شاپور بهیان

  مجله ها و کاغذهای قدیمی را از  جمع و جور می کردم تا با نخ نایلونی ببندمشان برای اسباب کشی مستعجل . گاهی صفحه ای را می خواندم. یادداشت ها را می دیدم . یادداشتی که در زیر می آید ، توی یک تقویم سالیانه  1387 نوشته شده است.

 

 دلتنگی چیست؟

دلتنگی یک حالت است. نوعی تسخیر شدن است.یک دلالت است؛ اینکه ما تنهاییم. یک حفره ایم. یک خلائیم . دلتنگی حلقه اتصال گذشته رفته و آینده نیامده است. دلتنگی حاق زمان حال است. اما زمانی تهی. زمانی لرزان از اتصال دوحالت. گذشته پر است، آینده خالی. گذشته رنگ است ، گرماست، مسرت و شفقت است. آینده سرد و بی رنگ و مات است. در گذشته با او بودیم. در آینده با او نیستیم. نبودن با او در آینده ،او را از گذشته هم  می گیرد. گذشته نیز تهی می شود.گذشته از آینده ی تهی پر می شود .گذشته دریغ آمیز می شود.

   دلتنگی ما را به آستانه  محدوده های خودمان می رساند. به سرحد نتوانستن. به دیوار ناممکن؛ عجز. استیصال.دلتنگی بستر روایتی است از آرنگ جان ما. دلتنگی شوق ماست برای واقعیتی که برای ابد ناممکن شده است. دلتنگی حالتی جسمانی است. جسم سکون می گیرد. می ایستد. دراز می کشد یا گوشه ای می نشیند. چشم ها ی تر خیره می شوند. اما نمی بینند. دلتنگی انفعالی است که همه روزن های آینده را برما می بندد. در پرتو دلتنگی " دست و دلمان به کار نمی رود."دلتنگی گام برداشتن روزانه را به یک مسئله تبدیل می کند؛ خورد و خوراک ما را به سدجوع. دلتنگی مداقه گر است. به آنی آینده را می کاود؛ غیبت آن که برایش دلتنگیم را می بیند و مثل سمی به تن آینده می سرد، مثل تیزابی از هم می پاشاندش


ادامه مطلب


یک  دفعه دلم برای سینمای ستاره آبی تنگ شد.انگار که دلت برای آدمی ، کسی تنگ شود.اولین فیلمی که دیدم در سینمای ستاره آبی بود. نمره یک ، بعد از میدان مجسمه.  فقط یک صحنه از آن یادم است.دو تا مرد داشتند همدیگر را دنبال می کردند. یکی شان احتمالا فردین بود.آنقدر دور یک ستون یا  چیزی از این دست دویدند که معلوم نشد کی تعقیب می کند، کی تعقیب می شود.ستاره آبی را بعد عراقی ها با موشک زدند صاف کردند.به جایش دادند بوتیک و شیرینی فروشی و این چیزها درست کردند.ستاره آبی همیشه برای من دنیای غریبی بود قاطی با بوی کالباس. سالن ورودی نیمه تاریک اش محلی بود برای ورود به سرزمینی دیگر.ستاره آبی الان دیگر وجود ندارد. دالانی بود که از آن گذشتم و دیگر بازنگشتم.



 

