدرلین, هایدگر http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/244 <br><br><font size="4"><a href="http://www.madomeh.com/site/news/news/7728.htm" target="" title="">http://www.madomeh.com/site/news/news/7728.htm</a></font><br> text/html 2017-04-30T00:53:45+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان معرفی کتاب http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/241 <div><br></div><div><br></div><div><br></div><div><a href="http://www.madomeh.com/site/news/news/7648.htm" target="" title=""><font size="5">http://www.madomeh.com/site/news/news/7648.htm</font></a></div> text/html 2017-04-29T13:33:20+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان فانتزی http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/240 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;">فانتزی</span><span dir="LTR" style="font-size:14.0pt;line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;Iranian Sans&quot;"><o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi: embed"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:150%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="AR-SA" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;">شروع کرده‌ام رمان‌های احمد محمود را بخوانم. می‌خواهم غفلتم را جبران کنم ؛ واقع‌بینانه‌تر به&nbsp; رمان‌های او نگاه کنم؛ فارغ از نزاع‌های نویسندگان دو دهه پیش که کی نقال است کی نیست؛ دست برقضا رمان داستان یک شهر را انتخاب کردم. راستش الان که پنحاه صفحه‌اش را خواندم کمی مایوس شدم. ظاهر امر که نشان می‌دهد محمود خاطرات دوران تبعیدش را در بندر لنگه بعد از کودتای 28 مرداد نوشته است. تکنیکی که استفاده کرده این است که زمان روایت را حال استمراری قرار می‌دهد؛انگار که الان در همان موقعیت باشی. ولی راوی نمی‌تواند هم در موقعیت باشد هم لحظه به لحظه صحنه‌ها را مثل یک نویسنده توصیف کند. پس معلوم است که او از فاصله دارد داستان را می‌گوید. یک فاصله چند ده ساله. مثلا حالا. بنابراین زمان حال و تمام سال‌های&nbsp; که بعد از آن واقعه گذشته است باید در بازنمایی واقعه دخیل باشند. یعنی ما با خود دوره تبعید در همان سی و چند سال پیش سروکار نداریم. بلکه با بازنمایی&nbsp; آن بعد از چند سال روبروییم. معلوم است که&nbsp; نویسنده به این موضوع واقف نیست.اگر می‌دانست ، آن‌وقت رمان بهتر از آب در می‌آمد.یکی&nbsp; از نشانه‌های این فاصله این است که نویسنده، دارد سعی می‌کند در باره فساد در ارتش شاهی افشاگری کند، و از&nbsp; رفتار قهرمانانه شاخه نظامی حزب توده بگوید، آن هم به شیوه ادبیات تبلیغی رئالیست سوسیالیستی؛ آدم‌های بد زشت رو و بد قیافه‌ و قناس‌اند و آدم های خوب، خوش قیافه و خوش برورو. فلش‌بک‌ها خیلی ابتدایی‌اند. روای هر دفعه یک کلمه‌ای می‌شنود، یک چیزی می‌بیند، ناگهان یادش به چیزی می‌افتد و بعد برمی‌گردد به گذشته؛ بیشتر اطلاعات داستان از طریق گفتگوی راوی با قهوه‌چی منقل می‌شود.روای سرگردان&nbsp; است. یا دم نانوایی است یا توی قهوه خانه یا لب دریا. او تبعیدی است، اما نمی‌داند&nbsp; می‌خواهد چه کند. مشکل داستان‌ها و رمان‌هایی که براساس خاطرات یا رویدادهای واقعی نوشته می‌شوند این است که فاقد فانتزی‌اند. منظورم آن عنصر خیالینی است که نویسنده باید در کار بزند تا آن قطعات خاطره تبدیل به یک داستان شود. نمی‌شود با فلش بک و نقل و توصیف صحنه و گفتگو‌ها خاطره را تبدیل به داستان کرد. باید کمی دستکاری کرد. کمی حذف و کمی اضافه کرد. قهرمان باید چیزی بخواهد. کاری&nbsp; بکند.همین‌طور ویلان این طرف و آن‌طرف پلکیدن&nbsp; خواننده را خسته می‌کند. گیریم که او خاطر شریفه را خواسته،‌اما پس چرا سعی نمی‌کند به او برسد. چرا کارش شده ضبط حرف‌های این و آن درباره چیزهایی که به او مربوط نیست. رنج و درد تنهایی و غربت در یک شهر دورافتاده مایه خوبی برای داستان است. اما اگر در حد همین مایه بماند داستان نمی‌شود. الان من صفحه پنجاهم. خیلی مانده تا ببینم چه می‌شود. اما اگر نویسنده توی پنجاه صفحه&nbsp; نتواند تکلیف کاراکترش را مشخص کند،‌بعید می‌دانم بعدش بتواند. ایراد نویسنده‌های زحمتکشی مثل محمود این است که به داستان به عنوان یک ابزار نگاه می‌کنند.