تبلیغات
شاپور بهیان - مطالب اردیبهشت 1395

شاپور بهیان



در آمریکا به توفان‌های بزرگ، نام‌های مؤنث می‌دهند. این امر بیشتر ناشی از استعمالی در کل حرفه‌ای است که جنسیت زنانه القاء می‌کند و کم‌تر ناشی از جنس زنان سلطه‌جو و پیرزنان عجوزه. به‌این ترتیب،هر ماشینی برای صاحب علاقمند‌اش یک او[ی مؤنث]است و هر آتشی(حتی از نوع کم‌فروغش!)برای آتش نشان یک او[ی مؤنث]است و هر آبی برای لوله‌کش آتشین‌مزاج یک او[ی مؤنث]. روشن نیست چرا شاعر ما، توفان 1958 خود را ، به‌جای آن‌که لیندا یا لویس بنامد، یک نام اسپانیایی داده است(که گاهی وقت‌ها بر طوطیان می‌گذارند).

نابوکف؛ آتش کم‌فروغ.


انتشار مجموعه‌داستانی از شاپور بهیان

ماجراهای سرزمینی دیگر

شرق: [23/2/1395]نخستین اثر داستانی شاپور بهیان، مترجم و منتقد ادبی، با عنوان «در سرزمینی دیگر» منتشر شد. این مجموعه‌ که ١٢ داستان را دربر دارد، در میانه‌های نمایشگاه کتاب از سوی نشر پیدایش چاپ و عرضه شده است. در ابتدای این کتاب آمده است: «ماجراهای این ‌داستان‌ها در سرزمینی دیگر اتفاق افتاده‌اند و ربطی به آدم‌ها و ماجراهایشان در اینجا ندارد؛ هرگونه شباهتی اتفاقی است». حرف‌های خصوصی، دگرگونی، حامی، تک‌صندلی، من پسر شما نیستم و در سرزمینی دیگر ازجمله داستان‌های این مجموعه‌اند.

 از ویژگی‌های خاص این داستان‌ها یکی تنوع داستان‌هاست. فضا، لحن و زبان هرکدام از داستان‌ها متناسب با حال‌وهوای داستان تغییر می‌کند. بهیان با روایت آدم‌های مختلف از طبقه و تفکری بعید از هم، نشان می‌دهد نویسنده‌ای است با نگاه و شناخت عمیق به آدم‌ها. داستان‌هایی مانند «خواهر و برادر» یا «در سرزمینی دیگر» با یک معما یا مسئله‌ آغاز می‌شود که در گذشته روی داده است. در این داستان‌ها امر مبهم رفته‌رفته در طول روایت آشکار می‌شود. داستان‌ «راننده تاکسی تلفنی» به‌لحاظ فضا و زبان شاید از داستان‌های متمایز مجموعه باشد. در داستان‌های «ایستگاه راه‌آهن»، «تک‌صندلی» و تا حدی «دگرگونی» نیز هیچ اتفاقی نمی‌افتد و از این منظر از داستان‌‌نویسی معمول اخیر فاصله می‌گیرد. روایت بیش از آنکه بار اتفاقی را به‌دوش بکشد با تصویر و نگاه، شخصیت‌ها و فضای داستانی را خلق می‌کند. از شاپور بهیان چندی پیش مجموعه‌مقالاتی با‌عنوان «چکامه گذشته، مرثیه زوال» در حوزه نقد ادبی منتشر شده بود و البته دو ترجمه مهم در حوزه نقد: «رمان تاریخی» لوکاچ و «ادبیات اقلیتِ» ژیل دلوز.