اتفاقی که در تاریخ فلسفه و اخلاق و هنر مدرن افتاد، مسئله مند شدن(پروبلماتیک شدن) سوژه خود کفا و خودمداری است که جدا از جهان ، به شناختن و بازنمایی آن می پرداخت.در این میان هوسرل از قصدیت گفت و این که آگاهی ما همیشه آگاهی از چیزی است. و این اظهار بدیهی در واقع نفی  ارکان فلسفه سوژه است . نفی اگوی دکارتی و هابزی و لاکی که بنابرآن ، ما وقتی آگاهیم که از خودمان و ایده های مان آگاه باشیم. آگاهی در اینجا  جعبه ای  است که تاثیرات و مفاهیم در آن  جای می گیرند. ما از این  تاثیرات و مفاهیم آگاه می شویم و نه از چیزها. برای همین هوسرل گفت آگاهی آگاهی از چیزی است . به سوی خود چیزها و این راهی بود که فلسفه و اخلاق و هنر مدرن پیش گرفتند.و احتمالا از همین جا بود که پایه های  فلسفه سوژه نم برداشت و در فلسفه هایدگر کم کم سست شد ؛ آنجا که از بودن در جهان  دازاین سخن گفت و  بعد هم در پست مدرن  ها دیگر چیزی از این سوژه  باقی نماند.این مسئله مند شدن رابطه را می شود به زبان مارتین بوبر هم گفت که در آن رابطه من- آن، به رابطه من- تو تبدیل می شود.رابطه من- آن رابطه ای ابزاری و تحکم آمیز است. دیگری باید به قالب از پیش طراحی شده من در آید. این رابطه رابطه سلطه و انقیاد است. رابطه  مبتنی برتسخیر و تملک.اما دیگری همیشه مازاد است. همیشه افزون است. همیشه از ظرف  های پیش نهاده من، سر می رود. لب پر می  زند.در این صورت معلوم است که مکانیسم های تملک و تسخیر ناکارآمدند. رابطه این بار باید براساس شناخت و  قبول مسئولیت در قبال  دیگری طرح شود. من این جا خود را برمبنای سلطه به دیگری تحمیل نمی کنم. من خود را به گفته لویناس با این عبارت در برابر دیگری می گذارم:" بفرمایید، اینک من". من خودم را چون یک پیشنهاد، یک امکان دربرابر دیگری می گذارم.رابطه ای از این دست ، تبدیل به یک رخداد می شود.یعنی رابطه یا مواجهه ای که دیگر از قبل ساختار نیافته است. در قالب شکل های مانوس و سفت شده قرار نگرفته است.یعنی رابطه ذوات از پیش مشخص شده و تعریف شده به لحاظ اجتماعی. این گونه است که رابطه به رابطه اخلاقی تبدیل می شود. قبول  تعهد در مقابل دیگری به عنوان سویه دیگری از نسبتی که مرا می سازد. سوژه واحد جدا از دیگری ، جدا از جهان  به سوژه در نسبت  با ... قرار می گیرد. انگار می شود در تعریف من گفت من و وغیره. من و ... من خودم را در نسبت می بینیم و در این حالت در هیچ قالبی در نمی گنجم. این اخلاق البته تبعاتی برای روایت دارد. اخلاق راویت مدرن ، در وهله اول اخلاق مسئولیت در مقابل دیگری است.از همین روی این روایت روایت روای همه چیز دان را برنمی تابد. چون راوی همه چیز دان ، همه ذوات را برمبنای تعاریف اجتماعی شان از پیش شکل داده است. او نیروی قاهری  است که برایش همه چیز مشخص و معلوم است.من منم و لاغیر. تو تویی و لاغیر. گذر از مرزهای تعریف شده در این روایت معنایی ندارد.این راوی ، از جهانی که روایت  می کند، جداست.او همان سوژه دکارتی است که به توصیف جهان می پردازد. در روایت مدرن و پست مدرن این فاصله برداشته شده است.راوی جزیی از جهانی است که توصیف می کند و در نسب من- تویی با آن است.


