نوشتن داستان یا شرح  رویدادها،‌ نه آن‌گونه که  مطابق نظم قراردادی باشد، یکی از آرزوهای بورخس بود. یعنی شرح همه وقایع در یک زمان ممکن. انگار همه در یک زمان رخ داده‌اند.او در داستان "الف" به ناتوانی‌اش از این بایت  اشاره می‌کند، آنجا  که ‌‌‌می‌خواهد وصفی از الف بدهد و چیز‌هایی که بواسطه "الف" دیده است."اکنون می‌رسم به کنه وصف‌‌ناپذیر داستانم؛ در اینجاست که ناکامی‌ام به‌عنوان نویسندهْ شروع می‌شود. هر زبان مجموعه‌ای از نمادهاست که کاربرد آن مسبوق به سوابقی است که به‌کاربرندگانش آن را بین خود متداول کرده‌اند. بنابراین چگونه می‌توانم الفِ نامتناهی را برای دیگران به‌بیان درآورم، در حالی‌که حافظه‌‌ی مرعوبم به‌زحمت آن را فراچنگ می‌آورد؟..." بعد "با نگاه به الف کرورها عمل خوشایند و ناخوشایند را یکجا و همزمان  دیدم" و "آنچه  را که چشم‌هایم از آن میان می‌دیدند متقارن بود،‌آنچه را نسحه برمی‌دارم متوالی است. چرا که زبان این چنین است."مارکز در ‌آخرِ رمان "صدسال تنهایی"‌اش، بیان می‌کند که ملکیادس ، قسمتی از داستانش را ، یعنی همان روایت صدسال زندگی خانواده سرهنگ آئورلیا را نه به شیوه قراردادی و نظم مالوف، که به‌گونه‌ای نوشته است که همه حوادث در یک لحظه رخ داده‌اند:"ملکیادس قسمت آخر را ... به‌ترتیب زمان عادی بشری ننوشته بود، بلکه یک قرن جریانات روزانه را به‌نوعی تمرکز داده بود که بتوانند همه باهم در یک لحظه وجود داشته باشند. " در "سلاخ‌خانه شماره پنج" از کورت ونه‌گات هم رمانِ ایده‌آل، رمانی است که رمان‌نویسان سیاره ترالفامادور می‌نویسند؛ طوری‌که بتوان در آن به یک نگاه، تصویری زیبا و شگفت‌انگیز و عمیق از زندگی دید. این داستان‌ها دارای آغاز و میان و پایان و تعلیق و نتیجه اخلاقی و علت و معلول نیستند.ترالفامادوری‌ها دوست دارند:" عمق بسیاری از لحظات شگفت‌انگیز زمان را با هم در یک نظر " ببیند. زمان برای بیلی‌پیل‌گریم ، شخصیت اصلی این رمان، هرگز نمی‌گذرد. همه گذشته، همیشه حاضراست . همه آینده هم چنین است. خط فاصلی میان این گذشته ، این حال و این آینده وجود ندارد.