دیروز دوم مهر 97 داریوش پیام داد عباس فوت شده. دوست  مشترک قدیمی‌‌مان. فرق عباس با بقیه این است که عباس را من از سی سال پیش تا به حال دیگر ندیدم. یعنی ندیدم پیر شود. ندیدم عوض شود. ندیدم درد بکشد. بیمار شود. سکته‌های متوالی مغزی کند. چیزی شبیه آلزایمر بگیرد. آدم‌‌ها را نشناسد. عباس همان‌جور در گذشته ماند. انگار ما بودیم که عوض شدیم. پیر شدیم . بیمار شدیم. درد کشیدیم. از مرگ ترسیدیم. من عباس را از سی سال پیش به این طرف ندیدم. در این سی سال تحول و اضمحلال و از هم پاشیدنش را ندیدم. از این بابت خود را در خور سرزنش می‌دانم. زندگی‌های‌مان از هم دور و جدا بود. اشتراک‌های فکری اندکی داشتیم. اما عباس را دوست داشتم. او همیشه به من با اغماض نگاه می‌کرد. اغماص آدمی که می‌داند باید زمین را چسبید؛و آسمان را رها را کرد. مرگ عباس بیشتر از هرچیز دلم را به درد آورد. عباس جوری مرد که انگار سی سال پیش مرده. یعنی وقتی که ما به هم احتیاج داشتیم. لازم داشتیم با هم باشیم. دور هم جمع شویم. با هم حرف بزنیم تا کم‌تر بترسیم. به هم دلداری بدهیم. به هم نگاه کنیم و به هم اطمینان بدهیم. وقتی من از روی پل نزدیک خانه‌شان می‌گذشتم تا پیش او بروم،گاهی که می‌دید می‌گفت زوده برای تو قوز کنی. سینه‌تو بده جلو. عباس این جور آدمی بود. او آن زندگی سی سال پیش را ترک کرد. من برای او می‌گریم همچون آدمی که اگر دوست‌اش را سی سال پیش از دست داده بود می‌گریست.عباس آن زندگی را ترک گفت. زندگی‌ای که همیشه فکر می‌‌کنم باید در آنجا باز ادامه داشته باشد. در همان شهر جوانی‌مان.