"زندگی ایوان ایلیچ  بسیار ساده وبسیار معمولی و بنابراین بسیار وحشتناک بود."

این جمله را تولستوی در" مرگ ایوان ایلیچ" در باره او گفته است. یکی از آن جمله‌های بی‌نظیری که باید نوشت‌، گذاشت‌شان توی قاب و در" خانه داستان "ی که هتری جیمز ازش یاد می کرد روی یکی از دیوارهای این خانه  نصب کرد؛ در کنار جمله‌های دیگر داستان‌های دیگر.این زندگی خلاصه می‌شود در کسب مقام اداری.تزیین خانه و بازی ورق.نه عشقی،نه ماجرایی،نه رفتاری ناشی از بزرگ منشی، نه محبتی، نه دوست داشتن آدمی دیگر.فقط و فقط تحویل نقش و اجرای نقش‌هایی که جامعه بر عهده‌اش گذاشته است.نقش همسر. نقش پدر. نقش قاضی. هیچ در هیچ.

ایوان ایلیچ جانش را بابت همین نقش‌های پوچ از دست می‌دهد. اصرار در تزیین خانه و کوشش برای آنکه آن را مطابق سلیقه اشراف در آورد و خود را از زمره طبقات برگزیده نشان دهد، ایلیچ را به کام مرگ می‌برد. وقتی از پله بالا می‌رود تا پرده ای را نصب کند می‌افتد و پهلویش به دستگیره پنجره می‌خورد.حادثه بی‌اهمیتی که در نهایت مرگ او را رقم می‌زند. اما بعد از مرگ او اسباب اثاثی که اینقدر در چیدن و نصب‌کردن‌شان دقت می‌کرد و حرص و جوش می‌خورد سر هم تلبنار می‌شوند و حتی مانع عبورآدم‌ها می‌شوند. در صحنه‌ای که در آن یکی از دوستان و همکاران ایلیج برای تسلیت گفتن نزد بیوه ایلیچ رفته است، می‌بینیم پتر ایوانویچ متاثر از مرگ ایلیچ روی مبلی می‌نشیند که فنرهایش در رفته است و وقتی دارد می‌نشیند زن بیوه ایلیچ می‌خواهد به او هشدار بدهد اما احساس می‌کند این هشدار در موقعیت کنونی نابجاست. تولستوی ادامه می‌دهد که" همین که پتر ایوانویچ روی مبل نشست به یاد آورد که ایوان ایلیچ چگونه این اتاق را آراسته بود و در انتخاب رویه گلی رنگ همین مبل با آن برگ‌های سبزش با او مشورت کرده بود. اتاق انباشته از اثاث و خرت و پرت بود و حاشیه اشارپ سیاه بیوه زن در سرراهش به سوی کاناپه به لبه کنده‌کاری شده میز گیر کرد.پتر ایوانویچ از جا برخاست تا آن را جدا کند اما فنرهای مبل راحتی نیز که از سنگینی وزن او رها شده بودند؛ بالا جستند و او را به جلو راندند. بیوه زن دست پیش برد تا اشارپ را جدا کند و پتر ایوانویج دو باره نشست و فنرهای سرکش مبل راحتی را در جای خود فشرد. اما بیوه زن خود را کاملا رها نساخته بود و پتر ایوانویچ باز از جا بلند شد و مبل راحتی دوباره سرکشی نشان داد و حتی به غژغژ افتاد. وقتی کار به انجام رسید زن دستمال کتان تمیزی بیرون آورد و شروع به گریستن کرد."(ترجمه احمد گلشیری در داستان و نقد داستان ج 2)

این اتاق به هم ریخته همان اتاقی است که ایلیچ کوشیده بود آن را بیاراید.و حالا این مبل سرکش با غژغژ اش گویی به سرنوشت ایلیچ می‌‌خندد.این اتاق از طرف دیگر شباهت زیادی به اتاق گرگور زامزا در "مسخ "کافکا دارد؛ زمانی که خانواده گرگور دیگر از اینکه گرگور بتواند به جامعه انسانی برگردد امید بریده است و اتاق او را پر از خرت و پرت می کند.راستی که این داستان تولستوی کافکایی‌‌ترین کار او هم هست.