دارم خاطرات سردار ظفر را میخوانم.سردار ظفر از پسران ایلخان بختیاری ، حسینقلیخان بختیاری است . حسینقلیخان بختیاری به فرمان ناصرالدینشاه و به دست  ظلالسلطان کشته شد.سردار ظفر در این خاطرات ظاهرا فقط قصد داشته تاریخ جنگهای بختیاری را بنویسد. بیشتر خانهای مهم بختیاری از مشروطه به بعد مخصوصاّ دستی در نوشتن داشتهاند. گویی سعی کردند یک خلاء بزرگ را در کل تاریخ این قوم پرکنند و آن فقدان یک حافظه تاریخی است. ندانستن ریشههای قومی، ندانستن ریشههای خود نام بختیاری، به حدس و گمان متوسل شدن در باره نامهای چارلنگ و هفت لنگ، نبودن سند مکتوبی از تاریخ گذشته ایل؛ چه شد که آنها به فکر تهیه تاریخ خود ، سرنوشت خود و گذشته خود افتادند؟ آیا آغاز زوال زندگی عشایری، شکلگیری یک جامعه جدید،بعد از مشروطیت ، آنها را به این حرکت واداشت که به گذشته بنگرند و تاریخ خود را واکاوی کنند. نمیتوان نادیده گرفت که خانهای جدید با علوم و ادبیات جدید هم آشنا شدند و دستکم نیاز به ثبت تاریخی را در آنها به وجود آورد. هرچند که کمتر به نگاهی انتقادی و با فاصله به این گذشته واداشت. کتاب سردار ظفر، کتابی آشوبناک است. انگار تو هم در خود این میدانی.نمیدانی کی به کی است. کی دوست است ، کی دشمن است. و ضربه را کی فرو میآورند.آشوب و غوغای جنگ، خوف توطئه، دسیسه، غافلگیری و عدم اطمینان حتی به مهمان خود. در این کتاب من اصل ترانهای را هم پیدا کردم که علاءدین خواننده در روایتی از کشته شدن مرد جوانی میگوید  که قوم او به اندرزهای خالو زال گوش نداند و از مهمانی پذیرایی کردند که برای کشتن آن مرد جوان آمده بود.

آقا زال از اشجع سواران علاءالدینوند بود. گفت :" ما با حضراتِ راکیْ خونی هستیم.جعفرقلیخان هم آدم دیندارِ خداترس نیست. مردِ شاربِ خمرِ سفاکی است. بیاسلحه او را استقبال کردن شرطِ حزم نیست. " گفتند او مهمان ما است. بزرگ است. با سلاح او را استقبال کردن پسندیده نباشد.آقا زال همراه آنها نرفته . رفت بالای کوه بتماشای استقبالیان[که ] به جعفرقلیخان رسیده، شرط ادب بجای آورده، پیشاپیش او بسوی خانههای خود روانه شدند. [جفعرقلیخان] اشاره کرد از پشت سر شلیک کرده، همه را کشتند. تنها آقا زال از آنمیانه جان بسلامت برد که نرفته بود . آنها که کشته شدند محمد حسینخان پسر محمود خان ... بود.... شنیدم چند نفر عرب دورکی از ترس بره روغن و عیره برای خان بردند. خان گفت:" امروز من خیلی شادان هستم. اینها را هم بکشید من تماشا کنم." آنها را نیز کشتند.

 در جای دیگر سردار ظفر از قتلی میگوید که عموهایش انجامش دادند. قتل علیداد، مهمان پدر سردار ظفر.داستان را یکی از عمو در سفر حج برای روای میگوید:

رفتیم نشستیم. آقا علیداد نمدی کار بروجن روی لباس داشت. ابوالفتح خان بیمار و با کمر باز نشسته بود. من پهلوی علی داد نشتسه بودم. برخاستم. آقا علی داد خواست برخیزد. دست روی شانه او گذاشته. قمه را از کمر کشیده، در میان شانه او گذارده، تا دسته فرو نشست. بعد بیرون آورده بر سر او زدم. گفت:" ای خان، برای چه مرا میکشید." من مکررر قمه بر سرش میزدم. دست را حایل کرد. انگشتانش قطع شد. چندان زدم که از پای درآمد. ولی زبانش از کار نیفتاد. رضاقلیخان نیز با کار چند زخم منکر بابوالفتح خان زده، او را از پا درآورد. در این وقت حیدرخان که سالش از شانزده و هفده نگذشته بود، خود را به دامن حسینقلیخان افکند،[که او هم] با کارد در گلوی او زده در حال جان بداد. خواهران علیداد عریان شده بربالین او مویکنان مویه میکردند. [علیداد] فریاد زد:" نگذارید خواهران من برهنه میان چهارلنگها بیاند. مگر آنها خواهران شما نیستند." پس رو به الهیار پسر ملاعالی احمدی کرده گفت:" مرا از این زندگانی رهایی ده." الهیار گفت:" خدا تو را کشته من چرا دست بخون تا بیالایم." من گفتم:" من ترا خلاص کنم." تفنگ را در گلویش آتش دادم. در دم جان بداد. ابولفتحخان را نیز با یک گلوله کارش را تمام کردم.