راننده را درست ندیدم وقتی اتوبوس را آورد توی جایگاه. برای همین پیرمرد که سوار شد، که از در عقب آمد بالا، شک کردم خودش است یا نه. کارت نزد. اما یک کارت دست‌اش بود که به کارت اتوبوس نمی‌خورد. مثل کارت‌های مخصوص پارکینک شهرداری بود. دو تا شاخه گل شب‌بوی بنفش دست‌اش بود که معلوم بود از توی باغچه‌های سرراهش کنده بود. کمی پلاسیده بودند .از جای شکسته‌ شدن شاخه معلوم بود که شاخه را خمانده، زورآورده. حس می‌کردی توی کندن شاخه‌ها ملایمتی نبوده.یکی از شاخه‌ها را داد دست من. شروع کرد به جمع‌کردن آشغال‌های توی اتوبوس. دستمال کاغذی. پاکت پفک. پوست شکلات. از در باز اتوبوس می‌انداخت بیرون، توی پیاده‌رو. گفت:" مردم بی‌نظماند." به نظرم رسید که کلمه‌ مناسب را به‌کار نبرده. یا شاید خواسته مودب باشد.بعد ایستاد وسط اتوبوس، دور از من، اما بالای سرم. هنوز مطمئن نبودم راننده است یا مسافر. البته این احساس را داشتم که دارد مخم را می‌زند تا نادیده بگیرم کارت‌اش را نزده. هنوز مسافر چندانی سوار نشده بود.اما معمولا مسافرها دسته‌جمعی از راه می‌رسند و سوار می‌شوند و یکباره حال و هوای اتوبوس را عوض می‌کنند.جوانک لاغراندمی که به سختی از پشتش رد شد، نشست جلو. انگار بدنش کش آمد . کش آمد و تخت شد تا از پشت پیرمرد رد شد. می‌خواستم دعوتش کنم بیاید طرف من، یک جایی که به هم نزدیک‌تر باشیم و با هم حرف بزنیم. اما من صندلی تک نشسته بودم ، راه زیادی آمده بودم و حال هم نداشتم بلند شوم جای دیگری بنشینم تا مثلا کنار کسی باشم که معلوم نبود راننده است یا مسافر. اما  همین ایستادنش آنجا شاید خودش نشانی بود از این‌که راننده اتوبوس است.ادامه داد" بله مردم نظم ندارند. خودم هم می‌دانم تقصیر کی است." موهایش صاف و سفید بودند. چشم‌های کوچک بی‌فروغی داشت.یک پیراهن آستین کوتاه با چهارخانه‌های ریز تنش بود.به نظر نمی‌امد کیف پولی ، موبایلی ، چیزی توی جیب داشته باشد."الان دیگر معلوم نیست کی به کیه.حساب‌ها از دست رفته. "دست‌اش را گرفت طرفم. بین دو انگشت شست و اشاره اش یک سکه کوچک بود.سکه را سراند توی دستم. پشت و روی سکه را نگاه کردم. اول فکر کردم تصویر برجسته شاه است روی یک طرفش. دقت کردم. نه. به ترکی  چیزی نوشته شده بود. گفت "این آتاتورک است.می‌دانی مال کجاست؟" سعی کردم تا آنجا که می‌توانم دستکم صورتم را در این لحظه- از آن حالت گول‌خوری ابدی‌اش بیرون بیاورم. صورتک آدم مطلعی را به چهره‌آوردم. گفتم:" بله مال ترکیه است."اصراری نداشت سکه را ازم بگیرد. گرفتم طرفش. سکه را گذاشت توی جیبش. جیبی که انگار هیچ چیز دیگری تویش نبود.گفت :" آتاتورک به مردمش گفت من با  شما یکی‌ام. شما هم مثل من،من هم مثل شما. باید برای کشورمان کار کنیم. زحمت بکشیم." بعد صدایش را آورد پایین. چیزی گفت. درست نشنیدم. گفت :" خب آقا سلامت باشید. " رفت صندلی جلو پشت صندلی راننده نشست. به نظرم می‌آمد خیلی با اتوبوس اخت است.طوری نشست که بتواند عقب اتوبوس را ببیند. مسافر جوان کوه پیکری نشست  روی صندلی کنارش.پیرمرد آن شاخه گل دیگر را به او تعارف کرد.  مسافر گفت :" نه قربان شما." پیرمرد اصرار نکرد. دقت کردم چقدر راحت توانست پیرمرد را از سر خود باز کند.تشخیص غریزی بود؟ دانش صیانت ذات بود؟ پیرمرد گفت:" می‌دانی این هتل را کی ساخته؟" متوجه نشدم منظورش کدام هتل است. جوانک کنجکاوی نکرد، پیرمرد هم متوجه چند تا زنی شد که داشتند می‌آمدند بالا. با شاخه گلش اشاره کرد که بیایند جلو .یعنی قسمتی که برای مردها در نظر گرفته شده بود. نمی‌خواستم برگردم ببینم آیا قسمت زن ها به همین زودی پر شده یا نه. زن‌ها از عقب آمدند جلو. به یکی دو نفر دیگر هم که سوار شدند گفت:" کارت یادتان نره." از در عقب صدایی شنیدم.صدا پیچید تو و بلافاصله عقب کشید:" مجید بیا برو " حس کردم با این صدا خود گوینده را هم می‌توانم  پیش چشم بیاورم. کمی بعد جلو اتوبوس تکانی خورد. راننده جوانِ تر و فرزی بود که اتوبوس را به آنی از جا کند و ما را برد توی خیابان اصلی. پیرمرد یکی دو تای دیگر را هم جا به جا کرد. برای یکی دو تا از زن‌ها هم جا پیدا کرد.بعد شروع کرد به خوش  و بش کردن با راننده. راننده حالش را پرسید. گفت:"شما هم خسته نباشید." گفت:" من خسته شوم؟ اصلاً . من باید روزی ده کلیومتر راه بروم.باید فشار خونم، قند خونم را تنظیم کنم.بروم پیتزا بخورم که قندم برود بالا؟" ایستگاه بعدی چندتایی مسافر سوار و پیاده شدند. پیرمرد برگشت یک نگاهی کرد.بعد بلند شد دوباره چند نفر را جا به جا کرد.با همان شاخه گل شکسته‌اش صندلی ها و مسافرها را نشان می‌کرد.آخر سر احساس کردم مرا خطاب قرار داده است.از گوشه چشم دیدم همان شاخه گل را به سمتم گرفته است. توی خودم کز کردم . بیشتر فرو رفتم توی صندلی‌‌ام.باور نمی‌کردم با من باشد.انگار همین دو سه دقیقه پیش با من حرف نزده بود و توی چشم‌های هم نگاه نکرده بودیم. دو باره گفت.محلش نگذاشتم.آمد نزدیک‌تر. لابد فکر کرده بود حواسم نیست. "آقا شما بیاین اینجا. خانم شما بیاین اینجا."صدای زن را شنیدم که با خنده گفت:" خوابه." سرم را بالا آوردم و راست توی چشم‌های ریز پیرمرد نگاه کردم. گفتم:" جام خوبه." انگار متوجه نشد. همین‌طور نگاهم می‌کرد. بلند گفتم:" جام خیلی هم خوبه." گل توی دستش بود. هیچ واکنش خاصی توی چشم‌هایش ندیدم. سرش را برگرداند.نگاهش به من بود. هیچ اثری از آشنایی تویش نبود. حتی دلخوری. حتی تعجب. غافلگیری.اما  راهش را کشید رفت.این دفعه کامل پشت اش را کرد به بقیه و با بغل دستی‌اش سر صحبت را باز کرد. و این حالت تا ایستگاه بعدی ادامه داشت.وقتی اتوبوس ایستاد گفت:" دروازه شیراز پیاده شین. این اتوبوس در بست نیست." با همه بود و با هیچ‌کس.


