با دخترش نشسته بودند طبقه بالا. منتظر بودند صدای‌شان کنند بروند پایین. آن بالا حس می‌کرد هیچ ربطی به آزمایش و ام آر آی و این حرف ها نداشتند. داشت تلویزیون تماشا می‌کرد و دخترش هم روی صندلی‌های فلزی دراز کشیده بود و صندوقدار هم رفته بود.

      مرد  و زنی آمدند تو. مرد فش و فوشی کرد وقتی دید صندوقدار نیست و رفت طرف تلویزیون که تخت بود و صدا نداشت و داشت برنامه‌ای در باره طب سنتی نشان می‌‌داد و دکترها یکی یکی مصاحبه می‌‌کردند. بعد نمایشگاه گل و گیاه را نشان داد که حتما  مربوط به همین طب سنتی بود. مرد یک لحظه کنار تلویزیون ایستاد و او اصلا حرکتی ازش ندید. ولی کانال عوض شده بود و صدایش هم بلند شده بود و مرد که معلوم نبود آمده  برای  پرداخت مبلغ عکس یا عوض کردن کانال، نشست  کنار زنش توی ردیف اول. تلویزیون این بار فیلمی نشان می‌داد  که ماجرایش در آبادان می‌گذشت. هنرپیشه‌های اصلی تهرانی بودند و یکی دو تا خوزستانی‌ تهران رفته. بقیه هم انگار بومی بودند.قهرمان اصلی، آدم خوب داستان داشت پول جمع می‌کرد تیم‌اش را راه بیندازد. به هر کس رو می‌زد رویش را نمی‌گرفت. او تپل و مهربان، از پا نمی‌نشست و امیدش را از دست نمی‌ داد. بچه های تیم زحمت می‌کشیدند. تمرین می‌‌کردند. در یکی از صحنه‌ها می خواستند تابلویی نصب کنند. یکی رفته بود از پله بالا.نشان می‌داد که دست‌پاچه است. آن پایین هم دختر فیلم بود که علت دستپاچه شدن او بود.داشت تشویقش می کرد و نخودی می خندید. پسر هم اصرار داشت که دستپاچه باشد.

     از نشستن خسته شد. رفت ببیند نوبت‌شان شده یا نه. مسئول پذیرش زنگ زد از اتاق آزمایشگاه بپرسد. مسئول آزمایشگاه داشت می‌آمد بیرون. مسئول پذیرش سوال کرد. مسئول آزمایشگاه بی‌آنکه به او نگاه کند به خانم مسئول پذیرش گفت :" سه تا اورژانسی داشتیم . تازه هشت و نیمی ها راه افتاده اند. این بچه را هم که دیدید چقدر اذیت کرد."آخرش رو کرد به او. گفت:" اسمش چی بود؟" او هم اسم و هم فامیل را واضح گفت. آخرش به اشتباه تکرار کرد. اما دختر را برد تو.

    روی ویلچر آزمایشگاه  پیرزنی نشسته بود که یک دندان بیشتر توی دهانش نبود. دمپایی به پا داشت. آه و ناله می‌کرد. پسرش و دخترش و نوه‌اش هم همراهش بودند. او به دست‌هایش نگاه کرد؛ به لکه های روی دست هایش. هربار مسئول آزمایشگاه می‌آمد و می‌رفت، پیرزن ناله می‌کرد. دخترش داشت  برای بقیه زن ها که جلو در آزمایشگاه نشسته بودند، می‌گفت که برایش توضیح داده که باید توی نوبت بیستد.آن تو باید لباس درآورند.لباس بیمارستان بپوشند. وقت می برد. گوش نمی‌کرد.

    کمی دم در آزمایشگاه ایستاد یک وقت کاری نباشد. بعد رفت توی سالن. یک جا بیشتر نبود. مردی که کانال را عوض کرده بود ،حالا نشسته بود توی سالن پذیرش. نشست کنارش.

      داشتند جلو میز بلند پذیرش شیشه نصب می‌کردند. دریل و مته  و چکش و میخ کف سالن پخش بود. بچه سه چهار ساله‌ای دنبال یکی از خانم های آزمایشگاه از توی یکی از اتاق‌ها در آمد و رفت توی بخش پذیرش. ونگ می زد. زن  عصبی می‌خندیدآنها نگاه اش می کردند. زن گفت :"مادرش کجاست؟" مادر داشت از آبسردکن آب می‌خورد. آمد طرف بچه بگیردش. اما مرد جوانی زودتر از او رفت توی پذیرش. بچه باز ونگ زد. مرد خسته بود.انگار همین الان یک وانت  گچ خالی کرده بود. کمی خجالت زده بود. بچه را بغل کرد. گفت :"دیشب هم همین جور بود. "بچه و مرد و مادر بچه رفتند توی آسانسور. سالن آرام‌تر شد. اما دمی بعد مادره برگشت . گفت:" حاضر شده عکس بگیرد." زن پرستار گفت:" نه دیگر خسته شدم از دستش." اما راه افتاد طرف آسانسور.

