برف از چهار صبح شروع به باریدن کرده بود. ده صبح که از خانه بیرون زدم  برسقف پرایدی که توی پیاده‌رو پارک شده بود، نزدیک پنج شش سانتی برف دیدم جمع شده بود. برف بی وقفه، تند می‌آمد. ریز ریز از آسمان برزمین می‌نشست ، انگار آن بالا الک می‌شد. بر بستر مه گونه هوا، نور چراغ‌های راهنمایی رانندگی  و نور چراغ ترمز ماشین‌ها نمایان تر به چشم می‌آمد. از توی خیابان از جایی بوی برنج بلند بود که  داشت دم می‌آمد و توی پیاده رو که می‌رفتی سایبان‌ها به راه رفتن‌ بهترات کمک می‌کردند . تک و توک مغازه‌دارها را می‌دیدی که برف جلو مغازه‌شان را با جارودسته‌دار  یا تی می‌روفتند سمت جوی خیابان و دم درگاه ساختمان‌های اداری یا تعاونی‌ها مردی را می‌دیدی که  به سیگارش پک می‌زند و تک و توک آدمی که ایستاده باشد همین‌طور به برف نگاه کند. همه چیز کند و آهسته  شده بود جز برف که با سرعت می‌آمد. خیابان‌ها خلوت‌تر بودند و توی اتوبوس‌ها راننده‌های دهن‌گرم سر شوق می‌آمدند و با مسافری آشنا سر صحبت را باز می‌کردند.گوشی‌ها به صدا در می‌آمد و مسافر تا بخواهد از جایی ، از توی کت و پالتو کیف  موبایل را پیدا کند زنگش‌اش قطع  می‌شد.از فضای مسدود میان ساختمان ها به فضای باز چهارراه ها که می رسیدی وهم برت می داشت که آفتاب دارد سر می زند. و یک آن حس می کردی برف بند آمده است.اما دقیق تر نگاه می کردی باز برف را می دیدی که مورب فرود می آمد.  برف که می بارید جا نمی‌خوردی اگر مغازه ای بسته باشد. برف که می‌بارید فریاد های سربازهای سوار برموتور به جا تر می‌نمودند و  شاید با همین احساس بود که وقتی مردی دورخیز می کرد تا تف‌اش توی جوی خیابان شلیک کند، دیگر باکیش نبود کسی مشمئز می شود یا  نمی‌شود