چندی پیش دوستی  از دوران سربازی را به واسطه دوستی دیگر پیدا کردم. هنوز این جور پیدا کردن‌ها هم هست- در کنار امکانات جدیدی مثل فیس‌بوک. چیز‌هایی را گفت که کاملا از یاد برده بودم و اگر او نبود امکان نداشت دیگر به ذهنم بیایند. برای من خاطره‌های او عزیز بودند. دوست داشتم بشنوم‌شان. نوستالژی و یادش بخیر و هی‌هی‌هی روزگار و خوشا آن روزها نبود.این خاطره‌ها ما را دوباره به هم نزدیک کرد. زمان سی‌ ساله فاصله  را از میان برداشت و بعد دیگری از زمان را بر روی ما گشود. خطی که ناگهان ناگهان؟ - قطع شده بود دوباره  برقرار شده بود.من نمی‌توانستم مثل کسی که دغدغه این خاطره‌ها را ندارد بگویم بس کن بابا باز برگشتی به گذشته. این برگشت به گذشته نبود.  بازسازی گذشته بود برای ایجاد پیوندهای نو. دوست من برایم از پسر بلند قد سیه‌چرده‌ای گفت که مرتب از گروهان غیبت می‌کرد و بعد از سه یا چهار روز که برمی‌گشت در مقابل بازخواست خشماگین سرکاراستوار می‌گفت "سرکار استوار شما که قضیه مادر مرا می‌دانید." و سرکار استوار بیچاره هم که فکر اینجایش را نمی‌کرد و نمی‌دانست  قضیه  چی است  و شرم و حیا هم نمی‌گذاشت بپرسد چه قضیه‌ای، کوتاه می‌آمد. طرف با این جمله سربازی‌اش را به پایان برد. سال‌ها بعد دوستم او را توی نادری اهواز دیده بود که دست‌فروشی می‌کرد . داستان را  به یادش آورد و کلی با هم خندیده بودند. گفته بود :" همه‌اش از بدبختی بود" من این آدم را هرگز هرگز نمی‌توانستم به یاد بیاورم اگر دوستم این خاطره را  - این جمله را نمی‌گفت.

 

آدم‌های پا به سن گذاشته  گاهی برای کم سن و سال‌تر ها خاطرهای‌شان را تعریف می‌کنند و انتظار دارند که آنها به این خاطرات با شوق واکنش نشان دهند. آخر چنین خاطراتی را باید قدر شناخت و احترام گذاشت. اما اغلب اتفاق دیگری می‌افتد.مودب‌ترها  سری تکان می‌دهند و "آخیش"ی می‌گویند از سر محبتی دلسوزانه. تخص‌ترها سعی می‌کنند برق شیطنت چشمانشان را دربرابر این نسل" فرسوده" پنهان کنند و بی‌حوصلگی‌شان را از شیندن خاطره‌هایی که گاه  بیان‌شان تکرار می‌شود با گفتن این جمله نشان دهند که" بله آره.بعدش این شد و آن شد."

از همین‌جاست که جامعه‌شناس بزرگی مثل موریس هالبواکس که گشتاپو کشتش چون رفته بود دادخواهی کند که چرا نزدیکانش را کشته است- می‌گوید خاطره‌ پدیده‌ای جمعی است.دیگران که در زمان شکل گرفتن حادثه‌ای که بعدها تبدیل به خاطره می‌شود نقش موثری در حفظ و یادآوری آن دارند. خاطره نیاز به واگویی و تکرار دارد تا از این طریق هویت فرد را در نسبت با جمع حفظ کند. از همین روی آنها که عزم دیارهای دیگر می‌کنند و ارتباط خود را با نزدیکانشان از دست می‌دهند کم‌کم  با خلاهای عاطفی مهلکی روبرو می‌شوند و هویت‌شان در معرض تهدید قرار می‌گیرد.

 

من مدت‌هاست برای آنهایی که هیچ اشتراکی در شکل‌گیری خاطرهایم نداشته‌اند خاطره نمی‌گویم تا  نه آنها را آزار دهم و نه خودم را مضحکه کنم. خاطره‌هایم را فقط با آنهایی که در زمان شکل‌گیری‌شان حضور داشتند مکرر می‌کنم. خاطره‌ای را هم که اینجا  گفتم فقط برای این بود که بگویم خاطره‌ها جمعی‌اند.