داشتم از کنار یک مجتمع مسکونی می‌گذشتم.در صحن آن گویا مراسمی در حال اجرا بود. پیرمردی که مشغول ذکر و دعا از روی دفترچه‌ای کوچک بود، نشسته بود روی صندلی؛ پشت سرش پیرمردی دیگر که  از لحاظ ظاهر و جثه و سن و سال ،چندان تفاوتی با پیرمرد نشسته نداشت، هفت‌تیری را نشانه گرفته بود به سر پیرمرد نشسته و انگار منتظر تمام شدن دعایش  بود. پشت سر پیرمرد هفت‌تیر به‌ دست هم چند تا مرد مسلح با لباس اونیفورم ایستاده بودند؛ آنها هم تفنگ‌های‌شان را به سمت پیرمرد هفت‌تیر به دست نشانه رفته بودند.به نظر می‌رسید آنها هفت‌تیر را دادند به دست پیرمرد؛نه این‌که بخواهند مجبورش کنند پیرمرد را بکشد، بلکه به‌خاطر حسن انجام مراسم؛ چون ظاهراً حق پیرمرد بود که پیرمرد نشسته را قصاص کند. با وحشت از کنار ساختمان گذشتم؛هر چند آنها خودشان چندان وحشت‌زده نبودند.حتی پیرمردی که قرار بود به قتل برسد در آرامش به سر می‌برد.انگار داشتند مناسکی را اجرا می‌کردند. شاید حتی بخشی عجیب از مراسمی بود که من تا آن زمان جایی نشنیده بودم و در باره‌اش نخوانده بودم؛شاید حتی قرار نبود قتلی ، قصاصی، اعدامی صورت گیرد و آنها اصلاً در حال اجرای مناسک دعاخوانی بودند.این طور هم می‌شود گفت که در آن لحظه من در تشخیص اشتباه  کرده بودم و آنها چند تایی بچه بودند که داشتند بازی می‌کردند.اما در آن لحظه نمی‌توانستم تصمیم بگیریم تا آخرش بایستم.کسی چه می‌داند، بازی‌هایی که معصومانه به نظر می‌رسند، مراسمی که بی‌خطرمی‌نمایند، هر لحظه ممکن است تبدیل به رفتاری غیرمنتظره شوند، در آن صورت با خونی که از پس کله پیرمرد شتک می‌زد، با فورانش روی لباس‌های پیرمرد هفت‌تیر به‌دست، و حتی شاید آن مردان انیفورم‌پوش چه باید می‌کردم؟