شعر شفاهی

در "پیرمرد چشم ما بود" آل‌احمد می‌گوید یک بار نیما کار نکرده‌ای کرد. زمستان رفت یوش و همین او را از پا اندخت. از یوش تا کنار جاده چالوس سوار قاطر برش گرداندند. چیزیش نشده بود. اما پاهایش باد کرده بود. دود و دمش هم به‌راه بود.آل‌احمد از زبان نیما می‌گوید یوش که بوده زنی می‌آمده کارهایش را می‌کرده. در خدمتش بوده. " کارش را که می‌کرده نمی‌رفته، بلکه می‌نشسته و مثل جغد او را می‌پاییده.آنقدر که پیرمرد رویش را به دیوار می‌کرده و خودش را بخواب می‌زده. " آل‌احمد از خودش می‌پرسد نکند آن زن فهمیده بود  نیما  دارد می‌میرد،یا نکند خود پیرمرد وحشت از مرگ را در پس این قضیه  می‌نهفته.آل‌احمد می‌گوید این آخرین شعر شفاهی بود که از نیما شنید.


استیون گفت: تاریخ  کابوسی است که می کوشم از آن بیدار شوم. از زمین بازی، از جمع پسرها فریادی برخاست. سوتی دمیده شد. گل. چه می شد اگر یک کابوس به آدم، پشت پایی می زد؟
آقای دیزی گفت: خالق راه هایی در پیش می گیرد که با راه های ما متفاوت است. همه تاریخ به سوی یک هدف بزرگ حرکت می کند. تجلی خدا.
 استیون انگشت اش را به سوی پنجره گرفت. گفت:
-  خدا این است.
هورا. آی . هورهور.
آقای دیزی گفت: چی؟
استیون گفت: فریادی درخیابان. شانه هایش را بالا انداخت.

اولیس, جیمز جویس؛ گفتگوی استیون ددالوس با آقای دیزی مدیر مدرسه ای که ددالوس در آن تاریخ درس می دهد.