تاریخ بیداری ایرانیان را می‌خواندم از ناظم‌الاسلام کرمانی. رسیدم به بازجویی‌های میرزارضای کرمانی؛ نویسنده کتاب می‌گوید او و دوست‌ش همان روز ترور ناصرالدین‌شاه رفتند به زیارت. بدون آنکه بدانند این قضیه قرار است اتفاق بیفتد.دوستش به او می‌گوید حالا که آمدیم خوب است برویم ناصرالدین‌شاه را هم ببینم؛ البته منظورش این است او را درحال زیارت تماشا کنند. اما نویسنده بهانه می‌آورد که آن‌وقت نیت‌مان که زیارت است از بین می‌رود و در حجره‌ای منتظر می‌مانند. بعد متوجه می‌شوند ناصرالدین شاه تیر خورده. بیرون می‌روند و می‌بینند که میرزارضا را گرفته‌اند سوار درشکه‌اش کرده‌اند و دارند می‌برند:" او با اطمینان که از جبهه بی‌گناهان مشاهده است به اطراف خود می‌نگریست و نظاره مردم می‌کرد". کل جریان استنطاق بر یک اصرار و یک امتناع بناشده است. اصرار مستنطق که او همدست داشته، برنامه‌ ریخته، از قبل می‌دانسته چه می‌خواهد بکند و امتناع میرزا که اصلاً این‌طور نبوده. تپانچه را برای کشتن ناصرالدین شاه نخریده.آن را برای امنیت در بادکوبه خریده. خیال داشته عریضه بدهد به صدرالعظم که امان بخواهد. از عثمانی برگشته بود و از تهدید دشمنانش می‌ترسید. اما توی بازار متوجه می‌شود که شاه خیال دارد برود زیارت شاه‌عبدالعظیم. همان‌جا به فکرش می‌رسد که این کار را بکند. 

در یک جا مستنطق سراغ تپانچه را می‌گیرد. می‌گوید :" زنی آن را در ربود." میرزا رضا می‌گوید "خیر زنی در میان نبود.این‌ها مزخرفات است. پس ایران ما یک‌باره نهلیست شده‌اند که میان آنها آن‌طور زن‌های شیرزن پیدا شود." فکر کنم در اروپا کسانی که دست به ترور می‌زدند در آن زمان "نهلیست" می‌خواندند و شاید معنایش " از جان‌‌گذشته" باشد.احتمالا مردم از این کلمه  آن زمان استفاده می‌کردند،امروز مردم اگر هم اتفاقا به کار ببرند می‌گویند پوچ‌گرا که بواسطه بعضی مدرسان نیم‌بندخوان دانشگاه،و شاید هم روزنامه‌ها و وسایل ارتباط جمعی به میان مردم راه یافته است.

یک مورد دیگر که نظرگیر بود، رفتار سیدجمال با این فدایی زجرکشیده بود. می‌گوید وقتی او شرح‌حال دردناک خود را با سوزو گذاز برای او می‌گفته، سید جمال به او تشر زده :" خفه شو" ..." با کمال بشاشت و شرافت حکایت کن. چنانچه فرنگی‌ها بلیاتی که برای خیر می‌کشند همین‌طور باکمال بشاشت ذکر می‌‌کنند."

میرزا رضا در استنطاق شاید از کشتن شاه شخصاً خوشحال نباشد، اما در توجیه عملش باز به "تواریخ فرنگی‌ها" رجوع می‌کند:" به  تواریخ فرنگ نگاه کنید برای اجرای مقصد بزرگ تا خونریزی نشده است،مقصود به عمل نیامده." او در توجیه عملش به ترورهای مثلا اسماعیلیان استناد نمی‌کند بلکه به فرنگ اشاره می‌کند.

البته گاهی آدم در حقیقت این سند شک می‌کند و نمی‌داند واقعاً این استنطاق به همین صورت بوده یا در آن دست برده شده. مثلا میرزا رضا می‌گوید در استانبول به سید خیلی عزت و احترام می‌گذاشتند و سلطان عثمانی می‌خواست به کمک او امپراطوری عثمانی را راه بیندازد. اما ناصرالدین‌شاه مانعی برسر این کار بود.چون میان مسلمانان دودستگی ایجاد می‌کرد.بنابراین می‌شود نتیجه گرفت آنها میرزا را فرستادند تا ناصر الدین‌شاه را بکشد. البته از طرفی بعد میانه سلطان و سید به هم می‌خورد و سید به لندن، به تبعید می‌رود؛ پس به نظر نمی‌رسد این بخش از حرف‌های میرزا ساختگی باشد. مگراین ‌که بگوییم مستنطق یادش رفته قسمت شکرآب‌شدن روابط سلطان و سید را حذف کند.