استیون گفت: تاریخ  کابوسی است که می کوشم از آن بیدار شوم. از زمین بازی، از جمع پسرها فریادی برخاست. سوتی دمیده شد. گل. چه می شد اگر یک کابوس به آدم، پشت پایی می زد؟
آقای دیزی گفت: خالق راه هایی در پیش می گیرد که با راه های ما متفاوت است. همه تاریخ به سوی یک هدف بزرگ حرکت می کند. تجلی خدا.
 استیون انگشت اش را به سوی پنجره گرفت. گفت:
-  خدا این است.
هورا. آی . هورهور.
آقای دیزی گفت: چی؟
استیون گفت: فریادی درخیابان. شانه هایش را بالا انداخت.

اولیس, جیمز جویس؛ گفتگوی استیون ددالوس با آقای دیزی مدیر مدرسه ای که ددالوس در آن تاریخ درس می دهد.