در حین خواندن رمان پلیسی " مسافری که با ستاره شمال آمد" ( ژرژ سیمنون، ترجمه کاوه میرعباسی ، نیلوفر،تهران، 1386) با شخصیت محکم و استوار کارگاه مگره آشنا می‌شویم؛ پلیسی که گویی از کنار هیاهوی زندگی روزمره ساکت و خاموش می‌گذرد و به هر حرکت و رفتاری که به کار او مربوط نمی‌شود بی‌اعتنا است- اعمالی که ممکن است ما آدمیان معمولی را دستپاچه کند؛ قرار گرفتن در جاهای نامعهود، ندانستن رفتار های مطلوب برای موقعیتی که در آن قرار گرفته ایم؛ مثلا حضور در هتل‌های  درجه یکی که فقط میلیاردرها در آنجا سکونت می‌کنند؛ بی‌اعتنایی به آدم‌های متفرعنی که از دیگران انتظار ادب و خشوع دارند؛ بی‌اعتنایی به پوشش مرسوم و از این قبیل. این صلابت مگره از کجا ناشی می شود؟  آیا او کارگاهی بی‌احساس و عاطفه از جنم همان جانیانی است که شب و روز سر در پی‌شان است؟ این طور به نظر نمی‌رسد. مگره اگرچه آدمی احساساتی و عاطفی به معنای معمولش نیست، اما در بخشی از رمان، با  قتل همکارش به دست جانیان ، در هم می‌شکند و صلابت و قدرت خود را از دست می‌دهد ، نسبت به دختر یهودی در زندان احساس همدلی نشان می‌دهد. با هانس برادر دوقلوی  پیوتر همزبان می‌شود و در قسمت آخر رمان به یاد مادر این دو جنایتکار می‌افتد  - که حالا هردو کشته شده‌اند- که دارد مثل همه یکشنبه‌هایش درلسکوف به سمت کلیسا می‌رود. به نظرم صلابت و بی‌اعتنایی مگره تظاهر نمادینی از صلابت و استواری و بی‌اعتنایی  قانون است . قانونی سرد و از خود مطمئن یک جامعه بی تزلزل که می‌داند سرانجامْ همه منحرفان و کجروان تنبیه و مجازات می‌شوند. از جنبه دیگر او نماینده صلابت خود امر اجتماعی است. نظامی که  از درستی سازوکار خود اطمینان دارد و به پایداری  و ماندگاری خود مطمئن است. از این لحاظ ماجرای مگره می‌تواند از سرنمون‌های داستان‌های پلیسی بعدی باشد که به سینما هم راه یافتند و در آثار اکشن سینمای هالیود شکل غالب را پیدا کردند. در اینجا ما مطمئن‌ایم برای مثلاً راکی یا آرلوند هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آنها از هراس انگیز ترین ماجرا ها هم خم به ابرو نمی‌آورند و پیروز هر میدان‌اند. توهم ِ ایدئولوژیک این آثارْ تمام و کمال است.  یک لحظه، خلل و سستی در شخصیت‌های این آثار نمی‌بینم . ترک یا شکافی که نشان دهد این آدم ها صرفا نماینده نظام مستفر نیستند. در" مسافری که ... " این تَرَک وقتی نمایان می‌شود که مگره  با واقعیت مرگ ِ توارنسْ همکارش روبرو می‌شود که احتمال می‌دهد براثر ندانم‌کاری‌های او کشته شده است. او می‌داند قاتل کیست ، اما هیچ مدرکی در اختیار ندارد. او هم  در مقابل نیرویی قرار گرفته است که به همان اندازه نیروی که خودش مظهر آن است بی‌اعتنا و خونسرد و از خود مطمئن است.  خیلی راحت آدم می‌کشد و باکی از بازرس مگره ندارد. حتی به نظر می‌رسد نشانه‌هایی هم به جا می‌گذارد تا به مگره  دهن کجی کند و ناتوانی او را بیشتر به رخش بکشد. در هم‌شکستگی مگره وقتی بیشتر می‌شود که تیر می‌خورد. او ضمن مرور گذشته به یاد جمله‌ای از یکی از مشترهای هتل می‌افتد:" هتل‌های اعیانی هم دیگر گندشان در آمده... تروخدا این را نگاه کنند..." منظورش از "این"، مگره بود.(ص 101)   مگره در این هنگام خود را " این" حس  می کند. « "این" مردی بود که کت و شلوارش را به خیاط های انگلیسی سفارش نمی‌داد، وقت نداشت  هر روز صبح پیش مانیکوریست برود و از سه روز پیش نتوانسته بود به غذاهایی که زنش می‌پخت لب بزند و همسر صبورش از اینکه نمی‌دانست او کجاست  و چه به سرش می آید،گله وشکایتی نمی‌کرد  »(105ص) کمییسری طراز اول با درآمدی ناچیز که وقتی پرونده‌ای بسته می‌شد و قاتلین به زندان می‌افتادند، باید می نشست و صورتحساب  همه هزینه‌هایش را می‌نوشت و قبض‌ها و رسیدها را با سنجاق ضمیمه‌اش می‌کرد و بعد نوبت جر و بحث با صندوقدار می‌رسید. در مقایسهْ پیوتر لتونیایی ، جنایتکاری که  او در تعقیبش بود، در دو سه قدمیش با اسکناس پنجاه فرانکی پول آنچه را نوشیده بود می‌پرداخت، باقیش را انعام می‌داد . با تفننْ وقت صرف انتخاب دوازده کراوات و سه دست ربدوشامبر می‌کرد و فروشنده آراسته تا دم  در بدرقه اش می‌کرد.( ص 105)  اما این ترک یا شکاف که نظیرش را بندرت در آثار مذکور می‌بینم به زودی به هم می‌آید و مثل زخم کارگاه روبه التیام می‌گذارد.  سرانجام معلوم  می‌شود صلابت نمایان و خرد کننده نمایندگان تاریکی و جنایت توهمی بیش نبوده است. جانی اصلی در همان ابتدای داستان به قتل رسیده است و بدل یا بردار دوقلوی اوست که دارد نقش او را بازی می کند. نقش یک صلابت را.