این بی‌وجود، این ترسو که  توی عمرش یک ماجرا نداشت،‌ این  بچه ننه که اذان عصرْ نگفته هر جا که بود باید خودش را به خانه می‌رساند، از داستانی گفت که برای دوست جدیدش تعریف کرده بود و او را در بست مرید خود کرده بود ؛ مبهوت‌اش کرده‌ بود از اینکه در این صفحه خاک ، درست بغل گوش او چنین اتفاقی هم می‌تواند افتاده باشد؛ داستانی شگفت که خودش قهرمانش بود. داستانی پر از دروغ،پراز گاف، یک سرهم‌بندی‌ تمام عیار از داستان‌هایی که خوانده‌ بودم. هیجانش که نشست بالاخره نگاهی به من انداخت. عصبانیت‌ام را ناباوری تعبیر کرد. طاقتم را از دست دادم. گفتم‌:«چرا، باور می کنم چون بیست سال پیش خودم این را برایت تعریف کرده‌ بودم.وقتی تازه با هم آشنا شده بودیم."

و دوستی‌مان به پایان رسید.