بله امروز شنبه اول مهر است.نشسته‌ام توی سلف استادها. حسابم این است كه دانشجو نیامده ظاهراً.كارمندها هم رفته‌اند مراسم. یكی از استادهای خوش مشرب وارد می‌شود.همه پا می‌شوند به  روبوسی و سلام و تعارف. قبلاً وقتی دست می‌داد دست‌اش را مشت می‌کرد و تو باید متقابلاً دست‌ات را مشت می‌کردی تا مشت تو و مشت او یک لحظه به هم بخورند؛ این شیوه دست دادنش بود. اما این بار این اتفاق نمی‌افتد.معمولی دست می‌دهد؛با من هم كه در جمع شان مدعوم ، دست می‌دهد ، روبوسی می‌‌کند. می‌نشیند كنار یكی از استادها و از این  حرف می‌زند كه تابستان ساخت وساز داشته؛ كارهای شهرداری را می‌كرده،  دنبال بنا  و آجر و لوله و این چیزها بوده.همین طور كه حرف می‌زند قدرت مرد معمولی اهل عمل را حس می‌كنم كه دمی آرام و قرار ندارد و پیوسته در كار پیشرفت در مسیر تعریف شده زندگی است ،در خود فرومی‌روم؛شاید متوجه می‌شود. بعد مدتی از پشت میز بلند می‌شود می‌آید سراغ‌ام؛ دست می‌مالد به گرده‌ام و روی تیره پشتم به رسم رفاقت.

"خوب آقا جان تابستان چه كردید؟"

 بگویم چه؟

می‌گویم:" هیچی؛ زندگی می‌كردم."فکر می‌کنم حرفی زده‌ام که  گفتگو را می‌کشاند به مباحث فراتر از ساختمان‌سازی و روزمرگی.و آماده‌ام که بشنوم که خب از خیام چه خبر.

 اما جمله من  انگار توی حافظه كلامی اش تعریف نشده است؛انگار نشنیده باشد، می‌گوید:" فیلم می‌ساختی؟"

می‌گویم:"فیلم؟ نه من كار فیلم نمی کنم."

 یك دم ابهام به چهره اش می‌نشیند.اما نه آن طور كه نشانه كم آوردن باشد؛بلکه به این معنی که  این طور استنباط کنی شاید-البته شاید-دارد به این فکر می‌کند که تو قبلاً بهش گفته‌ای كه فیلم می سازی یا یكی بهش گفته این فیلم می‌سازد و حالا دارد به یاد می‌آورد که اشتباه در کجای کار بوده، که او را به اظهار جمله‌ای رسانده که در آن مطمئن بوده.

به این تصور که قبلا توی ذهنم نطفه بسته بود در باره خیام بیشتر فکر می‌کنم؛این‌طور که یادم می‌آید  یك بار توی حیاط ریگریزی شده دانشگاه با هم قدم می‌زدیم و من  انگار درباره خیام هدایت و خیام فیتزجرالد با او حرف می‌زدم و او هی می‌گفت:" احسنت احسنت."

 می بینم بهتر است چیزی بگویم؛ می‌گویم:" خب یکی دو تا مطلب نوشتم." سری تکان می‌دهد:" احسنت. احسنت." و دیگر دارد می‌رود که من هم ازش می‌پرسم :" استاد شما چه می‌کردید؟"

نه با آن اشتیاق که برای همکارش می‌گفت، اما با همان اطمینان می‌گوید:" ساختمان می‌ساختم."  

حالا نمی‌دانم او اصلاً آن موقع به این حرف‌های من گوش می‌داده یا نه. نکند من آن موقع داشتم درباره فیلم حرف می‌زدم و او را به این اشتباه انداختم که فیلم هم می‌سازم.

کم‌کم دارم به شک می‌افتم که  اصلاً چه کسی بود که با او درباره خیام و فیتزجرالد حرف می‌زدم؛اصلا چنین آدمی وجود داشته.