  مردی که  اوکنارش نشسته بود، یک پلاستیک شیرموز و کیک گذاشته بود  کنار دستش. از او پرسید :" رفت؟" نگاه نکرد.انگار از همان اول او را زیر نظر داشته بود؛ هر چند یکبار هم نگاهش نکرده بود اما از همه چیزش خبر داشت.  لم داده بود. گفت:" آره. " مرد گفت:" چشه؟" برایش توضیح داد.از حوضچه های آب در مغز گفت. از نوارهای بنفش گفت که باید جابه جا شوند و این‌که آزمایش‌ها قرار است چی را نشان بدهند.مرد  از قیمت ها گفت. او از بیمه تکمیلی گفت.  مرد نداشت. اما یک جوری گفت ندارد که انگار در شأن او نیست این چیزها. داشت از منابع دیگرش حرف می زد که یک پیرمرد را روی ویلچر آوردند توی سالن.لباس خانه تنش بود. یک لوله از زیپ شلوارش گذشته بود و به یک سرم وصل شده بود که دختر بیست و پنج شش ساله ای لابد دخترش- گرفته بود دستش . هی می گفت یا خدا. یا خدا. مرد کنار دست او گفت:" نترس بابا. یک عکس می خواهند ازت وردارن.خط قران که نمی‌خواهی جا به جا کنی." پیرمرد کمی آرام گرفت. گفت:" تا حالا دو تا دکتر رفته ام . یکی از دکترها ام آر ای خواسته ، یکی دیگر نخواسته. بهش گفتم فلانی سالهاست طبابت می‌کند. تابلو هم ندارد. توی یک کوچه پرت هم هست. همه هم می‌شناسندش. اما نگفته برو ام آی آر بگیر. می گوید من با کسی کاری ندارم. دخترم هم می گوید حالا که باید بگیرییم بگیریم دیگر." مرد  بغل دست او گفت:" تشخیص خیلی مهم است. اگر نتوانند تشخیص بدهند این همه عکس برای چی؟" مثل آدم های همه چیز دان حرف می زد. یعنی افاضه می‌کرد. گفت:" بدن به بیماری عادت دارد. بعد اصغری تو را می بیند. می‌گوید ای وای چک آپ نرفتی؟ برو. آن‌وقت معلوم می‌شود که غوره [اووره] داری. قند  خون داری. بعد  هوش و حواست می‌رود سراین چیزها و واقعا مریض می‌شوی.من خودم نمی‌خواستم بیایم. اما عصب پایم درد داشت. دیگر مجبور شدم.مال شیمیایی‌هاست . باید رفته باشد توی نخاعم. " بعد موبایلش را چک کرد.دو باره رو به پیرمرد گفت:" اما هوش و حواسم سر جایش است. هیچ آزمایشی هم نمی تواند بگوید نه نیست. می‌خواهی بگویم الان چند سالت است؟" پیرمرد مشتاق نگاهش کرد. مرد گفت:" شصت و هشت سال." پیرمرد گفت:" درست است. متولد 1323 هستم." او گفت:" چه دقیق.شما واقعا آدم شناسید." مرد لبخندی زد. اما انگار تشویقی بیشتر از این می خواست.او گفت:" کارتان چی است؟" مردگفت:" نمایشگاه مبل دارم. با مردم زیاد سرو کار دارم." او گفت :" با عروس دامادها دیگر."مرد گفت :" آره." و کمی هم درباره نمایشگاه و مردمی که می آیند برای خرید و وضع بازار حرف زد تادختر او آمد.

 به دخترش نگاه کرد. انگار اولین بار می دیدش. انگار دختراز سفر دور و دارزی برگشته بود. تکیده می زد. صورتش عرق کرده بود. یک لحظه ترس برش داشت نکند بیفتد . تقریبا به سمت اش جست زد.

دختر سرزنش بار و متعجب گفت:" بابا".

حس کرد خودش است که دارد می افتد.

دست  دراز کرد طرف مرد که یعنی باهاش خداحافظی کرده باشد. مرد  با سویچ ماشین که توی دستش بود دست‌اش  را گرفت. اما از جایش تکان نخورد. او تقریبا به روی مرد خم شد که پا  روی پا انداخته بود و موبالیش را فرو کرده بود توی جورابش.