شاید کل رمان ابشالم،ابشالم! را بتوان مساعی چند تا آدم در نظر گرفت- کوئنتین و شریو و ژنرال کامپسون و‌آقای کامپسون و مخصوصاً آن دوتای اول- برای این‌که  از خلال یادها و نقل‌قول‌ها و حدس‌ها و حتی لفاظی‌های شکسپیروار آدم‌های داستان از جمله رزا کولدفیلد بفهمند چه برسر خاندان توماس ساتپن و مخصوصا‍ خودش رفته است؛ تلاشی دستکم در بازسازی زندگی این خاندان. ابشالم، ابشالم! گویا یگانه رمان فاکنر است که ما درآن شاهد روایت و تفسیر در جوار هم هستیم؛ روایتی سرگیجه‌آور که باید ذره‌ ذره برای خودت بسازی‌اش و احتمالا پر از تحریف و اشتباه و بدفهمی هم هست و تفسیرهایی که از فصل ششم  به بعد در جای جای روایت بیان می‌شوند. در اینجا ،پای خوانده‌هایی از اسطوره‌های یونانی، از شکسپیر، از شاعری ایرلندی،به میان می‌آید.  از نقاشی بیردزلی صحبت می‌شود که فلان صحنه را می‌شد در قالب یکی از نقاشی‌های او به تصور در آورد؛ نقل انجیل است و فاوستوس و بعد مخصوصاً قصه‌های پریان وقتی ساتپن ، آقا دیوه خوانده می‌شود. از فصل ششم به بعد لحن رمان هم تاحدی عوض می‌شود. لحن غمبار و نفس‌گیر پنج فصل اول، کم‌کم جای خود را به لحنی فارغ‌البال‌تر و سبک‌نفس‌تر می‌دهد. این تغییر را حتی می‌توان به آن مبنایی فلسفی هم ربط داد که سارتر معتقد است هر رمانی برپایه آن شکل می‌گیرد که شاید در اینجا این گفته آقای کامپسون در خشم و هیاهو باشد که  فکرش را که بکنی می‌بینی هیچ چیز وحشتناکی واقعا وجود ندارد. چون لابد به تصور آقای کامپسون زمان همه چیز را می‌خورد و نابود می‌کند، حتی درد‌ را و یاد درد و وحشت را. پس راویت آنچه وحشتناک است در پنج فصل اول گفته می‌شود. بعد پای تفسیر به میان می‌آید. شریو که در مقایسه با کوئنتین کم‌تر با روایت همدلی دارد، داستان هر کدام از این آدم‌ها را در دو سه جمله جمع‌بندی می‌کند و شاید می‌خواهد بگوید خب‌ که چه؟ از رزا کولدفیلد که حرف می‌زند او را به تحقیر خاله رزا می‌نامد. انگار مصائب و محنت‌های این آدم فقط برای این رخ داده که شریو‌آدمی را سرگرم کند یا مثلاً  زندگی تراژیک ژنرال سانپنْ باز او را در خور نامی جز آقادیوه نمی‌کند.شاید فاکنر در قالب شریو خواسته نوعی از خواننده آثار خودش را هم پیش بینی کند یا در همان زمان نوشتن ابشالم، ابشالم! با آدم‌هایی از نوع شریو روبرو بوده که وقتی داستان‌هایش را می‌خواندند می‌گفتند خب که چی؟ سوای این‌ها شریو و کوئنتین ضمن آنکه قهرمانان این رمان‌اند، خواننده‌های این رمان هم هستند. همچون ماها که با هر بار خواندن فصل‌هایی از این رمان، دور هم جمع می‌‌شویم و از ماجرای رمان طوری حرف می‌ِزنیم که انگار ماها هم آدم‌هایی هستیم از جنس خودشان. انگار ما هم آدم‌هایی رمانی هستیم؛ که با این حال به این هم فکر می‌کنیم که راستی را اگر بنا بود از مصائب خود بگوییم ،زمان را چه می‌کردیم که وحشت‌هایش را زائل کرده است و هر کلبی مسلکی چون در برابرمان بنشیند بگوید خب که چه؟