ادامه مطلب

 

 میزی که  پشتش نشسته بودم هم می شد میز نهار باشد ، هم میز یک جلسه.اصلا همه چیزها حالت بینابینی داشتند. خودم هم. هم مهمان بودم در خانه دوستم که البته از لحاظ موفقیت در زندگی از من پیش بود،هم  یکی از اعضای جلسه ای بودم که قرار بود روزهای سخنرانی هر کدام از ماها را مشخص کند.آنهایی هم که آمده بودند هم مهمان بودند و هم مثل من اعضای جلسه.میزبان متانتی دلپذیر داشت. بر آدم تاثیر می گذاشت.حتی با این که می دیدم پشت این متانت ، اقتدار کنترل شده ای پنهان است. حتی  می شد  بگویی آمیخته به این متانت است. حرف می زدیم. فضا رسمی بود.تعارف هایی با هم می کردیم. یکی از ماها- یا یکی از من های من؟- گفت:" پدرش هم همین بالاست" و به بالا نگاه کرد ؛ بیشتر برای آنکه نگاه ما را به بالا هدایت کند ؛ ادامه داد:" همین دیشب شلاق اش زده" برداشت من این بود که میزبان را شلاق زده؛ جمله قاطعیتی بیشتر از واقعیت ها داشت؛ جمله از هر چیزی که من به چشم می دیدم صلابت بیشتری داشت.دراتاقک بالای سرمان، هیکل نزار در هم خمیده ای را دیدم که روی تختی نشسته بود. سرش را نمی دیدم. پشت پرده پنجره کوچک اتاقک پنهان بود.طرز نشستن اش نشان از بی اعتنایی به ما داشت.اما مسلما تحقیری در کارش نبود. چون تحقیر ظاهرا فقط در فضایی انسانی معنا داشت، یا حتی بی اعتنایی. می شد بگویی اصلا با دنیای آدمها رابطه ای نداشت. مثل اینکه کلمه ها، حس ها، آواها، تصویرها، خیال های مشترک میان آدم ها، قادر نبود او را به ما پیوند بدهد. مثل پرنده ای بود که حتی  نفس آدم ها مسموم اش می کرد.میزبان ما ، آگاه از این بی نزاکتی کودکانه گوینده، آگاه از وقوف کامل ما  از محدوده های رفتار آدمی- اینکه ممکن نیست موجودی چنیین درم شکسته ، شبی او را شلاق زده باشد، فقط لحظه ای مکث کرد؛ بیشتر برای آنکه ما که در ادراک حتما  از او عقب تر بودیم، به درک شهودی او از این قضیه برسیم. بعد شروع کرد به تعیین دقیق تر تاریخ های سخنرانی های ما.


ادامه مطلب

در انسان بی کیفیت  از روبرت موزیل فصلی هست به نام " آنجا که حسی از واقعیت هست، حسی از امکان هست." [البته  ترجمه این عنوان تحت اللفظی است.] فصلی که  در کل پیچیده است و نمونه خوبی از روش  رمان نوشتن به زبان فلسفی،یا  نمونه ای از استفاده از زبان فلسفی در رمان، یا رمانی کردن فلسفه و نه فلسفی کردن رمان.دراینجا منظور موزیل یا راوی این است که واقعیت صلب و سختی که در برابرمان است فقط یکی از امکان های بودن اش به این شکل است. امکان های دیگری هم هست برای بودن آن. اینکه  الان هست محصول رشته  ای از تصادف ها بوده. اگر رشته ای از تصادف های دیگر کنار هم می نشستند ، شاید واقعیتی دیگر خلق می شد. راوی معتقد است آدم امکانی بین، آدمی است یوتوپیایی. این شاید همان اصل امید بلوخ باشد، یا موعود گرایی  بنیامین - و می ترسم التقاطی جلوه کنم اگر- بگویم  چقدر به تبارشناسی فوکویی هم نزدیک است. هر چند برای این حرف ام می توانم استناد کنم به این که موزیل هم نیچه می خوانده و در کتاب اش یکی دو جا از او اسم می برد.تبارشناسی یعنی  بیان جنبه رسوای واقعیتی که اکنون هست از لحاظ ذکر منشاء اش. اینکه چطور شکل گرفته است. مثلا نشان دادن اینکه نیکخواهی و نوع دوستی مسیحی ریشه در کین توزی یهودی دارد. یا چنانکه فوکو نشان داده است ریشه ملایمت های کیفری امروز در جهان مدرن ، انسان دوستی نبوده ، بلکه اقتضای حساسیت جدیدی بوده که شکل گرفته بوده تا  جلو. تلف کردن نیروی کار  گرفته شود و در عوض آدم هایی بهنجار از طریق نظام های بازپروری زندان و تیمارستان و ... دوباره تحویل جامعه شود یا این که روانپزشکی ریشه در حبس بزرگ قرن هجدهم دارد. به هر حال این یک سویه تبارشناسی است و سوی دیگرش تبارشناسی به  منظور  هستی شناسی خود ontology of self است. این که ما- این ماهایی که اکنون هستیم  زاده شرایط امکانی و تصادفی خاصی بوده ایم. در ورای این امکان بودن مان، امکان های دیگری برای بودن هست. من فکر می کنم  در این فوکو تخص  چیزکی رمانتیک هست. یا چیزکی یوتوپیایی و چیزکی رمانی. از این لحاظ که قهرمان رمان نیز به جای آنچه هست، به  آن چیزی می اندیشد  که ممکن است باشد. به امر نهفته دلوزی شاید. و این به زبان لوکاچ هم می تواند بیان شود که قهرمان رمان در پی ارزش های مصرف است و نه ارزش های مبادله. در حماسه ما کمتر اثری از این امکانی اندیشیدن و امکانی دیدن می بینیم. قهرمان حماسه قهرمان امر واقع است.  او  کم تر به بدیل ها می اندیشد. برای او هر چه هست قطعی و درست است. این است که  به نظر می رسد در رمان است که  درهای امکان گشوده است و سرزمین رمان سرزمین آزمون این امکان ها از لحاظ  میزان تحقق شان است.


