توی میدانچهای نشسته بودم کنار دو سه تا از هممحلهایهای سابقم.غروب بود. احتمالا تابستان.دوره دبستان را پشت سرگذاشته بودیم. همه به راهنمایی رفته بودیم. اما دیگر توی کلاسهای هم نبودیم.هنوز انقلاب نشده بود. ما به محله جدیدی رفته بودیم. آنها را کم میدیدم.با این هم‌‌محلهایها تیم فوتبالی داشتیم که اسمش را گذاشته بودیم «طوفان». میرفتیم توی محلههای دیگر و همیشه هم میبردیم.ما واقعاً طوفان بودیم. آن تیم مرا به یک گروه پیوند میداد. بهش امید داشتم.اما طوفان هم فصلی بود؛زودگذر و ناپایدار.الان درست یادم نیست روی جدول آن میدانچه، کنار کیها نشسته بودم. هرچه بود همسن و سالهای خودم بودند.ما داشتیم حرف میزدیم و روبرویمان را نگاه میکردیم.احتمالا به دو سه نفری که  ایستاده بودند کنار خیاطی آقای پناهی.بعد از هم جدا شدیم. نمیدانم آیا آنها- همان دوستانم- رفتند جایی دیگر. ماندند.کجا رفتند.حتماً به خانهشان رفتند؛ روی تپههای بالای «بازار».اما چقدر سریع. چقدرناگهانی. انگار آنها اصلاً آنجا نبودند. چون فکر کنم هنوز قدم به سمت آن طرف میدانچه نگذاشته بودم که انگار وارد مرزی دیگر شدم. کسی گفت:" با این سرش..." این متلک را زیاد میشنیدم. سرم بزرگ بود. موهایم پرپشت و انبوه.بچهتر که بودم بهم میگفتند:" سرْگپ".دیدمش. قلدر مدرسه بود.از آنها که بازیها را به هم میزدند که« من هم بازی«.از کلاسپایینیها باج میگرفتند.توی دعواها اجیر میشدند که این و آن را بزنند. عضلانی از کار زیاد در فعلگی. مانده در همان دوره دبستان. تجسم همه شرارتهای آینده. هرچند آن موقع هنوز نمیدانستم.اما  پیشآگاهی‌‌ای غریزی وادارم کرد که در همین اولین مصاف با شّر،درنگ نکنم. مطمئن بود هیچ نمیگویم و سرم را میاندازم زیر و از کنارش میگذرم. دوسه نفر دیگر هم دورش ایستاده بودند.زیربار نگاهشان داشتم له میشدم. راست به سمتش رفتم و کوبیدم توی صورتش.و این آخرین ضربه من بود. مشت بود که چپ و راست به صورتم میخورد.تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که موهای تاج سرش را بگیریم. هر چه میزد ول نمیکردم.انگار بعد از هفتهشت ضربهَای که زد به جواب آن تک ضربه ، بقیه را میزد تا موهایش را ول کنم.آن وسط من ضربهها را میخوردم و سرپا ایستاده بودم آویزان به او. شاید دو سه دقیقهای همینطور کتک خوردم.اگر این دو سه دقیقه برای من زمانی خیلی طولانی به نظر میرسید، احتمالاً برای آنهایی که کتکخوردنم را تماشا میکردند، یکی دو ثانیه بیشتر نبود. چون آنها باید اول متوجه این دعوا در آن دم غروب میشدند؛ که چیزی نبود جز دعوای همیشگی دو پسربچه . بعد آنها متوجه میشدند دعوا چیزی بیش از یک هلدادن و شاخه شانه کشیدن برای هم است. بعد حس میکرند طرف دارد مرا لتوپار میکند.بعد تصمیم میگرفتند باید جدامان کنند.به هر حال من این محاسبهها را نمیکردم. دوستانم نبودند. رفته بودند. به سرعت رفته بودند. هیچکس نبود به من که زمانی مال همان محله بودم کمک کند در برابر قلدری که از یک محله دور آمده بود. دیگر محلهای نداشتم.هیچ کس گواه نبود. شاهدی نداشتم که ببیند من با اینکه کوچک و کمجثه بودم و شکستم قطعی بود، کوتاه نیامدم. درست یادم است که زیر آن ضربهها، تنها چیزی که درک میکردم و امید داشتم مرا از این خواری رها کند، این بود که آنها میتوانستند ببیند که من نترسیدم.وقتی بالاخره متوجه شدند باید ما را از هم سوا کنند، صورت بادکرده و لهولوردهام را گرفتم طرف یکیشان.یعنی یکی از تمام کسانی که فکر میکردم داشتند تماشا میکردند.اما با آن گیجی و منگی جز همان یکی کسی دیگر را ندیدم.یکی از همان بچههای بازار که جزء تیم طوفان هم نبود، اهل فوتبال هم نبود، گفتم:" ببین چکارم کرد. دیدی ازش نترسیدم؟ " با ترحم و بهت نگاهم میکرد. انگار داشتم با زبانی از سرزمینی دیگر با او حرف میزدم.اما او در آن لحظه تنها کسی بود که من این جمله را می‌‌توانستم بهش بگویم. تنها کسی که در تمام مدت زندگیام در آن «بازار» و در آن شهر، با او یک کلمه گفته بودم و آن هم همین بود.