در یک جایی :غلام قربانی دم مغازه اش ایستاده بود . کرکره مغازه را  پایین کشیده بود وانگار که چیزی فکرش را به خودش مشغول کرده باشد مهم‌تر از جواب دادن به سلام من، جوابم را با سرسنگینی داد. دلخور ، به راهم ادامه دادم. هوا داشت تاریک می‌شد. راه جاده‌ای خاکی بود که اول یه چشم‌ام آشنا آمد  ؛ نوید می‌داد که به زودی به مقصد می‌رسم. اما جلوتر که رفتم؛ به سگ ها و گرگ‌ها فکر کردم. فکر، همین طوری. یعنی اولش ترسی نداشت. ترس بعد آمد که نکند یک وقت دسته‌ای سگ یا گرگ بریزند سرم. همان وقت  دوچرخه سواری از جلوم رد شد. لباس سفید بلندی تن‌اش بود.به افغانی می خورد. فریاد زدم:" صبرکن. من دنبال‌ات می‌آیم." دوچرخه سوار جوابی داد که متوجه شدم  خطاب به من نیست. دیدم یک نفر دیگر ترکش نشسته است و با اوست که دارد حرف می‌زند.

همان روز اصفهان:سوار دوچرخه بودم.  خوش بودم که چپ و راست موتوری و دوچرخه از کنارم رد می‌شوند. رسیدم به یک گزفروشی که قبلا دیده بودم مردم دمش صف می‌کشند برای خرید عید. حالا خلوت بود. اصلا هیچ‌کس نبود. دوچرخه را بستم به دربسته یک مغازه دیگر.دالان درازی بود مغازه. گیج شدم از آن همه شیرینی و قطاب و باقلوا و گز و پولکی و نبات و پشمک . رفته بودم برای گز. ولی دلم خواست از  آنها هم بخرم. روی صندلی مرد مفلوک درب داغانی نشسته بود . آن قدر داغان بود که فکر می کردی در خودش این جرئت را نمی یابد به کسی نگاه کند. حس کردم این مرد توی همین مغازه به این صورت درآمده. بعد  حس کردم تا رفتم تو، صدای فریادی فرو نشست. انگار فضای مغازه متشنج بود. انگار کسی را توبیخ می‌کردند که من نمی‌دیدمش. فقط پیرمرد قرص و محکمی را دیدم که  آن ته ایستاده بود . آن کس که پیرمرد سرش داد می‌زد معلوم نبود. شاید پشت یکی از یخچال‌ها نشسته بود. مرد ی که روی صندلی نشسته بود این طور القا می کرد که این بار نوبت بازخواست از او نبوده.  او آنجا نشسته بوده تا جبروت پیرمرد را ببیند  و دم نزند. او آنجا بود تا پیرمرد در حضورش یک نفر دیگر را له  کند. کافی نبود فقط پیرمرد و آن مرد نادیدنی آنجا باشند. سلام کردم . جواب نیامد. مرد روی صندلی که حتی نگاه نکرد.برایش طبیعی بود که کسی به او سلام نکند.انگار جزیی بود از همان صندلی.پیرمرد حرکت کرد آمد جلوم ایستاد. گفتم :"گز می خواهم." گفت:" بفرمایید چه گزی می خواهید. درصد های مختلف است. پسته اش. قیمت هایش هم اینحا نوشته." و با دست به دیوار اشاره کرد.  و رفت.عنوان اولی را که دیدم گفتم:" همین را می خواهم ." می‌خواستم زودتر بیایم بیرون.

 فکر می‌کنم  بعد از این خرید،  این پیرمرد نجوش و عصبی و قدرتمند که توی مغازه‌اش می‌توانست هر کسی را که خواست خرد کند، شب توی خوابم تبدیل شد به غلام قربانی. غلام قربانی دوست دوره جوانی‌ام بود. پیش‌اش جوشکاری یاد می‌گرفتم. چند سال بعد یک بار بهم زنگ زد  و کلی گله و شکایت که چرا ازش خبری نمی‌گیرم. من بی‌اعتنایی پیرمرد گزفروش را با تبدیل کردن  او به غلام قربانی،  به چیزی عادی تبدیل کردم. یا بهتر است بگویم نیروهای جبران‌کننده خوابم این کار را کردند. آنها پیرمرد کابوس‌وار واقعیت را توی خواب به موجودی  آشنا تبدیل کردند که فقط شاکی بود. نیروی مخوفی که از پیرمرد ساطع بود و  درک شدنی نبود، توی خواب به چیزی رام  تبدیل شد. می‌شد با دلجویی از غلام ، مسئله را حل کرد. اما در مقابل پیرمرد واقعی من چه می توانستم بکنم؟ سرخوردگی‌ام در مقابل یک فروشنده  بومی- که فقط دهان باز می‌کردم می‌فهیمد من به کل در این محدوده نرسته ام، با تصویر دلخور این غلام مهربان و دوست داشتنی جبران شده بود. اما هنوز التیام نیافته بودم. چون دوچرخه سوار افغانی هم به من بی‌اعتنایی کرده بود. پیرمرد هنوز رهایم نکرده بود. قدرت پیرمرد هنوز در خواب در جلوه بود؛ نیروهای جبرانی باز دست به کار شدند.  او حالا یک افغانی شده بود.با این تصور توهم آلود که افغانی موجودی است فروتر- به باور غلط عوام- متوسل شدند تا بگویند این بی اعتنایی اصلا درخور توجه نیست.