ادامه مطلب

 

می گویم بله دیده ام.نگاهم می کنند.باید گوشه لبم لبخندکی باشد. باید توی چشم هایم سوسوی شیطنتی باشد. اما ناامیدشان می کنم. مرددند. شاید برای دل دادن به هم ، شاید برای همراه شدن من با آنها، می زنند زیر خنده. نمی خندم.فقط کمی کوتاه می آیم. قضیه را می برم به کودکی. به همان جایی که هست. می گویم هست. دیده ام شان.عروسی بود. داشتند می زدند ، می رقصیدند. توی دره نزدیک خانه مان بود. یکی شان می گوید:" چه شکلی بودند؟" اصرار دارند در شکل و شمایل ببیندشان.باید قبلا فکرش را می کردم.باید به آنی تصویری را برای شان مجسم کنم. خواستم موجودی  آتشین را تصور کنم که از میان دود و دمه اطرافش متمایز است. کلیشه ای بود.دست برداشتم.می توانستم بحث کنم که انتظار تصویر،انتظاری مبتنی برباوری مکانیکی است.می توانستم مجاب شان کنم. اما دلم خواست با آنها از ماجرای کودکی ام بگویم.گفتم:" غول را دیده ام.این را واقعا دیده ام.باید سه چهار ساله بوده باشم. دم در خانه داشتم کالسکه ای را ، نمی دانم دوچرخه ای را می کشیدم تو. یعنی رویم به سمت جاده آن طرف چینه های آبادی بود.آدم بلند قدی را دیدم که داشت از توی سرازیری جاده می رفت.بلندقدترین آدمی بود که دیده بودم. روی سرش دو تا شاخ داشت.خیلی ترسیدم. کالسکه یا دوچرخه هم گیر کرده بود تو نمی آمد." باز می خندند. فکر می کنند سرکارشان گذاشته ام.کمی روایتم را تعدیل می کنم.می گویم:" مادرم می گوید شاید عموی مادر بزرگ ات بوده" یکی شان می گوید:" مادر بزرگ؟" انکار این را دیگر زیادی می داند. انگار این را دیگر نمی تواند بپذیرد. انگار وجود غول باور پذیرتر از وجود مادر بزرگ است.می گویم :" بله عموی مادربزرگم. مردی بزرگ بود." خواستم در باره اش حرف بزنم. نزدم. کمی دلسرد شدم. دیگر نمی توانستم وجود چیزی را اثبات کنم. غول ها، پری ها،ابولهول، اژدها، افعی هشت سر، بهیموت،لویاتان، دیو سفید،فرشته های سودنبرگ، سرطان لبحر، سلطان آتش و توسن اش، فیلی که تولد بودا را پیش بینی کرده بود،گنوم،سیرن ها،موجودات حراراتی... اصلا چه اصراری به اثبات هست.چرا باید ثابت کنم هست. چرا اینها می گویند نیست.می گویم وقتی اسمی وجود داشته باشد پس مصداقی هست.فکر کرده اید خیال یک طرف است ، واقعیت طرف دیگر. دو تایی می بینید. مثل خیلی چیزهای دیگر.من روی یک طیف می بینم همه چیز را.بعد داستان آدین را برای شان می گویم . نمی گویم از بورخس است . مرعوب اسم اش هستند.بعد می گویم. آخر سر.می گویم آدم باید نسبت ها را درک کند.شمعی می سوزد. کسی می میرد. این همه اش است. چه آدین باشد. چه نباشد. بین شمع و انسان رابطه ای هست.
خدا حافظی می کنیم.به خیابان می آیم.با حسی از غیر واقعی بودن  به میان مردمی واقعا واقعی می روم


