کارمند کتابخانه بود.عقد کرده بود. انگشتر دست میکرد. دیگر ریشاش را میزد و لباسهای نو تن میکرد؛ پیراهن نقشدار بنفش، شلوار مشکی تنگ، و یک جفت کفش بزرگ و سنگین مثل پوتین کوهنوردی که نامزدش، یا بگو زنش نظر داده بود برایش مناسبند و او اولها نمی‌‌پوشید ، تا اینکه یک روز نامزدش زنگ زد از کتابدار همکارش پرسید عباس کفشهای نواش را میپوشد یا نه و او هم گفته بود نه.روز بعد عباس با کفشهای نو مورد نظر نامزدش آمد کتابخانه. سرگیجه داشت و چشمهایش قرمز بود. رفت ته کتابخانه تا لنگ ظهر خوابید.