پول در کنار هنر یکی از درونمایه‌های اولیس جویس است.استیون ددالوس و لئوپولد بلوم  قهرمانان اصلی اولیس و تقریبا بقیه شخصیت‌های رمان، با موضوع پول درگیرند که  علاوه برچیزهای دیگر می‌تواند بیانگر بینوایی ایرلند دربرابر انگلستان ثروتمند باشد. 

درابتدای رمان می‌بینیم که هینس پیشنهاد می‌کند که مجموعه‌ای منتشر کند از گفته‌های استیون ددالوس. استیون از حق‌الزحمه حرف می‌‌زند و ملگان که قبلا استیون را تشویق  کرده بود هینس را تیغ بزند- حالا او را سرزنش می‌کند که چرا به صراحت از پول حرف زده است. ملگان حساب می‌کند که با پولی که استیون از مدیر مدرسه آقای دیزی می‌گیرد سور و سات را بیاندازد.وقتی آقای دیزی به استیون پول می‌دهد، استیون پول را می‌تپاند توی جیبش. " سمبول‌های زیبایی و قدرت. قلمبه توی جیبم. سمبول‌هایی که حرص و بدبختی چرک‌شان می‌کند." آقای دیزی می‌گوید این‌طوری حمل‌شان نکند.استیون می‌گوید جیبش همیشه خالی است. آقای دیزی می‌گوید چون پس‌انداز نمی‌کند و نمی‌داند که پول یعنی قدرت. به استیون می‌گوید شکسپیر گفته کیسه‌ات را پر از پول کن. اسیتون تصحیح می‌کند‌؛ یاگو گفته نه شکسپیر.‌آقای دیزی از شکسپیر تعریف می‌کند که می‌دانست پول یعنی چه.او پول در می‌آورد. شاعر بود. انگلیسی هم بود و  از استیون می‌پرسد آیا می‌داند غرور انگلیسی از کجاست؟آیا می‌داند که غرور‌آمیز ترین عبارتی که از دهان انگلیسی بیرون آمده است ، چیست؟ من به راه خود می‌روم. هرگز یک شیلینگ از کسی قرض نگرفته‌ام. هیچ بدهکار نیستم. و از استیون می‌پرسد آیا این را می‌تواند بگوید. استیون به یاد بدهکاری‌هایش می‌افتد:" ملگان نه پاند، سه جفت جوراب ... کاران ده گینی. ملکان یک گینی. فرد رایان دو شیلینگ. تمپل دو نهار. راسل یک گینی. کازینز ده شیلینگ. خانم مک‌کرنان... قلمبه‌ام بی‌فایده است." و به طنز می‌گوید در حال حاضر بدهکار نیستم. آقای دیزی می‌پذیرد که " ما مردم دست‌و دل‌بازی هستیم. اما باید متعادل هم باشیم."

 بلوم هم  در باره نوشتن کتابی به یاری زنش خیال‌بافی می‌کند تا از آن پول گیر بیاورد. دنبال این است که پولی اضافی پیدا کند تا برای او یک زیردامنی بخرد.

در صحنه گورستان هم آدم‌های رمان در باره  یک رباخوار یهودی حرف می‌زنند که پول ناچیزی به کسی می‌دهد که پسرش را از غرق شدن نجات داده بود. و پدر استیون می‌گوید همان هم زیادش است.

بعضی از شخصیت‌ها در باره این حرف می‌زنند که بلوم با جمع کردن اعلان نمی‌تواند این همه بریز و بپاش داشته باشد. و حدس می‌‌زنند بلوم باید فراماسون باشد.بلوم سخاوتمند است و با وجود نداری برای یتیمان دیگنام پول می‌دهد.در حالی‌که چندتایی از شخصیت‌های رمان از این کار طفره می‌روند. در صحنه  کتابخانه ملی هم که به بحث و گفتگو در باره شکسپیرمربوط است ، استیون باز به یاد بدهی‌هایش است.

پدر کانمی در یکی از صحنه‌های رمان به ملوان یک پایی برمی‌خورد که با خواندن سرودی میهن‌پرستانه مشغول گدایی است. پدر کانمی که سکه‌ای بیش در جیب ندارد  که گذاشته برای کرایه راهش، ملوان را فقط دعا می‌کند. لحظه‌ای بعد، مالی زن بلوم از پنجره اتاقش سکه‌ای برای ملوان به کوچه می‌اندازد.

خواهران استیون هم در فقر و فلاکت‌اند و چیزی برای خوردن ندارند.یکی از خواهران، دیلی به اصرار از پدردائم‌الخمرش چند سکه می‌گیرد. کتاب‌های کتابخانه استیون هم پولی نصیب خانواده نکرده است. استیون با این‌که پول در جیب دارد سکه‌ای از آن را به خواهرش نمی‌دهد. نمی‌خواهد با آنها غرق شود. 

 در فصل ایتاکا بلوم روی سکه‌ای خط می‌اندازد و از خود می‌پرسد که اگر این‌  را وارد چرخه سرمایه‌گذاری کند امید به برگشت‌اش هست یا نه. روای می‌گوید :" هرگز".  سوالی که به گفته یکی از مفسران جویس آثار مدرنیستی در کل  با آن مواجه‌اند.