ادامه مطلب

چنین روایت کرده اند که یک شب، پیرمردی به دربارOlaf Tryggvason آمد که ردایی تیره رنگ به تن داشت و  لبه کلاهش را تا روی چشم ها پایین کشیده بود. شاه که به دین جدید گرویده بود از او پرسید چکار بلد است. غریبه پاسخ داد می تواند چنگ بنوازد و قصه بگوید. غریبه با چنگ  چند آهنگ قدیمی نواخت و از  Gudrun و Gunnarسخن به میان  آورد و سرانجام برسرداستان  تولد آدین شد.و گفت در این هنگام سه  خدای سرنوشت از راه رسیدند. دوتای اولی از خوشبختی بی اندازه او سخن گفتند. اما سومی به خشم آمد و گفت:" هنوز شمع کاملا نسوخته است که این کودک خواهد مرد." پس پدرو مادرش شمع را خاموش کردند تا  آدین نمیرد. Olaf Tryggvason این داستان را باور نکرد.غریبه  که اصرار داشت داستان حقیقت دارد شمعی برگرفت و روشن کرد. همچنانکه شمع می سوخت غریبه گفت دیروقت است و باید برود.وقتی شمع کاملا سوخت ، آنها به جستجویش برآمدند. چند قدم دورتر از قصر شاه ، آدین را مرده یافتند.

JORGE LUIS BORGES and DELIA INGENIEROS:the book of fantacy,edited by  JORGE LUIS BORGES     .and SILVIIITAOCAIUPO A. BIOYCASAKES