یک واسطه برای انتقال چیزی دیگر. مثلا سفاکی رژیم یا فساد ماموران یا بیان شجاعت و دلیری قهرمانان خوب. در نتیجه خود داستان و الزامات آن، تعلیق، کشمکش، شخصیت‌پردازی،فضاسازی، داشتن یک قصه که بتوان آن را از اول تا آخر دنبال کرد،اهمیت زبان ، مغفول می‌مانند. عجیب است داستان‌های ما در باره آدم‌های عاطل‌و باطلی است که هیچ کاری نمی‌کنند؛ نه به این دلیل که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بی‌عملی، میراث فرهنگ‌مان است- که حتما قابل تامل است از لحاظ جامعه‌شناسی ادبیات- اما به این دلیل که خود نویسنده نمی‌داند چه می‌خواهد بکند. از همین جاست که قهرمان فقط ول می‌گردد</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR" style="font-size:14.0pt; line-height:150%;mso-bidi-font-family:&quot;Iranian Sans&quot;"><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span>.<o:p></o:p></span></p> text/html 2017-04-25T07:18:41+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان رود و آسمان http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/236 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:200%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="font-size:16.0pt;line-height:200%;font-family:&quot;Iranian Sans&quot;; mso-bidi-language:FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;نزدیک غروب رفتم پارک. زاینده رود از درون دهلیزهای پل مارنان، تنوره می‌کشید و بیرون می‌زد. خورشید از بالای پل، نورش را بر صفحهٔ پرنوسان و متلاطم رود می‌انداخت.هوا پاک بود. رودخانه سبکبال و سبکسر می‌رفت. کودکی بود‌ بی‌هوا. بی‌خبر از تقدیر. رودخانه بی‌خبر از تقدیر، شریک رهایشی بود که مردم نگران تقدیر در اطراف آن را کمی تسکین می‌بخشید جز مگر نوجوانان، کودکان، کلاغ‌ها، که در سرشت از رودخانه تمایزی نداشتند. رودخانه که باشد آسمان هم هست. آسمانی که تقدیر را رقم می‌زد و زن تسبیح‌گردان کنار ساحل احتمالا در همین اندیشه است.رودخانه که باشد آسمان هم هست، و شهر متافیزیکی‌تر می‌شود. سعی کردم از کنار ساحل بروم و تا سی‌وسه‌پل این سرخوشی، این سرود را از دست ندهم. یک بار برگشتم، خورشید را نگاه کردم که انوار مقدس‌اش را بی‌منت بر زمین و بر خاکیان فرو می‌فرستاد.<o:p></o:p></span></p> text/html 2017-04-25T07:04:01+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان وانموده http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/235 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;line-height:300%; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 300%;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">معمولا به این قضیه فکر می‌کنم که چرا مردم را نمی‌توانم از روی ظاهرشان بشناسم. مثلا بگویم این مرد، این زن، این جوان، به این شغل مشغول است. کارش این است. علایقش این است.وجه ممیزه‌اش این است. شاید قبلاً این کار راحت‌تر بود.الان نه. الان مردم، خیلی شبیه هم‌اند. علی‌رغم این‌که می‌گویند فردگرایی رشد کرده.ولی فردگرایی هم رشد کند، مد دوباره همه را مثل هم می‌کند.مد نه مثلا خواندن کتاب، یا تامل در نفس، یا واکاوی خود؛ که افسوس هرگز مد نشد و بدتر هم شد؛در قدیم در آن روزگار رفته، مردم بیشتر خودشان بودند، هر گروه اجتماعی، هر اهل پیشه و حرفه‌ای دستکم نشانی داشت،وجه‌ممیزه‌ای داشت. گذشتگان تیپیک بودند.اما تیپْ تمایز داشت. الان همه یک تیپ‌اند.یک جورند.همه وانموده‌اند. وانموده به این معنا که هر کس می‌کوشد خود را جزء متمولین و پولدارها جا بزند.این تمایل نه تنها در لباس نمود پیدا می‌کند و در ساعت و انگشتر و ماشین و فلان و بهمان، بلکه در ژست و ادا هم نمایان می‌شود. گویا مردم گرفتار این اسطوره‌اند که آدم ثروتمند و وضع‌خوب حتما باید متفرعن باشد.حتما باید دک و پوزش را بگیرد بالا و تبختر و تفاخر با دیگران روبرو شود. این اسطورهْ از قدیم، الگوی رفتار طبقه مرفه بود،برای متمایز کردن خودش از سایر طبقات. سایر طبقات، این رفتار را تفرعن‌آمیز و متظاهرانه می‌دیدند و آن را تقبیح می‌کردند.در نتیجه طبقات مرفه هم کمی امتیاز می‌دادند و دستکم می‌‌پذیرفتند که باید حد نگه دارند؛ اما امروز، تقریبا همگان به &nbsp;این اسطوره رو آورده‌اند و حالا دیگر کسی نیست که تقبیح‌اش کند؛اسطوره‌ای که دنیای مجازی نیز در شیوع آن و عمیق کردن‌اش نقش دارد. </font></span><span lang="FA"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;</font><font face="Arial, sans-serif"><o:p></o:p></font></span></p> text/html 2017-04-18T13:16:55+01:00 shapourbehyan.mihanblog.com شاپور بهیان فاکنر در دانشگاه ویرجینیا-1962 http://shapourbehyan.mihanblog.com/post/232 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://faulkner.lib.virginia.edu/thompson38.jpg" alt="">