1.خواب دیدم عده‌ای جمع شده‌اند دم سازمان سنجش آموزش عالی تا به نتیجه آزمون اعتراض کنند. یکی از خانواده‌ها پارچه زده بود که علت رد شدن دختر ما، "خودش، ما و سازمان سنجش است".

2.راننده ادامه داد یک آقایی بود کت و شلواری با یک کیف سامسونت درست مثل شما[کیف من سامسونت نبود]. گفتم آقا شما اگر می‌خواهید با ما  بیایید بگویید اگر نه آن طرف تر بیاستید تا ما تکلیف‌مان را بدانیم. گفت مگر چه فرق می‌کند. یا با شما می‌رویم یا با یکی دیگر. گفتم فرقش این است که اگر با شخصیِ عبوری رفتی،کیفت جا ماند توی ماشین ، دیگر نمی‌توانی بهش برسی. اما اگر با ما آمدی ،این‌طور نمی‌شود.هیچی سه نفر دیگر آمدند و ما راندیم تا رسیدم. من هم اصلا به فکرم نرسید که این‌ آقا کیفش را برنداشته از صندوق عقب. او هم یادش رفت بردارد. وسط راه یکی از بچه‌ها زنگ زد.حال قضیه را گفت. گفت این بدبخت داره مثل بید می‌لرزه. می‌گوید توی کیفم پنجاه میلیون پوله. گفتم بهش بگو نگران نباش. می‌آیم کیفت را می‌دهم.گفته بود که خالی برگرد. زودتر بیا. ما هم خالی برگشتیم. دیدم راست می‌گویند. داشت مثل بید می‌لرزید. گفتم من چی بهت گفتم . تو دو تا اشتباه کردی. یکی این‌که می‌خواستی به شخصی اعتماد کنی. دوم این‌که گفتی توی کیفت پول است.گفت قربانت بروم. مخلصتم. گفتم  بیا. در صندوق را می‌زنم. من بازش هم نکردم . کیفت را بردار. ببین تمام و کمال است یا نه. گفت درسته . گفتم دِ نه. باید کاغذ بدهی که من همه چیز را صحیح و سالم به شما تحویل دادم. گفت یعنی چی. گفتم آمدیم رفتی و بعد گفتی این‌قدرش کمه. من از کجا به شما ثابت کنم. نوشت و داد. من درسته الان رانندگی می‌کنم. اما خودم یک پا حقوق‌دانم. بگو فلان عمل  تا الان ماده قانونی‌اش را بگویم. یک بار یکی از مسافرها گفت گوشی‌ات را بده زنگ بزنم. گفتم راست‌اش را می‌خواهی بدانی یا دروغش را؟ دروغش این است که بگویم شارژ ندارد. راستش این است که نمی‌خواهم بدهم،می‌خواهی بگویی چه؟...

وقتی مسافر اولی پیاده شد،هزارتومان بیشتر ازش گرفت.[طرف داشت با گوشی‌اش حرف می‌زد و حرف‌هایش نشان می‌داد یک حقوق‌دان جوان است و من مرتب کلمه شعبه را لابلای صحبت‌های راننده از او می‌شنیدم] یاد‌آوری کردم که گفتی این‌قدر. هرچند سختم بود بهش بگویم. توی راه کلی عزت و احترام گذاشته بود و یک بیوگرافی کامل از زندگی‌اش ، از سربازی‌،معافی، از اتاق بازرگانی. از بسازو بفروشی که بعد فهمیده اهلش نیست، برایم گفته بود.در جواب همان‌طور که انتظار داشتم آسمان ریسمان بافت.صدای ویگن را هم بیشتر کرد. زن و شوهر جوان همراه‌مان را دم بیمارستان پیاده کرد که یادم بود طی کرده بود نفری هفت‌تومان تا آنجا. جوان وقتی پرسید چقدر بدهد ؟راننده دو‌باره بیشتر گفت اما بلافاصله اصلاح کرد:" شما پانزده بدهید. نه چهارده بدهید."

برای من این اتفاق نیفتاد.همانی را گرفت که طی‌ کرده بود. بیشتر نگفت که بعد کم‌ترش کند.