شوپنهاور در جهان همچون اراده و تصور بین امر زیبا و امر جذاب و فریبا تفاوت میگذارد. میگوید امر زیبا ، یا زیبایی ما را به تأمل وامیدارد. ما را از فردیتمان جدا میکند به این ترتیب وارد قلمرو امر کلی یا ذهن کلی میشویم. وقتی با زیبا مواجه میشویم اراده به زیستن این خصم شوپنهاور- متوقف میشود. ما از یاد میبریم ذرهای ناچیز و زود گذر در سیر زمان هسیتم.در تندباد توفان، در غرش دریا، در برابر عظمت کهکشان،ما از فردیتمان، از وجود سپنجیمان فارغ میشویم. جهان را چنان تجربه میکنیم که گویی همیشه به همین حالت تجربه کردهایم و خواهیم کرد. در لحظهای از ابدیت هستی، امر زیبا ، امرمثالی را در مییابیم چنانکه گویی به ابدیت پیوستهایم.اما امر جذاب، یا فریبا، یا شهوانی اراده را در ما بیدار میکند.ما را دوباره برمیگرداند به چرخه ملالخیز میل به زندگی. نقاشیهای هلندی از ماکولات یا خوارکیها نمونهای از این مورداند.آنها چنان طبیعی کشیده شدهاند که با دیدنشان گرسنه میشویم.تصاویر برهنه از تن ممکن است به غلبه شهوت در انسان بیانجامد.

سیر فکری آشنباخ در مرگ در ونیز تصویری است از این ایده شوپنهاوری. آشنباخ نویسندهای است به قاعده، کلاسیک؛ او حتی کتابی هم نوشته در باره فردریک پروسی[فردریک کبیر؟]؛ نویسندهای است بس ستایش شده. بس تقدیرشده؛ شاید حتی یک نویسنده رسمی؛ خلوت گزیده در کوه المپ، دامنکشیده از شور و التهاب زندگی زمینی. او مصداق امر آپولونی نزد نیچه است. آنقدر که امر دیونوسوسی را یکباره وانهاده است.سفر او به ونیز را نباید نشانه تغییری در این شیوه زیست آشنباخ تلقی کنیم. ونیز شهر ایدهال، شهر زیبا ، شهر نظم و انظباط است. آشنباخ بیخبر است که ونیز دستخوش  بیماری وباست. مرگ ، فساد، تباهی، در آن لانه کرده است.او در همه جا سیطره آپولون را میجوید . وقتی  پسرک زیبارو را میبیند،همچنان درعوالم زیبایی شناختی افلاطونی سیر میکند و زییایی پسرک را با زبان افلاطون در رساله مهمانی توصیف میکند. او پسرک را آیتی از امر زیبا میداند. اما کمکم میل نهفته و خاموش اروتیک سر بر میکند و امر زیبا تبدیل به امر فریبا میشود. یا بهتر است بگوییم امری که از همان اول فریبا بوده است، که به چشم آشنباخ خودفریب امر زیبا آمده بوده است، کمکم خود را به صورت امر فریبا نشان میدهد.در اینجا دیونوسوس است که غلبه میکند، دیونوسوس است که آپولون، این پناهگاه سست آشنباخ را در هم میکوبد؛ عقلاش را زائل میکند، دوراندیشیاش را معطل میگذارد.بیترس از گزند وبا به امید وصالی تباهی‌‌خیز در شهر میماند و میمیرد.

آیا مرگ در ونیز رویارویی  دو فیلسوف- شوپنهاور و نیچه- در کارگاه آتشفشان آفرینش نویسندهای چون توماس مان نیست؟