مقاله‌ای از امیرهوشنگ افتخاری راد و علی شروقی به نام "بوف‌کور را فراموش کن، زمستان 62 را به‌یاد‌ آر"خواندم در مجله "شهرکتاب" شماره 10؛سوای عنوان ژورنالیستی مقالهْ  متن قابل تأملی است؛ از این بابت که درباره دو جریان نظری متفاوت  در داستان فارسی  بحث می‌کند؛ یک جریان تکنیک‌محور، یا فرمالیستی؛ که گلشیری نماینده و سخنگوی آن است؛ جریانی که به‌زعم مولفان به قصه اهمیت نمی‌دهد و این امر را ناشی از غلبه عنصر شعر ،دوام ذهنیت شفاهی، گریز از ذهنیت مبتنی بر آرشیو و بایگانی می‌دانند. رویکرد دیگر، قصه‌محور است که به زعم مولفان، به دلیل غلبهٔ آن عنصر شعری، در ایران چندان قوام نگرفته است و باید تقویت شود.مؤلفان از رویکرد دوم جانب‌داری می‌کنند. این مقاله می‌تواند فتح بابی برای بحث و گفتگو را باشد و  امید که با سکوت مواجه نشود؛

   نکته‌ای که در وهله اول به‌نظرم رسید این است که مؤلفان بین گلشیری نویسنده و گلشیری منتقد قائل به تمایز نیستند. به این معنی که اگر گلشیری نویسنده یا رمان‌نویس بالفرض نتوانست رمان خوبی بنویسد، به این معنی نست که ایده‌های او در باره رمان یا داستان‌کوتاه و توجه به عنصر شعر در آن غلط است. یا اگر رضا براهنی در رمان‌نویسی بالفرض شلخته‌کار است، باز نمی‌توان استنباط کرد که حرف‌هایش درباره رمان و نقدش به نویسندگان دیگر از جمله دولت‌آبادی غلط است. دیگر این‌که مؤلفان توصیه به خواندن آثار پلیسی می‌کنند؛ تا نویسنده تازه‌کار یاد بگیرد ماجرا بیافریند و با علت و معلول در داستان آشنا شود؛ و از طرفی توحه نویسندگان ایرانی را به بورخس یکی از موانع رشد و تقویت رئالیسم  می‌دانند؛ حال‌ آن‌که باید به یاد داشته  باشند که بورخس خود از جمله پلیسی‌نویسان بود و  در پیشگفتاری که بر رمان کاسارس "ابداع مورل "نوشته است می‌گوید تمام رمان‌های بزرگ قرن بیستم پلیسی هستند و از "تنگ اهریمنی" هنری جیمز و "حریم" فاکنر و "قصر" کافکا مثال می‌زند.(به نقل از‌"آری و نه به رمان نو"، ترجمه منوچهر بدیعی) نکته دیگر این است وقتی مؤلفان درباره نظر گلشیری درباره "مادام بواری" حرف می‌زنند، روشن نمی‌کنند چرا گلشیری می‌گوید ما باید کاری بهتر از "مادام بواری" خلق کنیم. و  حرف او را "پربیراه"می‌دانند. حال‌آن‌که  چنان‌که می‌دانیم سودای آزاردهنده و شکنجه‌آمیز فلوبر این بود که شعر جزییات بی‌اهمیت و ناچیز زندگی روزمره را بیرون بکشد. و می‌گوید در هر جزیی از زندگی شعری نهفته است. شاید گلشیری وقتی این حرف را می‌زند می‌خواهد بگوید ما هم باید در ترسیم جزییات بی‌اهمیت زندگی از چیزهایی بگوییم که فلوبر نگفته است. و در کشف شعر جزییات زندگی از او فراتر برویم. دیگر این‌که مؤلفان فراموش می‌کنند که یکی از نویسندگان تأثیر‌گذار بر هدایت، آلن پو بود که از بانیان داستان پلیسی بود و عجیب است که جنبه‌های پلیسی بوف‌کور را نادیده گرفته‌اند. دیگر این‌که مؤلفان هنگام صحبت از آثار محمدعلی توجه او را به ایدهٔ لوکاچ درباره جستجوی تباه تأیید می‌کنند؛ حال‌آنکه این جستجوی تباه  جستجوی همان عنصر شعری است که به دلیل غلبه نثرprose [ملال‌آور] زندگی روزمره در جامعه سرمایه‌داری به گفته لوکاچ مغفول مانده است و فقط انسان پروبلماتیک است که در جستجوی آن است.؛ عنصر شعری که مؤلفان آن را از طرف دیگر نفی می‌کنند.