در تونیوکروگر توماس مان خواندم که در پشت این چهرهای که فرسوده بود و بیش از سناش او را نشان میداد، خود را در امان یافت.در امان ماندن، در پشت چهره، صورتک پنهان ماندن؛آیا کروگر اشتباه نمیکند؟مداومت در پنهان شدن در پس چهره، به بهای محو شدن "خود" تمام نمیشود؟برپیشانی تونیو مهر غریبگی خورده است.کاراو شاعری و نویسندگی است .او شیوه زیست هنرمند را انتخاب کرده است،نه  عنوان پرزرق و برق هنرمند را. ادبیات برای او لعنت است، نفرین است، بیماری است. چیزی دور از سلامت زندگی. در مجلسی نشسته بود و خشنود از جمع سالمها و نیرومندها. افسری جوان ، زیبا و استوار، یک دنیامرد، از جا برمیخیزد تا شعری بخواند. او ضایع میشود. از چشم تونیو هم میافتد. چون او به دنیای سالمها و نیرومندها تعلق دارد. به دنیای کسانی که به اسب علاقه دارند و آنها را با شوق  مینگرند.آن جمع تونیو را با نگاههای سرد و طعنهآمیزی مینگرد. چون او هم در این پیشه مضحک دستی دارد.

گویا تونیو میخواهد هم در آن وادی بیمارگون به سر برد و هم در سرزمین سلامت آدمهای عادی.هم بکوشد کار هنریاش را با صبری طاقتسوز پیش ببرد، هم از دنیای زندگان سهمی ببرد. آیا ممکن است؟

لیزاوتا به او میگوید :" بورژوای سرگردان".