وسط شب بیدار شدم. توی هال سایه گلهای شعمدانی، سیکلمه،رز، کاکتوس را در گلدانهایشان توی تراس دیدم که نقش بسته بودند روی کرکرههای کشیده. خوابآلود ماندم منتظر بلکه پیامی، نشانهای،چیزی بگیرم بکشاندم به بالاتر؛وراتر؛برایم عجیب بود که هنوز ذهنی دارم که وارسی میکند، نگران است، منتظر است؛خودم را بیشتر دستگاهی ماشینی میدیدم با اعمالی مکانیکی.ذهنی که فقط  در قهقرای تن ارتعاشهایی دارد.ارتعاشهایی بر سر هستن یا نههستن.شاید ادامه فکرهای عصرم بود این طور دیدن صحنه، وقتی داشتم سراسیمه از خیابان میگذشتم تا به خانه برگردم که هرچه بود،  ذرهای از وقار گلها در آن-در آن خیابان- نبود.