چطور می‌شود درباره آدمی نوشت که هیچ مشخصه مالوفی ندارد؟ نه گذشته‌ای ، نه‌ آینده‌ای، نه خانواده‌ای، نه دوستی. ‌آدمی که  چیزی نمی‌خورد جز کیک زنجبیلی. حرفی نمی‌زند جز یک جمله ناقص:" ترجیح می‌دهم که نه."  کاری نمی‌کند جز نسخه‌برداری از اوراق حقوقی که‌ بعد این را هم دیگر انجام نمی‌دهد. مطلقا هیچ. آدمی که مفروضات پذیرفته شده زندگی بشری را در هم می‌ریزد و داستان چیست جز عمل ؟ جز منش؟

 حیرت ما از حیرت راوی ملویل کم‌تر نیست.وقتی بارتلبی محرر را می‌خوانیم نیرویی بر ما وارد می‌کند که مجبور می‌شویم انصراف خاطری بجوییم. ساعت‌ها راه برویم. ساعت‌ها فکر کنیم. در خواب با آن درگیر شویم. کسی را بیابیم، شاید برخلاف میل‌اش که وادارش کنیم کمی در این پریشانی ما شریک شود. در تحمل "حضور "  بارتلبی .

"اکنون می‌توانم او را دقیقا در همان هیاتی ببینم که نخستین بار دیدم: آراستگی رنگ‌باخته، نزاکت رقت‌انگیز، تنهایی و پریشانی علاج‌ناپذیر. بارتلبی بود."

از بارتلبی محرر دو تا ترجمه سراغ دارم:

1. هرمان ملویل، بارتلبی محرر و داستان های دیگر. ترجمه هوشنگ پیرنظر. انتشارات آگاه. 1357

2. ترجیح می دهم که نه. بارتلبی محرر و سه جستار فلسفی. انتشارات کتاب نیک. 1390. ترجمه داستان از کاوه میرعباسی.