روزگار سخت

 

برتولت برشت

ایستاده بودم کنار میز تحریرم و

از پنجره به درخت توت توی باغ نگاه می کردم

چیزی قرمز، چیزی سیاه در آن به چشمم آمد

و یکباره به یاد درخت توت کودکی ام در اگوسبرگ افتادم

چند دقیقه ای سخت با خودم کلنجار رفتم  که

آیا بروم عینکم را از روی میز نهارخوری بردارم

تا آن توت های سیاه را بار دیگر بر شاخه های قرمز نازک شان ببینم یا نه.