اتوبوس گرم و ساکت و اطمینان‌بخش  و خلوت بود. شاید همین بود که مرا گرفت که زیاد راه رفته بودم و مرد را ندیدم که همان دم در نشسته بود  روی برآمدگی داخلی گلگیر اتوبوس. مچاله شده بود و خیره شده بود به جلوش  و این‌ها را نمی‌دانستم. وقتی وارد شدم بیشتر دلم می‌خواست جایی بنشینم و همین که  دیدم به چه خلوت، چه گرم است این اتوبوس،رخوت  گرفتم. سست شدم.بیشترتابع تنم بودم که خودکار پیش‌ می‌رفت برای آرامیدن،گرما. سکون. لـˊختی. ایستگاه که رسیدم با اکراه بلند شدم. تنم نمی کند از جا. از پله اتوبوس پایین نرفته بودم که دیدم‌اش.چارزانو نشسته بود. دست‌هایش را به سینه چسبانده بود و خم شده بود روی زانوهایش ؛ انگار که سردش بود؛ کز کرده بود.مثل اینکه این جا هیچ بخاری‌ای در کار نبود. باید بهش دست می‌زدم تا متوجه‌اش می‌کردم. نگاهم که کرد دیدم یک چشم اش نیست. یک سفیده خالی. گفتم:" آقا اینجا جا هست." گفت :" نه خیلی ممنون. جام راحته." کمی مکث کردم. نمی دانستم چه بگویم. به جایش خندیم ؛ خنده ام را با خنده جواب داد.