شهریور 41 به دنیا آمدم. پدرم دو ماه دیرتر برایم شناسنامه گرفت. شد 26 آبان‌ماه 41. این تاریخ تا مدت‌ها یادم نمی‌ماند. وقتی کارمندی، کسی که تاریخ تولد شناسنامه‌ای‌ام را می‌پرسید که برای کاری لازم داشت،  به دست و پا می‌افتادم که ای خدا حالا کی بود این تاریخ تولد رسمی و انتظار و تعجب او، بر هول و ولایم می‌افزود؛ هنوز نرفته‌ام پی بگیرم که آن شهریور 41 چه اتفاق‌هایی افتاد در کل کشور و در کل دنیا؛ هر چه بود من هم یکی از همین اتفاق‌ها بودم که همه‌شان را کنار هم بگذاریم می‌شود سرنوشت آدمی مثل من. باز می‌توانم ادامه بدهم و همان قضیه شناسنامه را دنبال کنم و ربطش بدهم به سرنوشت؛وقتی محضردار از پدرم پرسید:" اسمش را چه می‌خواهی بگذاری؟"پدر گفت:" شاهرخ". می‌‌توانم تصور کنم که پدر لحظه‌ای به چهره محضردار نگاه کرده بود و با تردید اسم را گفته بود؛ انگار بخواهد نظر محضردار را هم بداند و طرفْ انتظار پدر را بی‌پاسخ نگذاشت. گفت:" شاهرخ نمی‌شه، شاه توشه." برای پدر توضیح داد شاه منحصر است به خاندان پهلوی،""شارخ هم که نمی‌شود گذاشت؛ پدر گفت:"شاپور چطوره؟"و محضردار نوشت شاپور؛و لابد سعی کرد اسم‌ام را فشرده، بدون تکیه احتمالی روی ه ترسناک و تابو، تلفظ کند. سعی کرد اسمم را در هم بپیچد. سریع بگوید؛ طوری که حتی بشود نشنیدش که محضردار بگوید یک بار دیگر بگو.پس از همان اول اول حذف در زندگی‌ام وارد شد. از همان اول نام‌ام کامل نبود و این حذف‌شدن‌ مسیرش را کماکان در زندگی‌ام ادامه داده است .

 اما این بخشی از روایت است؛تری ایگلتون پارانویا را وضعیتی می‌داندکه در آن همه چیز "به‌نحو آزاردهنده‌ای" معنادار می‌نماید و در این وضعیت،همه معانی به هم مرتبط می‌شوند تا یک نظام همبسته را به‌وجود آورند .جهان تبدیل به یک کلان‌روایت واحد می‌شود، یک پلات، یک طرح،که در‌آن جایی برای امر اتفاقی وجود ندارد.بین شخصیت و رویداد رابطه‌ای مرموز وجود دارد.رمان از دیکنز تا جویس هم همین را  نشان داده است. فروید فکر می‌کرد که نزدیک‌ترین چیز به پارانویا فلسفه است که دنبال این است  که کلیدی برای همه واقعیت پیدا کند.باز به عقیده ایگلتون  داستان هم می‌تواند همین وضع را داشته باشد.چون داستان، جزییات و تکه‌های مختلف  را در کنار هم قرار می‌دهد تا مطابق با یک بینش منجسم، جهانی را خلق کند.

 یک بار دخترم به من گفت که همیشه در خیابان احساس می‌کنم مردم دارند در باره‌ام فکر‌می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، برای خودشان نظر می‌دهند. نظرش این بود که آنها واقعا کاری با او ندارند. سرشان به خودشان گرم است. او معتقد بود این حس را من به او منتقل کرده‌ام. سر میز نهار یا شام ،یا در موقعیت‌های دیگر، وقتی از برخوردهای روزانه‌ام با آدم‌های مختلف حرف می‌زنم، مرتب دارم چیزی را به چیزی ربط می‌دهم که در عمل و در واقعیت ، ممکن است وجود نداشته باشد.داستانی دیدن دنیا، یک سمپتومِ پارانویاست. اما من بدون داستان چه می‌توانم بکنم؟