دوستم ناصر شعری برایم فرستاده بود که در  آن از آتش کوه‌ و تشنگی آب سخن گفته بود. چند روز پیش‌تر دوستی دیگر سراغ زاینده‌رود را گرفته بود . گفتم خشک خشک است. دیشب خواب دیدم  دارم با ماشین از کوچه‌ای می‌روم  سمت خیابان. همین که  وارد خیابان شدم زنده رود  را دیدم که آن وسط داشت به سمت ساحل لبپر می‌زد و کف‌آلود و تنومند و مهارناپذیر تنوره می‌کشید. عصری  به خیابان رفتم. هوا بد بود. حس می‌کردی چرک آسمان را گرفته است. در کوچه ای پیکر عظیم پوست کنده شتری را دیدم که  نیمی از تن‌اش بریده بودند و تن مثله‌ قرمزش  توی هوا معلق بود و کوچه را بسته بود. وقتی از روی پل گذشتیم، از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه کردم. بر کف رودخانه سه جوان سیاهپوش نیم زانو نشسته بودند دور شعله آتشی که زبانه می‌کشید و یکی از آنها  سعی می‌کرد با مقوایی مشتعل‌ترش کند.