برِّ بیابان

-ندیدم از کجا در آمدند.آن اطرف هیچ سکونتگاهی نبود. کلبه‌ای. کپری. فقط  دشت بود و بوته‌های علف وحشی.  بار اول که دیدم‌شان صبح بود ،حدود 8. داشتند  از جاده کارخانه رد می‌شدند بروند سمت دیگر. مرد فقط یک نیمتنه بود با دست‌‌هایی بلند.ظاهرا بی‌هیچ پایی. گوریل‌وار راه می‌رفت. هیچ سختی در راه رفتنش نبود. دو تا زن هم همراه‌اش بودند که یکی‌شان بچه‌ای  بغل داشت.می‌شد بگویی  زن و بچه‌اش بودند.بار دوم یک ماه بعد باز دیدم‌شان. همان ساعت. این‌بار توی ایستگاه در تقاطع جاده اصلی و جاده فرعی  بودند. مرد نشسته بود روی زمین رو به آنها . زن و بچه نشسته بودند روی نیمکت. به نظر نمی‌آمد با هم حرف بزنند. می‌توانستی بگویی از زیر زمین در نیامده‌اند. شاید همین پیش پای تو ماشینی ، مینی بوسی ، وانتی، آنجا پیاده‌شان کرده بود. و بعد از رفتن تو هم ماشینی ، مینی بوسی ، وانتی سوارشان می‌کرد تا برای کار به جایی ببردشان.اما چیزی که نمی‌شد هیچ حدسی درباره‌اش است، که هیچ فکری درباره اش کرد همان کندگی و بریدگی آنها بود از هر چه در اطراف‌شان بود. حتی به بربیابان هم تعلق نداشتند.

صاف و صادق

- در خیابان قدم زنان می‌رفتم. مردی که یک کیسه بزرگ زباله دستش بود، جلوم راه می‌رفت و هر بار خم می‌شد و ظرف‌های  غذا و بستنی را از روی زمین جمع می‌کرد می‌کرد توی کیسه. از توی یک مکانیکی صدای سگ بلند بود.مرد برگشت سمت من، گفت:" پدرسگ هر وقت مرا می‌بیند واق واق می کند." گفتم:" شاید دوست‌ات دارد." درِ مکانیکی میله‌ای بود. با زنجیر بسته بودندش .آن تو سگ کوچک سفیدی بود که رو به خیابان ملتمسانه پارس می‌کرد. مرد  گفت:" کیسه را که دستم می‌بیند پارس می‌کند. فکر می کند غذا است. "گفتم چرا چیزی بهش نمی‌دهی؟ نانی. غذایی." گفت :"ندارم. خیال دارم بروم دانشگاه." همچنان خم و راست می‌شد و ظرف‌ها را از توی جوی و کنار خیابان جمع می‌کرد." من توی زولبیا فروشی کار می‌کنم.حالا دارم می‌روم خانه.تو بهزیستی بودم. می دانی چرا کردنم بیرون؟" رفت دو باره سمت ظرف‌ها. برگشت . گفتم :" نه." این بار دست را نشان ام داد. کف دست‌اش را . "من گفتم:" یعنی..." گفت:"چون این طوری بودم، صاف و صادق".