تسو‌آچن، رمان‌نویس چینی در ایالت گیانگسو در 1716 به دنیا آمد و در 1764 درگذشت. چند سال آخر عمر را به نوشتن رمانی بلند مشغول بود به نام رویای اتاق سرخ. داستان رویای بی‌پایان پو-آیو از او در کتابی به نام  the Book of Fantasy آمده است ، مجموعه‌ای از داستان‌ها و قطعات شگفت و غریب به انتخاب خورخه لوئیس بورخس و سیلونا اوکامپو و بیویی کاسارس.

 

رویای بی‌پایان پو-‌آیو

ترجمه ش. ب.

پس پو-آیو پیش از‌آن‌که بفهمد چه اتقاقی افتاده است ،به خواب رفت. بلافاصله چنین به‌نظرش آمد که وارد باغ ِگل بزرگی شده است که عجیبْ مثل باغ خودش در خانه‌اش بود. در خواب به خود گفت:" یعنی واقعا ممکن است باغ دیگری درست مثل باغ من وجود داشته باشد؟" به این ترتیب، در حالی‌که از خودش سوال می‌کرد، ناگهان رسید به تعدادی دختر که به نظر می‌رسید خدمتکاران خانه‌ای بزرگ هستند و پو-‌آیو که بیش از پیش متعجب شده بود دوباره به خودش گفت:" آیا واقعا ممکن است کسی باشد  درست مثل من که  خدمتکارانی داشته باشد مثل هسی -جن، پینگ ارو و همه خدمتکارانی که من در خانه دارم؟" در همین لحظه یکی از دخترها فریاد زد:" نگاه کنید. این هم پو-‌آیو.چطور توانسته خودش را به اینجا برساند؟" پو-آیو طبیعتا تصور کرد دختر او را شناخته است و درحالی‌که جلو می‌رفت گفت:" من فقط آمده بودم قدم بزنم و خیلی اتفاقی به اینجا رسیدم. فکر می‌کنم این باغ متعلق به خانواده‌ای است که  بستگان من به دیدن‌شان آمده‌اند. اما به هر حال خواهران عزیز، بگذارید همراه‌تان شوم." هنوز حرفش تمام نشده بود که شلیک خنده دخترها بلند شد. گفتند:" چه اشتباه احمقانه‌ای. ما فکر کردیم تو ارباب جوان‌مان پوـ آیو هستی. اما البته نه قیافه‌ای داری و نه هم درست حرف می‌زنی." پس، این‌ها خدمتکاران ِ پوآ-یوی دیگری هستند! پوآ-یو به آنها گفت:" خواهران عزیز، پس به من بگویید ارباب‌تان کیست؟" آنها گفتند:"‌او پوـ‌آیو است. مادر بزرگ و مادرش می‌خواستند در زندگی خوشبخت شود. برای همین آرزو داشتند که او از این دو حرف استفاده کند؛ یعنی پو(گران قیمت) و آیو(سنگ) و ما هرچند فقط خدمتکاران او هستیم، خیلی خوش‌اش می‌آید به این اسم صدایش کنیم. اما تو از کجا پیدایت شد؟ حمال بی‌ارزش و زپرتی‌ای مثل تو چرا باید این دو حرف در اسمش باشد؟ جرئت داری از این اسم استفاده کن تا ببین چطور این هیکل پیزوری‌ات را می‌اندازیم توی خَلاء!"یکی دیگر از آنها با خنده گفت:" عجله کنید. ما باید زود برویم. پو- آیو چه فکری خواهد کرد اگر ببیند ما داریم با این بی سروپا حرف می‌ِزنیم؟" یکی دیگر گفت:" اگر زیاد پیش‌اش بمانیم بوی گندش را هم می‌گیریم."

   پو- آیو خیلی غمگین شد. فکر کرد:" هیچ‌کس تا به حال این‌طور به من بی‌احترامی نکرده بود. چرا این دختران عیبجو باید این‌طور‌ با من حرف بزنند؟و آیا پوآ-یو دیگری هم واقعا ًدر اینجا زندگی می‌کند؟ به هر حال باید سردربیاورم."درحالی‌که با این فکرها مشغول بود، بی‌آنکه بداند کجا می‌رود، به راه رفتن ادامه داد و بعد به حیاطی رسید که برایش عجیب آشنا بود. از خود پرسید:"‌آیا ممکن است حیاط دیگری درست مثل حیاط خانه ما وجود داشته باشد؟" از چندتایی پله بالا رفت و مستقما ً وارد یک اتاق شد. اولین چیزی که به چشم‌اش خورد مرد جوانی بود که بربستر دراز کشیده بود و دورتادورش تعدادی دختر نشسته بودند که ضمن گلدوزی، می‌خندیدند و تفریح می‌کردند.پسری که در بستر بود‌ آه عمیقی کشید. یکی از دخترها گفت": پو-‌آیو چرا این‌طور آه می‌کشی؟ نکند نمی‌توانی بخوابی؟  حتماً نگران عموی بیمارت هستی.اما این آه و ناله‌ات  هم مسخره است." وقتی پو-‌آیو واقعی این حرف‌ها را شنید بیش از پیش تعجب کرد... مرد جوان که در بستر دراز کشیده بود، گفت:" خواب عجیبی می‌دیدم. فکر کنم در باغ بزرگی بودم . چند تا دختر دیدم که حرف‌های بدی بارم کردند و تحویلم نگرفتند. من دنبال‌شان کردم تا رسیدم به خانه‌ای که پو-‌آیو دیگری در آنجا بود که بی‌حس‌وحال بربستر افتاده بود و در افکار و احساسات دور و دراز غرق بود." وقتی پوـآیواین حرف‌ها را شنید نتوانست جلو خود را بگیرد. به سوی پسر در بستر فریاد کشید:" من دنبال یک پو-‌آیو آمده‌ام و فکرکنم تو همان باشی." پسر از توی بستر برخاست و به بی‌درنگ به سویش آمد و او را در آغوش گرفت.گفت:" پس تو پو-‌آیو هستی. و این خواب نبود!" پو-‌آیو فریاد زد:" نه. واقعا خواب نبود.از خود حقیقت هم واقعی‌تر بود." اما هنوز صحبت‌شان تمام نشده بود که کسی به دم در آمد. فریاد زد:" آقای پو-‌آیو باید همین الان به اتاق پدرشان بروند." هردوی پوآیوها با طنین این کلمات سراپا لرزیدند. پو- آیو رویایی به سرعت از اتاق بیرون رفت و پو- آیو واقعی را تنها گذاشت که داشت پشت سرش فریاد می‌ِزد:"زود برگرد. پو- آیو برگرد."ندیمه او هسی- جن کنار بسترش نشسته بود. وقتی شنید که او در خواب اسم خودش را صدا می‌کند بیدارش کرد و با خنده گفت:" این پوـ آیو که صدایش می‌کردی کجا بود؟" با این‌که پو-‌آیو دیگر خواب نبود، اما ندیمه‌اش گیج و منگ شده بود. پو-‌آیو به در اشاره کرد و گفت:" همین الان از آنجا بیرون رفت." هسی –جن گفت:" ای وای. هنوز داری خواب می‌بینی! متوجه نیستی چیزی که به آن خیره شده‌ای و چشمهایت را در آن می‌گردانی و این قیافه خنده‌دار را برای خودت درست کرده‌ای آینه‌ای است که تصویرت در‌آن منعکس شده است؟"