آخر مرداد برای یک هفته رفتیم چین.با زینت و نوشین که یکی از تصویرهایش برای کتاب کودک انتخاب شده بود تا در غرفه ایران در نمایشگاه کتاب که در پکن برگزار می‌شد، نمایش داده شود.مشکل بزرگ ما در چین ، این بود که نمی‌توانستیم درست ارتباط برقرار کنیم. به نظر می‌رسید چینی‌ها بر اساس نظام دوتایی آره-نه یا یک دو برنامه‌ریزی‌ شده‌اند. شق دیگری وجود نداشت.در بانک برای تبدیل پول بعد از نیم ساعتی که انتظار کشیدیم کارمند بانک در‌آمد گفت سیستم جواب نمی‌دهد. ساری.بعد فکر کردیم نکند مقدار دلارها را زیاد نوشیتم. مثلا باید می‌نوشتیم سیصد دلار نوشته بودیم ششصد دلار.می‌توانست بگوید ما نمی‌توانیم بیشتر از سیصد برای هر توریستی چینج کنیم یا توضیح بدهد چه کنیم. ساری.دم در نمایشگاه فکر کردیم اگر جلومان را بگیرند، که این همه راه آمده بودیم و بگویند نه شما نمی‌توانید بیایید تو،یا باید معرفی‌نامه داشته باشید، دیگر رد خورنداشت. باید برمی‌گشتیم.چطوری حالی‌شان می‌کردیم که اقلا به یکی از ایرانی‌هایی که توی یکی از آن سالن‌هاست و مسئول است بگویند بیاید گره از کار ما بازکنند؟ در راه  نمایشگاه مطمئن نبودیم که راننده حالیش شده است که ما را کجا ببرد یا نه. نوشین یکی دو بار نقشه را نشانش داد و او سری تکان داد. سه ربعی راه آمده بودیم. هیچ کلامی نمی‌شد رد و بدل کرد. وقتی هم می‌خواست حرف بزند چینی حرف می‌زد. ما عملا برای او وجود نداشتیم. به این معنی که می‌دیدم دست می‌کند توی دماغ. گلو را صاف می‌کند و مفش را با صدا بالا می‌کشد.برای دوست‌هایم نوشتم در چین با آدم‌های عادی که حرف می‌زنی انگار داری با ماهی حرف می‌زنی، با راننده جماعت انگار با جلبک.البته این اغراق بود.اما حسی کلی بود از برخوردها؛ وگرنه صحنه‌هایی هم بود که می‌فهمیدی رفتارها زیاد با رفتارهای مألوف فرق ندارد؛ مثلاً زن‌های فروشنده چینی که پشت بساط‌‌شان در یک فروشگاه بزرگ ایستاده بودند، با هم بلند بلند حرف می‌زدند و می‌خندید و آواز می‌خواندند، مرا یاد دستفروش‌های زن خودمان در شمال می‌انداخت؛ یا میوه فروش دوره‌گردی که خواستم باهاش چانه بزنم مثلاً که به جای دوازه یوان ده یوان بدهمش بابت سه تا هلو، که حالت چهره‌اش وقتی التماس‌آمیز شد، دقیقا این جملات را به ذهنم آورد که "خداشاهده صرف نمی‌کنه."اما این ترجمه‌ها در چین نادر بود. نمی‌شد حالتی را به زبان خودت ترجمه کنی.الان می‌فهمم بورخس هم که  نظام تقسیم‌بندی "دایره‌المعارف چینی "را توصیف می‌کند، زیاد بی‌راه نرفته بوده است. در این نظام، متعلق به امپراطور، سگ‌های ولگرد، ناشمردنی‌ها،ترسیم‌شده با قلم‌موی ظریف،آن‌که از دور چون پشه می‌نماید و چند مورد دیگر را برای تقسیم‌بندی حیوانات در چین آورده بود.فوکو هم که از همین تقسیم‌بندی بورخس الهام گرفته بود تا کتاب" نظم چیزها" را بنویسد، می‌گوید چیزی که من فهمیدم امکان‌ناپذیری عبور ما از  نظام فکری‌مان، به این نظام فکری و عدم امکان درک این تقسیم‌بندی است. می‌توانم بگویم در چین خیلی به این آستانه عدم امکان درک نزدیک بودم. گاهی ذله می‌شدم ، می‌گفتم نکند آمدیم یک سیاره دیگر؟ می‌دیدی باران را نم‌نم شروع می‌کند به باریدن و آنها انگار کوک‌شده، جلدی چتر در می‌آوردند می‌گرفتند بالای سرشان. و گاهی که بند هم می‌آمد باز این‌ها چتر را نمی‌بستند.در نمایشگاه، توی خود شهر ،دلم می‌خواست کسی را پیدا کنم تا با او در باره مشاهداتم حرف بزنم. که فقط مطمئن شوم تنها خودم نیستیم، که مثلا شهر ندیده‌ام. در نمایشگاه ایرانی‌ها ریلکس بودند. البته آنها مهمان نمایندگی ایران بودند، یا سفارت ایران.استادی که آنجا بود حسرت می‌خورد که اینها چقدر آسوده‌اند و هیچ اضطرابی ندارند.اما از آن خط بورخسی ، هیچ حرفی به میان نیامد.در یک فروشگاه هم دو ایرانی را دیدم که  سرگردان بودند و یکی‌شان انگار عصبانی هم بود که اصلا طرف من نیامد و فکر کردم به مشکل من دچارند که وقتی  آن که کم‌تر عصبانی بود، گفت ببخشید باهاش دست دادم. زینت بعد گفت دوست‌ات بود؟ ازم سراغ فروشگاه‌های ارزان را می‌گرفت. می‌خواست سوغات بخرد. آمده بودند مأموریت و مشکل مرا ابداً نداشتند.