مدت‌ها بود که  می‌خواستم ترجمه بهمن فرزانه از صدسال تنهایی را دوباره بخوانم و نمی‌‌خواندم . شاید به خاطر اینکه شیفته این ترجمه بودم و می‌ترسیدم- مثل خیلی چیزهای دیگر که با گذر عمر از توهم‌شان در آمده بودم این یکی هم ناامیدم کند و تحمل‌اش را نداشتم.بعد از مدت‌ها ترجمه گرگوری راباسا را گیر آوردم که گویا مارکز آن را ستوده است .ناچار سراغ ترجمه فرزانه هم رفتم .  چند صفحه اول ترجمه فرزانه امیدوارکننده بود . اما به توصیف ملکیادس که رسیدم  حالم گرفته شد. ملکیادس از شخصیت‌های اصلی این رمان است. شخصیتی کاملا بورخسی ؛ منظورم این است که مارکز در توصیف او و در ساختن او کاملا از بورخس تاثیر گرفته است.مخصوصا از داستان "جاودانه"- ترجمه کاوه سید حسینی در مجموعه داستان کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر. بورخس ژوزف کارتافیلوس عتیقه فروش را از زبان شاهدخت لوسینگ این طور توصیف می‌کند: به ما گفت مردی بوده فرسوده، خاک آلود با چشمان خاکستری، باریش خاکستری، با خطوط چهره ای بسیار مبهم. با روانی و بی اختیار به چندین زبان حرف می‌زد. در ظرف چند دقیقه از فرانسه به انگلیسی رفت و از انگلیسی به مخلوط  رمز آمیزی از اسپانیایی  سالونیکا و پرتغالی ماکائو.

در ترجمه فرزانه ملکیادس این طور در آمده است:او نمونه یک فراری بود که به هر نوع مرض و فاجعه‌ای که ممکن است بر بشر نازل شود،دچار شده بود. پلاگر در خاورمیانه، اسکوربوت در شبه جزیره مالزی، جذام در اسکندریه ، بربری در ژاپون، طاعون در ماداگاسکار، زلزله در سیسیل، و غرق شدن در کشتی در تنگه ماگالیانس. این موجود خارق‌العاده که می‌گفت کلید نوستراداموس را در دست دارد، مرد افسرده‌ای بود در پس پرده‌ای از غم ؛ با نگاه آسیاییش گویی ماوارء هر چیز را می‌دید.

من ترجمه راباسا را این طور  به فارسی برمی‌گردانم:او از همه بلایا و فجایعی که پیوسته بر نوع بشر نازل شده بود  جان سالم به در برده بود.پلاگر[نوعی بیماری ناشی از کمبود ویتامین پی] در ایران، اسکوربوت در شبه جزیره مالزی، جذام در اسکندریه ، بربری در ژاپن، طاعون خیارکی در ماداگاسکار، زلزله در سیسیل،و یک کشتی شکستی  مصیبت‌بار در تنگه ماگالیانس. این موجود خارق‌العاده، که می‌گفتند صاحب کلیدهای نوستراداموس است، مرد افسرده‌ای بود، که هاله‌ای غمبار او را در برگرفته بود و با نگاه آسیایی‌اش گویی ماوراء هر چیز را می‌دید.

نمی‌دانم در متن فرزانه چرا ایران تبدیل می‌شود به خاورمیانه؟ یعنی ممکن است دستگاه سانسور سال 53، زمان چاپ اول کتاب و سال 56 زمان چاپ دوم کتاب نگذاشته ملکیادس به ایران بیاید؟ در هر حال ، این کار کلیت ارگانیک متن را به هم می‌ریزد. در بقیه متن ما با اسامی مناطق مشخص روبرویم. جز در مورد خاورمیانه. کلمه خاورمیانه این وسط  چه می‌خواهد؟ بعد، غرق شدن در کشتی یعنی چه؟ چرا کلمه  خیارکی جا افتاده؟ ملکیادس آدم بی‌ادعا و مهربانی است، چطور می‌تواند بگوید کلیدهای نوستراداموس پیش اوست؟

 چند صفحه قبل فرزانه ترجمه کرده آئورلیائو از اطلاعات فضایی‌اش استفاده کرد. در حالی که در ترجمه راباسا ،راوی می گوید آئورلیائو از درکش از فضا استفاده کرد. یعنی از تصوری که از فضا داشت. نه از اطلاعات فضایی که آدم را یاد کیهان و فضاپیما و فضانوردان می‌اندازد. در جایی از متن  بچه‌های آئورلیائو ، ملکیادس را به یاد می‌آورند که نشسته بود توی یکی از اتاق‌های خانه‌شان کنار پنجره.از نظر آنها که بعد از سال‌ها آن صحنه را به یاد می‌آورند صحنه‌ای شگفت است. فرزانه ترجمه کرده صحنه‌ای  زیبا. بعد  خوزه آرکادیو می‌بیند در واقع به یاد می‌آورد- ازشقیقه‌های ملکیادس روغنی[گریس به انگلیسی ]  ترشح می‌شود که در گرما ذوب می‌شود. فرزانه روغن را کرده عرق. چون طبیعی است که عرق باید از شقیقه بجوشد و نه روغن. تازه خط بعد یعنی ذوب شدن در گرما  را هم ترجمه نکرده.من  برای یافتن معنی کلمه گریس به  فرهنگ آکسفورد مراجعه کردم.  گریس در آنجا دستکم معنی عرق نمی‌دهد. این احتمال را نادیده نمی‌گیرم که ممکن است فرهنگی باشد که آن را عرق هم معنی کرده باشد. اما این ظن را قوی‌تر می‌دانم که فرزانه براساس اصل تداعی معانی  عمل کرده است. یعنی از شقیقه آدم، عرق است که می‌جوشد نه روغن. در صورتی که این تصویری است که یک کودک به خاطر سپرده است .

 صدسال تنهایی را گویا هفت نفر دیگر هم به فارسی  ترجمه کرده‌اند. باید دید آنها چه کرده‌اند.