خواب‌های ما و گذشته ما از این لحاظ که گنگ و مه‌آلود و عاری از رنگ و تشخص‌اند به هم شبیه‌ا‌ند.به همین‌خاطر به گذشته که می‌نگریم از خود می‌پرسیم آیا آنچه رخ داده  واقعا در خواب بوده یا در بیداری و این ویژگی خوابگونگی گاه آنقدر بیشتر می‌شود که کل آن ماجرای گذشته‌ای که داری درباره خواب بودن یا واقعی بودن‌اش می‌پرسی، در اصل آنقدر برکنده از واقعیت موجود باشد که در همان زمان تجربه‌اش، خواب گونگی‌اش را حس کنی. یعنی در همان زمان هم، به اصطلاح از خودت می‌پرسی "خدایا آیا خواب نمی‌بینم؟ " این تجربه  از این لحاظ باز به خواب شبیه است که تو در آن واقعه حس زمان و حس مکان را از دست می‌دهی ، اما نمی‌توانی زمان و مکان جدید را به سرعت درک کنی. انگار تجربه سفر به کشوری دیگر است، ورود به دنیایی دیگر است که نه زبان مردمش‌اش را می‌شناسی نه قواعد سلوک و آداب داد و دهش‌اش را. نه  شمال‌اش را می‌دانی کجاست نه  جنوب‌اش را.وقتی داری در آن بالا می‌روی در واقع داری پایین می‌روی و برعکس. نه حیوانات‌اش را می‌شناسی و نه گیاهان و پرندگانش را . هی باید بپرسی اسم این چیست.اسم‌ آن چیست. خواب‌گونگی از آن رو بیشتر می‌شود که تو اصلا جبلی‌ات این هم هست که مایه‌هایی از گیجی و سردرگمی داری حتی در موطن مالوف و مانوس‌ات تا چه برسد وقتی پا به هند می‌گذاری. سرزمینی که قواعد خواب دستکم قواعدی که فروید برایش تشخیص داد در آن جاری است؛ فشردگی و جابه جا شدگی. نمی‌دانم. اما بعد از سفرم به هند، احساس می‌کنم کل گذشته‌ام هم تا حدی در سرزمینی مثل هند گذشته است.