پدر مشغول  بازسازی خانه بود. تیغه ای را برداشته بود که  دو اتاق را از هم جدا کرده بود.یکی را که  درش به باغ باز می شد و یکی را که  درش به حیاط پشتی.  دوسه نفری دور و برش بودند. شاید کمک اش می کردند. شاید مبهوت تلاش اش بودند. من ، از روشنایی که توی اتاق های تاریک و نمورمان تابیده بود به شوق آمدم. برای اولین بار از خود پرسیدم چرا سال ها در این اتاق های تنگ و تاریک زندگی  کردیم و یک بار به فکر مان نرسید که می توانیم روشن ترشان کنیم. خواستم در این بازسازی  سهمی داشته باشم. با ترس و تردید به او که عرق می ریخت و پنجره  تازه ای را در قالب‌اش جا می گذاشت نزدیک شدم. مطمئن‌ام حرفی که زدم پیشنهاد کمک بود. او با لبخندی سرزنش‌بار، لبخندی که استغنا را می‌رساند، پیشنهادم را رد کرد. طوری آستین بالا زده بود ، طوری به کار بود که انگار نه  انگار که سال‌هاست  از مرگ‌ا ش می‌گذرد؛ انگار نه انگار که خانه‌ای که او دارد بازسازی‌اش می کند سال‌هاست دیگر وجود ندارد؛ خودش و خانه بازسازی شده‌اش واقعی تر از همه این سال‌هایی می نمودند که ما  پس از او و آن خانه سپری کرده بودیم.