هر کاری می‌کنم نمی‌توانم تصورم را از گتسبی (قهرمان رمان گتسبی بزرگ، اثر فیتزجرالد) با تصویری منطبق کنم  که دی کاپریو در فیلم گتسبی بزرگ ارائه می‌کند. به عنوان مثال  توصیف لبخند گتسبی در رمان توصیف یک معصومیت است. یک حرمان. یک حسرت . یک فقدان. یک نیازو نیز یک حمایت. یک همدلی. یک دل دادن، جرئت بخشیدن، یک نیرو:" تبسمی بود که یک لمحه درمقابل تمامی جهان خارج می‌ایستاد، یا چنین به نظر می‌رسید که می‌ایستد و بعد با تعصبی مقاومت ناپذیر به نفع تو، روی تو متمرکز می‌شد. تو را می‌فهمید همانقدر که میل داشتی تو را بفهمند و به تو اعتقاد می‌یافت، همانقدر که می‌خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی و به تو اطمینان می‌داد، همانقدر  که می‌خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی. و به تو اطمینان می‌داد تاثیری که در او نهاده‌ای عینا همان است که در اوج درخشش خود ، امیدواری در دیگران بگذاری" [گستبی بزرگ ، ترجمه کریم امامی، نیلوفر، ص72]اما لبخند دی کاپریو بیشتر به لبخند آدم تخصی می ماند که فارغ البال از محنت‌های فرودستان است. غنوده بربسترهای نرم و پرورده در آغوش استغنا و تنعم. این مساله‌ای است که غالبا وقتی پیش می‌آید که کسی برمی‌دارد رمانی را فیلم می‌کند.ما در خواندن رمان تصویر خودمان را از کاراکترها می‌سازیم. بعد  مثلا می بینیم ای وای .گتسبی تو چه ربطی دارد به این هنرپیشه معروف؟ کارگردان می‌گوید گتسبی را این طور ببین. سخت است.گستبی به طور مضاعفی تکوین یک رویاست. رویای من خواننده وقتی رمان را می‌خوانم و رویای خودش از خودش. فیتزجرالد می‌گوید گتسبی محصول تصوری افلاطونی از خودش بود. آدمی فقیر که تازه از جنگ برگشته. دلاوری‌ها کرده . مدال‌ها گرفته. اما پول ندارد بدهد لباس غیرنظامی بخرد، مجبور است با همان لباس‌های نظامی‌اش خیابان ها را گز کند.این آدم خودش را می‌سازد. یعنی  به مرور، با سختی و مرارت. پس تا  شکل بگیرد ، جامعه همچون یادداشت نویس، بر تن و روح او نقش خواهد زد. تام رقیب عشقی او می گوید او  هیچکسی از هیچ آباد است.او از پایین می رود بالا. بنابراین نمی تواند هبیتوس ثروتمندان و پول دارها را داشته باشد. تام بیوکن در همه حالت اش ثروتمند است. او فقط پول بیشتر ندارد. او همه چیز دارد. دیگران را خرد می کند. در صدایش طنین پول می شنویم. بارها این جمله همینگوی را تکرار کرده اند که  وقتی فیتزجرالد گفته بود پول دارها با ما فرق دارند، او گفته بود که بله از ما بیتشر پول دارند. واین را گذاشته اند به حساب تیزهوشی و ذکاوت همینگوی و نه درک فوق العاده فیتز جرالد.فیتزجرالد می‌گویدکافی نیست فقط پول داشته باشی تا در زمره ثروتمندان به شمار آیی. تو باید عادتواره آنها را هم داشته باشی.تام و زنش این را دارند. متفرعن. بی‌قید. تام حتی در راه رفتن هم تعرض آمیز است."دست هایش را کمی جلوتر از بدنش گرفته بود تا هر گونه  مزاحمتی را دفع کند" [223]او و زنش آدم های بی قیدی اند "چیزها و آدم ها را می‌شکستند و بعد می دویدند و می رفتند توی پول شان ، توی بی قیدی عظیم شان... تا دیگران بیایند ریخت و پاش و کثافت شان را جمع کنند"[ص224] لبخندی که برلبان گتسبی نشسته است هرگز برلبان تام و دی زی نمی‌نشیند.گتسبی اما پول دارد. همه می‌آیند به مهمانی اش. اما یکی از این پولدارها پیدا نمی شود که  او را داخل آدم حساب  کند.  همه از سابقه و زندگی رازآلود و جنایت‌آمیزش می‌گویند. و اینکه این پول ها را از راه خلاف به دست می‌آورد.کسی او را به مهمانی‌اش دعوت نمی‌کند.تام کت  شلوار صورتی اش را مسخره می کند.ماشین‌اش را واگن سیرک می نامد.او را حتی در مقامی نمی‌بیند که رقیب عشقی حسابش کند. زنش را با او راهی می‌کند.

آلوین گولدنر هم در کتاب بحران جامعه شناسی غرب،به اشتباه مشابه پارسونز اشاره می کند که بنا دارد  آدم ثروتمند در یک نظام دموکراتیک از همان میزان قدرتی برخوردار است که یک آدم فقیر. چون او هم یک حق رای بیشتر ندارد. تفات آنها فقط در میزان پول شان است. در نتیجه پارسونز سایر امکاناتی  را که ثروت در اختیاراین آدم قرار می دهد ، نادیده می گیرد. ثروتمندان به استفاده از قدرتی که در اخیتارشان قراردارد از حق رای یکه خود فراتر می روند. از این روی تفاوت آنها فقط در پول بیشتر داشتن نیست. اشتباه همینگوی و پارسونز و گتسبی در اینجاست که فکر می کنند با دست یافتن به پول بیشتر می توان در زمره ثروتمندان در آمد. برای ثروتمند بودن باید  عادت واره ثروتمندان را هم داشته باشی. و این چیزی است که فیتزجرالد و بوردیو درک کردند، اما پارسونز و همینگوی و کارگردان فیلم گستبی بزرگ( دستکم در مورد انتخاب مناسب برای ایفای نقش گتسبی )نفهمیدند.