اول صدای بوق ممتد اعصاب خردکن را شنیدم که از توی کوچه می‌آمد. بعد یک فیات سبز لجنی آهسته از جلوم رد شد و بی‌هیچ فاصله‌ای پرایدی سفید. داشتند از توی کوچه در می‌آمدند بروند توی خیابان.صبرکردم تا رسیدند به تقاطع کوچه و خیابان و از پشت پراید رد شدم. توی فیات دو تا پیرمرد نشسته بودند ؛ سر و رو تمام سفید. فرتوت مثل ماشین‌شان.راننده پراید زنی بود تقریبا بیست و هفت هشت ساله.روسری سفیداش تا وسط سرش پس رفته بود و گوشواره‌ای که از گوش‌اش آویزان بود با هر حرکت تشنج آمیز سرش ، مثل نشانی از واقعه‌ای در پیش لنگر برداشته بود.کنار دست‌اش هم یک پیرمرد نشسته بود؛ با همان شکل و ظاهر آن دو پیرمرد توی فیات.زن دست از بوق زدن برنداشته بود، با این که دیگر معلوم بود فیات دارد وارد خیابان می‌شود و او می‌تواند ثانیه‌ای بعد از کنارش رد شود.سرانجام انگار صبر پیرمردها لبریز شد. فیات ایستاد.یکی از پیرمردها،نه راننده، پیاده شد، آمد طرف پراید، اما نه سمت راننده. ایستاد کنار پیرمردی که  توی پراید نشسته بود. کمی خم شد. گفت:" همینه که هست. بیشتر از این نمی‌تونیم بریم. می‌خاین بگوی چه؟" خطابش به پیرمرد بود و زن داد می‌زد. پیرمرد دو باره گفت:" می‌خاین بگوی چه؟" و راه افتاد دوباره سمت فیات که زن سرش را از توی پنچره در آورد و جیغ کشید :" بردار این لگن رو." پیرمرد داشت می‌رفت سمت فیات که برگشت ،باز رو به پیرمرد توی پراید گفت:" من با توام‌ها." که زن باز منفجر شد:"...."فحشی عام نثار پیرمرد کرد ؛ یعنی نثار مادر پیرمرد. و در باز کرد که از ماشین پیاده شود. اما پیرمرد نایستاد و سوار فیات شد. زن خشم و آتش محض بود. هیچ نمایشی در کار نبود. نه پیرمرد بغل دستش می‌توانست کاری بکند. نه من که دست‌هایم را کرده بودم توی جیب پالتوام و نه پنجری که لبخندˏ دعوت به مضحکه‌ روی لبش ماسیده بود و نه افغانی‌ای که کنار من ایستاده بود و مردد بود باید حق را به کدام‌شان بدهد. خشم بی مهار، بی‌صورتک، بی‌تن و قالبˏ زن فضا را پر کرده بود و داشت از خود زن، از موجودیت‌اش فراتر می‌رفت. برهنه،لرزلرزان،مثل بخاری مسموم پخشˏ هوا شد و دیگر انگار دیگر هیچ کس هیچ نبود؛در فرصت کوتاهی که فراهم آمد تا زن از پشت فیات درآید ، همین‌طور که به سمت دیگر خیابان می‌راند،از گنجینه لایزال فرهنگی که در آن بار آمده بود، بی‌تردید و بی‌تزلزل، دست به نقد،فحشی سوزان‌تر، نثار پیرمرد کرد،نثار مادر پیرمرد،اما این‌بار از زبان یک مرد.چنان سوازن که پیرمرد دو باره فیات را نگاه داشت و با سرعتی که این بار از او بعید بود از ماشین پایین پرید. اما زن پراید را از جا کنده بود،رانده بود سمت دیگر خیابان.

دست در جیب تا دکه روزنامه فروشی رفتم. تیترروزنامه ها را می‌دیدیم، اما انگار خبرها مال یک ماه پیش بود. مال کشوری دیگر. دنیایی دیگر. در خیابانی قدم می‌زدم که انگار بعد باید به یاید می آوردم دقیقا کجا بود.