از  پله‌های  مجتمع بالا رفت. دورتادورش مغازه‌های شیشه‌ای بود. به طبقهٔ اول که رسید سر بالا کرد. مردی را دید که داشت به طرفش می‌آمد.پدرش بود. انعکاسی از خودش در آینه ته راهرو؛ سرگردان،سرزنش‌گر،ناخرسند. پدرش بود، وقتی پنجاه و چهار سالش بود.