- می خواهم در باره پرویز دوست دوران کودکی ام  داستانی بنویسم. یا داستانی بنویسم که او هم تویش است. اما داستان شکل نمی‌گیرد. می‌توانم بگویم داستان بشو نیست. آن وقت پرویز از کار باز نمی‌ماند . به  هیات دانشجویی در می‌آید که  تزش را با من گرفته است. استاد راهنمایش هستم. اما معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد که به جلسه دفاع نمی‌رسم و او که از من دلخور است دفاعش را به تنهایی انجام می‌دهد . من باید وکالت بدهم تا نمره را اعلام کنند.

*

-سال شصت که سرباز بودم در پارک شهر تهران گذرم افتاد به پیرمردی که توی دیوار یک کتابخانه داشت.یعنی کتابفروشی اش را توی دیوار جا داده بود.   و یادم است که معلوم شد همشهری هستیم و او خیلی سال پیش مهاجرت کرده بود.یادم است که کتاب کشتی‌شکسته‌ها ترجمه ابراهیم گلستان را از او خریدم. بعدها  داستانی نوشتم که یک بخش اش توی پارک شهر می‌گذشت.اما آن پیرمرد که آنجا کتاب می فرخت توی داستانم نبود. می‌دانم آن کتابخانه و آن پیرمرد دیگر نیستند. کتاب هم نمی دانم به چه سرنوشتی دچار شد. اما الان کتاب را لازم دارم. الان آن پیرمرد و کتابخانه دیواری‌اش  در کارند. این نیاز به کتاب گلستان دوسه ماهی است خلش ذهنم شده است. همان کتاب . کمی باران خورده . برای داستان "زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر "از همینگوی. اما پیرمرد در خواب ام به هیات استادی الیت در می -آید که با کمال تعجب می بینم دارد در محفلی شعرهای خاقانی را می‌خواند(که به قیف او نمی خورد) و از توی قفسه ای شیشه ای در چهار راه خیابانی در تهران یک کتاب روش تحقیق به دستم می‌دهد که خودم دارمش.

*

-یادم است در اتاقی باید می‌خوابیدم که نمور و تاریک بود. اما اتاق خودم بود. اتاق دوران جوانی‌ام.اتاقی با سقف قوسی.اتاقی که وقتی بعد سه ماه آموزشی سربازی رفتم مرخصی، دیدم شده انباری. هرچه اضافه  بود گذاشته بودند توی اتاق من. تا رفتم توی اتاق قشنگ زدم زیر گریه که چرا به این زودی اتاقم به این صورت در آمده بود.اتاق خیلی کوچک بود. در اصل انباری بود. اسمش هم انباری بود. بعد تبدیل  اش کردم به اتاق خودم .یک تخت سیمی گذاشتم توش. کتابخانه را خودم درست کردم. یک کمد فلزی  هم داشتم. میز نداشتم. دیگر جای میز نمی شد. کتاب هایم درست روبرویم بودند. کتابخانه را با میخ به دیوار وصل کرده بودم. حالا آمده بودم و می دیدم اتاقم را کرده اند انباری واقعی.

الان بعد از چند سال دوباره آن اتاق را به خواب می بینم. اما با ترس و لرز در آن می خوابم و می شنوم که پدرم به سربازی رفته است.پدری که هفت سال است به ژرف ترین شب شب ها گام نهاده است.