هانس کاستورپ رفت سری بزند به پسرخالهاش در آسایشگاهی در بالای شهر؛ مدتی ماند. خانمی به اسم سوشا چشماش را گرفت.هانس رفته بود که مدت کوتاهی بماند.اما زکام شد. تباش رفت روی 37. رفت عکسبرداری. دکتر بدنش را زیر دستگاه به او نشان داد. به تعبیر راوی گور را به او نشان داد. کمکم حس زمان در کاستورپ دگرگون میشود. روزها مثل هماند. زمان دیروز با زمان امروز تفاوتی نمیکند.زمانی که معلوم میشود که او مشرف شده است، یعنی توانسته است به جمع بیماران بپیوندد،سوشا نگاهکی به او میکند و این برای هانس امیدبخش است.لحن و شیوه روایت راوی هم کمی تغییر میکند و کاستورپ را مثل موردی آزمایشگاهی بررسی میکند. میگوید اجازه بدهید هیجانات او را ثبت کنیم. بعد از توضیحاتی کلی، میگوید حالا برویم ببینم در فلان قضیه چه کرد.مثلا در سالن، نور آفتاب از خلال پرده بر سوشا میافتد. کاستورپ متوجه ناراحتی نادانسته سوشا میشود. میرود پرده را درست میکند. سوشا تشکرکی از او میکند.این باز برای کاستورپ یک امید است. یکبار کاستورپ که سابقه نداشته وراجی کند، جلو شوسا شروع میکند به خودنمایی و ورزدن. سوشا نگاه تحقیرآمیزی به کفشهای کاستورپ میاندازد. یعنی نگاهش را تا بالا ، تا چهرهاش هم نمیآورد و این زخم عمیقی بر کاستورپ است. بعد کاستورپ سعی میکند جبران کند.زخم را هم بیاورد.چند روز بعد در یک پیادهروی خودش را به سوشا میرساند و در حال عبور به او سلام میکند. سوشا هم جوابش را میدهد. این طوری زخم التیام مییابد.

آسایشگاه باید همان کوه جادو باشد. زندگی معمولی آدمهای معمولی که در پی خورو خواب و شهوتاند، در آنجا جایی ندارد. زمان آنجا زمان ساعت و دقیقه نیست. زمانی درونی است.روایت کوه جادو توماس مان،روایت یک تشرف و راهیابی است. اما این بار مدرن. اگر در تشرف سنتی ، زخمها بر تن زده میشد، شکنجهها بر تن وارد میشد، تا کودک یا نوجوان در خور آن شود که به مرحله بعدی پا بگذارد اینجا زخمها بر روح است که وارد میشود. هر چند زخمهای جسم هم هست. اما زخمهای جسم در دروناند. در بافتهای گوشت و استخوانهاست که در حال فاسد شدند. در ریه و کبد و شش.برای راه یافتن به جمع جادوییان باید "بیمار"بود.