-         امروز همسایه وقتی مرا دید، طوری سلام کرد که فکر کردم دو نفرند؛ سلام، آقای بهیان. نه مثل وقتی که مردم همین طور به عادت بعد از سلام اسم آدم را هم میگویند، بلکه با مکثی بعد از سلام، که خود همین مکث مهم است، گفت آقای بهیان. انگار مرا به خودش معرفی میکرد.

-         کتابدار کتابخانه،داشت چندتا فوت و فن کتابداری دیجیتال را به همکارش یاد می‌داد.کتابی که خودم ترجمه کرده بودم با نوشتن اهداییه دادم دستش. هیچ اتفاقی نیفتاد. در حد نگاه به خود جلد کتاب حتی.در آن لحظه  این کار او به‌نظرم یکی از دشوارترین کارهای دنیا آمد؛ این‌که سرش را خم کند. نگاهش را بیاورد پایین.و جلد کتاب را فقط همین طور سرسری ببیند. و فکر کنم انرژی‌ای که صرف کردم حالا در خیال-تا او را وادار کنم، یا صرف این انتظار کردم که او را وادار کنم چنین کند، برابر بود با انرژی لازم برای حرکت انتقالی زمین.این جمله پروست را همیشه این جور مواقع به یاد می‌آورم که از زمانی که دنیا دنیاست سه چهارم ذهن‌فرسایی و لاف‌زنی آدم‌ها که این کارها فقط خوارشان می‌کرده ،برای کسانی بوده که از خودشان پایین‌تر بودند.

-          

-         [با دوستی]درباره دوست مشترکمان حرف میزدیم. دلش میخواست دربارهاش حرف بزند؛ دست آخر گفت :«میدانی، هیچ کاری نمیکند که آدم ازش خوشش بیاید.»

-         وقتی با او خداحافظی میکردم تا دم در آمد. آمد توی خیابان حتی. خیابان حالت  قبل را نداشت. داشت خلوت میشد. فکر کردم دیر وقت شده، اما نه خیلی زیاد ؛ ساعت همراه نداشتم.موبایل هم کلی دنگوفنگ داشت تا از کدام یک از جیبهایم درش آورم، صرف نمیکرد. گفتم:" هفت شده؟ "البته معلوم بود که از هفت گذشته. دستپاچه گفت :«ساعت ندارم. ولی فکر کنم شده.» آن وقت خانمی که از کنارمان میگذشت انگار سرودی بخواند، شعری بگوید زمزمهکنان،بی‌آن‌که ما مخاطبش باشیم، گفت:« از هفت خیلی گذشته. خیلی.» و فکر کنم باز هم داشت میگفت که دیگر صدایش را نشنیدم.

-         تفریباً همه آثار اورول را به فارسی جمع کردم بخوانم. موضوع این است که فقط در این مورد میتوانی غفلتهایت را تاحدی جبران کنی. از او فقط 1984اش را خوانده بودم.اورول و خیلی از نویسندگان دیگر که قالبهای فکری جوانیام نگذاشت بخوانمشان،یعنی ذهنینویسی- ذهنیخوانی؛حالا برایم اینها نشانه یک گذرند. بلکه دیر. اما باز گذر است.