1. فیلم "پول"از روبر برسون را دیدم. بعد از مدت ها .به نظرم اسم این فیلم را برسون باید می گذاشت "در". در ها توی این فیلم خیلی مهم اند. صدای شان. رنگ و روی شان. در خانه اجاره ای. در فروشگاه. در بانک. در زندان. در ماشینی که زندانیان را می آورد تحویل می دهد.این درها هر کدام به شکلی با زندگی ما در پیوندند. آخر سر وقتی پرسوناژ داستان خود را به پلیس معرفی می کند، کسانی که جمع شده اند ببیند آن تو چه خبر است از دم دری سرک می کشند تو. وقتی پلیس  متهم را بیرون می آورد و همراه خود می برد معمولا همه  نگاه ها و حرکت سرها باید متوجه متهم باشد که دارند از در عبورش می دهند.  سرها باید  با حرکت او به حرکت در آیند. مثلا ببیند کی بوده این قاتل. اما صحنه آخر فیلم ، این طور تمام می شود که سرها به همان سمت در ثابت می مانند. 

2.دنبال داستانی به نام "من و  خانم مندیبل" بودم از دونالبد بارتلمی که داستان کوتاهی است از مجموعه داستان برگرد دکتر گالیکاری. یکی بهم گفت که فرزانه قوشلو ترجمه اش کرده. به شک افتادم. هرچه توی اینترنت سرچ کرده بودم کتابی به اسم برگرد دکتر گالیکاری ندیدم.به فارسی. دفعه پیش صحبت از ترجمه بانو در آینه شد. این دوستمان احتمالا  چون توی حافظه اش همین مترجم بوده ، او را این بار هم مترجم دکترگالیکاری فرض کرده. باز جستجو کردم. فهمیدم مترجمی به اسم  مزدک بلوری  داستان دوشیزه مندیبل را کرده اسم یک کتاب . نشر مرکز هم چاپش کرده. عصر پنج شنبه به جستجوی کتاب در کتابفروشی های اصفهان گذشت. نبود. نداشتند.آخر سر دو کتاب دیگر گیرم آمد. عقده ادیپ،از فرانک اوکانر. چاپ 79. با چه قیمیتی ؟ 2000تومان، ترجمه نسرین طباطبایی. و آماتورها   از بارتلمی. ترجمه روحی افسر. نمی دانم این مترجم ها از کجا می فهمند که می توانند نثر یک نویسنده را بردارند محاوره ای کنند. شکسته بنویسند. بعضی از داستان ها مثل همین "دلنوشت ها"ی وبلاگی جوان ها ست. آخر مگر می شود این را تبدیل به زبان ترجمه کرد؟

3. آئورا را دو بار خواندم . به نظرم بهترین کتاب فوئنتس است. از آنها که  حس می کنی  یک نفس نوشته شده اند. خودش منابع اش را گفته. یک فیلم ژاپنی. رمانی از هنری جیمز. بی بی پیک پوشکین.خانم هاویشام دیکنز.

4. فوئنتس  از قول وولف  می گوید وقتی یک نویسنده می نشیند به نوشتن باید تمام سنت روایتی قبل از خودش را توی گوشت و خون خودش داشته باشد.برای یک نوسنده غیرغربی که می خواهد رمان یا داستان کوتاه فرم هایی غربی بنویسد چه دشوار است نوشتن. و چه متفاوت است نوشتن برای او.چقدر باید بخواند تا این سنت را درونی کند.

5 . متن  را باید جمع جورش کنم. باید ببینم از تویش چی در می آید. نگاهش که می کنم می بینم زندگی من بیشتر با نام های آدم هایی انتزاعی پیوند دارد.حتی آ ن آشنا را هم از قبل  ادبیات می شناسم. وقتی می خواهم کمی از واقعیت ها حرف بزنم. از فکت ها . از امور واقع، باز جز کاغذ، مفری نیست.زندگی کاغذی.باز از یک آدم کاغذی دیگر نقل می کنم  از حافظه آلفرد شوتز-  او برای روابط ما با دنیای اطراف مان سلسله مراتبی قائل می شود.یا یک جور سنخ بندی. از ابتدایی هستی ها شروع می کنم. یعنی هستی های زنده ای که حرکت می کنند و می رسم به هستی های آشنا خویشنان ، فامیل. هستی هایی که من با آنها سروکار دارم هستی های کاغذی اند.وقتی میان حرف هایم اسم یکی از اینها را می برم احساس می کنم قاعده ناگفته ای را نفض کرده ام؛ فضل فروشی موقوف. اما چطور می شود ثابت کرد که ای همه اینها آشنایان من هستند. بی آنکه آشنایی واقعی باشد. نه مثل وقتی که شاعری  می گوید «شاملو به من گفت فلانی من اگر اعتبار کلیم کاشانی را پیدا کنم کلاهم را می اندازم هوا».

6. کتری سوخت. واقعیت واقعیت.