برای سوار شدن به اتوبوس دویدم. مجبور شدم مدتی دنبال کارت اتوبوس بگردم. همان موقع مرد جوانی که روی صندلی پشت راننده نشسته بود، گفت آقا خودکار داری؟گفتم بله الان. دنبال کارتم می‌گشتم. او انگار عجله داشت و منتظر من بود تا خودکار بهش بدهم. بعد کارت را که زدم خواستم بروم بنشیم تا خودکار را پیدا کنم. اما مرد منتظر نگاهم می‌کرد. مطمئن بودم توی یکی از جیب‌هایم است. ما از روی پل فلزی گذشتیم و رفتیم توی نظر.مرد داشت چیزی را روی یک کاغذ یادداشت می‌کرد انگار آدرسی را ؛چون شنیدم داشت می‌گفت "رودکی "که سوار شدم.گفتم باشه الان می‌نشینم پیدا می‌کنم برات. گفت اصلاً بیاین همین جا بشیین. و رفت گوشه پنجره . نشستم کنارش. خودکار را بهش دادم. شروع کرد به نوشتن روی کاغذ.بعد خودکار را بهم پس داد.صدایش گرفته بود و سرفه می‌کرد.گاهی دست می گذاشت روی گلو و فشار می‌داد.بعد تلفنش زنگ زد و گفت آقا من الان . و از من پرسید الان کجا هستیم. گفتم نظر. بعد گفت ها. راننده گاهی سوت بلبلی‌ اتوبوس را می‌زد. بعد دو باره تلفن مرد زنگ زد و بعد که جواب داد گفت خواهرم بود. خواهرم می‌گوید کجایی بیایم دنبالت. دامادمون را می‌خواد بفرسته دنبالم. الان دیگه نمی‌شه. چون گفتم نظرم.می‌خوام برم اون یکی غرفه.آره چون خواهرم پنج ماهه بارداره.من زیر لب یک دعایی گفتم که مرسوم است، گفت سلامت باشی. آره چون من و اون خیلی همدیگه رو دوست داریم. می‌دونم بلند می شه، می دونم به زحمت می‌افته.می دونم این کارو می‌کنه.حالا رفتم خونه می گم بابا نظر بودم رفته بودم یه فیش بانکی بود تحویل دادم.بعد راننده ایستاد و گفت آقا یه لحظه. و مرد گفت باشه آقا راحت باش. قربونت. ورفت پایین چیزی بخرد.من گفتم چرا . گفت برای‌ این‌که چی بگم خواهرم ناراحت نشه. بعد از یکی دو ثانیه گفت آها من می‌خواستم شربتم را بخورم. از صبح داد می‌زنیم تا شب اونوقت تمام همدروه شاگردای ما. داد زن بود برای یک مانتوفروشی کار می‌کرد.گفتم نمی‌شه یک بلندگودست بگیری؟ گفت آقا من همین جوری که داد می‌زنم همه رفتن شکایت کردن. صاحب کار من گفته آقا من اینو آوردم اینجا که داد بزنه.هزاربار هم گفته، گفته اگه صدات بیاد پایین،تن صدات بیاد پایین مثل بقیه شاگردا قبلی می‌گم برو خوش آومدی.اونا رفتن شکایت کردن چون صدای من بلند بود.مأمور شهرداری هم اومد. بعد دوباره راننده آمد بالا یک عذرخواهی کرد و دادزن گفت آقا راحت باش. خواهش می کنم.من براش توضیح دادم اینا حسودی می‌کنن ، اینا می‌بینن یه بچه تهران داره مشتری‌ها را می کشه سمت مغازه ناراحت می‌شن. گفتم ولی تو چقدر می‌تونی دوام داشته باشی تو این کار؟ گفت چه کار کنم. فنی‌کار خط کشتارگاه بودم. خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. الان ام بعد از عید  باید برم دنبال کار. کجا برم. قراردادم تا عیده. بعد ازش خواستم درباره فنی‌کاری اش توضیح بدهد برایم. گفت فنی کار خط کشتارگاه یعنی ، ما تو اصطلاح حالا می گن یارو خانم دکتره آقا دکتره، ولی باید به ما بگن دکترای فنی.  با هفتاد هشتاد میلیون پیچ و مهره سروکار داری.پیچ و مهره‌ها هم الکی نیستند. بگی این آچار رو می‌اندازم او ن آچاررو می آندازم. نه.کورنلی داره .اوه تا من بهت بگم.من کار می‌کردم شب و روز تو دو هفته می‌زد پس کله‌ام.کسی که کاررو یادم داد مهندس حسین کشاورزیان پدر دماپلاتون ایران بود کسی که پشت لبش تازه سبز شده بود، از طرف شاه ، چی بود، معاون هویدا داشت بهش مدال می‌داد. روزنامه شونگه داشته بود. بیست و یک روز تمام از لوله ها بالا رفته بود از بالا ببینه روس ها چطور از گاز منون چی ، گاز چی بگو. که می‌دن تو سردخونه. گاز آمونیاک . آره گاز آمونیاک. بیست و یک روز تمام سینه خیز بوده.اومد به سرکارگر آن موقع گفت آمونیاک کاره. یعنی چه.گفت من آمونیاک‌کارم اجازه بده روس‌ها نرن تو.رفت تو کارا را راه انداخت. هویدا آمد.  بابا بزرگ‌ترین کشتارگاه‌های مرغ.. افتخار می‌کنم  شاگرد او بودم. اسمش توی کتاب هنرستان فنی حرفه‌ای آمده . پسرش تو انگلیس  داره محاسبات بین ستاره‌ای می‌کنه.بعد ازش خواستم درباره کشتن مرغ‌ها حرف بزند. مرغ‌ها را باید با دست سربرید .رو به قبله.آدم بوده شست دستشو زده.تا قبل از این‌که دستکش فلزی‌ها بیاد.ولی بازم جوابگو نیست. شب که سرمی برن. خوابش می گیره می‌زنه دست خودش انگشت خودش رو می بره.چاقوچی. مال آلمانه.هر ماشینی، سی تا بار ماشین می‌یاد.یه نفر سربر باید باشه.حساب بخوای بکنی می‌بینی هشت میلیون مرغو تا صبح سربریده.حالا مثلا به بعضی‌ها می‌گی. می گه هفت ملیون.چیزی نیست. دستگاه پشت سرهم داره میاد.آدم بوده تو چرت داشته سر می بریده.آومدن دیدن اه. اینا که رو به قبله سربریده نشدن.حروم شدن.کل بار حروم شده. چون باید این چیه گلو را بیاره پایین. از بالا زده. چون تو چرت بوده.اخراجش کردن.بله الکی که نیست.من خودم دو تا بارو نشستم سربریدم به من گفت سرببرگفتم اخراجم بکنی سرنمی‌برم.سرهنگ بهش می‌گفتیم سرهنگ منو اخراج کنی من راحت‌ترم تا وایستم پای این کار.بعد دو باره شربتش را درآورد. راننده گفت سررودکی. مرد با عجله و دستپاچه بلند شد .خداحافظی کرد. همین طور که از از پله‌های اتوبوس پایین می‌رفت هی می گفت آقا سپاسگزارم.آقا قربونت. آقا ان شاء اله ببینمت دوباره دادش. نوکرتم.