ادامه مطلب

این لورل  و هاردی چقدر شبیه ولادمیر و استراگون  در "در انتظار گودو" اند. اصلا چقدر شبیه قهرمانان بکت اند. وقتی از در منزل یا در مغازه یا در اداره پرت شان می کنند بیرون. وقتی ولو می شوند کف خیابان.روی هم تلنبار می شوند.دیروز فیلمی دیدم ازشان به اسم ماجرای پردردسر. یا نزدیک به همین عنوان. این بلاهت، این حماقت، این اعتماد بی حد و حصربه دنیایی که می تواند تو را خرد کند، اشک آدم را در می آورد.شهر توی فیلم در حالت آماده باش است. جنگ است. می خواهند تمرین کنند که چطور از پس حمله دشمن برآیند. لورل و هاردی  اول داوطلب اعزام به جنگ اند. رد شان می کنند.بعد ناامید می آیند از توی خیابان رد می شوند. یکی ازآشناهای شان که جز کمیته مقاومت است به آنها پیشنهاد کار می دهد. اعلامیه بجسبانند. گند می زنند. اما باز به آنها فرصت می دهند. توی یک عملیات فرضی  مثلا رفته اند رئیس بانک را نجات دهند. می بندندش به یک برانکارد و می گذراندش روی یک تخته بلبرینگ و اشتباها می فرستندش زیر یک کامیون. رئیس می خواهد اخراج شان کند. اما دوست شان پادرمیانی می کند. باید به آنها فرصت داد. در فرصت بعدی مامور می شوند بروند به کسانی که  خاموشی را در شب رعایت نمی کنند تذکر بدهند. کارشان را درست انجام می دهند اما کمیته رای غلطی درباره شان صادر می کنند. مست کرده اند رفته اند توی تختخواب مردی خوابیده اند که خاموشی را رعایت نکرده است. رای به اخراج شان می دهند.در صحنه ای بکتی ، لورل و هاردی مغموم و درهم شکسته جایی نشسته اند. لورل به اولیور می گوید :" خوبه بریم تو پارک به پرنده ها غذا بدیم."اولیور  رد می کند.چون حس و حال ندارد. این که بعد از طردشدن ات بروی توی پارک به پرنده ها غذا بدهی ظآهرا تنها عمل جبرانی آدم های زیادی است.  این شاید تنها لحظه ای از فیلم است که  فیلم رابه قول معروف نجات می دهد. بقیه اش همان حکایت همیشگی است. یعنی رفع آیینی تضادهای واقعی جامعه؛ اینکه  جامعه ابله را له می کند.در ماجرای پردردسر این تضاد به این صورت حل می شود که لورل و هاردی سرانجام موفق می شوند لیاقت خود را نشان دهند. جامعه هم دو باره آنها را می پذیرد.


ادامه مطلب


 

در کتاب محاکات یا Mimesis از اریک اویرباخ Erich Auerbach، فصل دلکشی هست به نام "زخم اولیس"Odysseus' Scar .منظور اوئرباخ  فصل نوزدهم یا کتاب نوزدهم اودیسه همر است. در این فصل اولیس در هیات  یک دریوزه گر به خانه برگشته است و در تدارک آن است که خواستگاران زنش پنلوپ را از پا در آورد. پنلوپ او را به  جا نمی آورد. اولیس با داستان های دروغین اش او را خام می کند تا باور کند او از اولیس خبرهایی دارد. پنلوپ به خدمتکار خود اوریکله دستور می دهد پاهای مهمانش را بشوید- و این رسمی بوده است که در گذشته هنگام پذیرایی از مهمان  از راه رسیده خسته انجام می دادند.[در شاهنامه هم وقتی بیژن به سرای منیژه  می رود، منیژه دستور می دهد پاهای او را بشویند]. اوریکله آب سرد و گرم می آورد  تا پاهای اولیس را در طشت بشوید. در اینجا متوجه زخم  پای اولیس می شود و او را باز می شناسد.در این هنگام همر به گذشته بازمی گردد و شرح زخم برداشتن اولیس را بیان می کند.اویرباخ معتقد است این بازگشت به گذشته به جهت این نبوده است که در داستان خود تعلیق ایجاد کند تا کشش بیشتری برای خواننده به وجود آورد. به عقیده او تعلیق وقتی ایجاد می شود که کنشِ ِ به اوج رسیده  ی داستان ، هنگام بازگشت باز در پسزمینه داستان وجود داشته باشد، به نحوی که وقتی به گذشته برمی گردیم ، هنوز ارتباطی با زمان حال داریم. اما در اینجا چنین اتفاقی نمی افتد.وقتی اوریکله  جوان را در گذشته  می بینیم احساس نمی کنیم که این آدم ربطی با اوریکله پیر در زمان حال دارد.در این روایت همه چیز در  پیشزمینه است و ما در یک حال مطلق به سر می بریم. 

    اما در داستان های توارتی این طور نیست. برخلاف داستان های همری در اینجا آدم ها و اشیاء با دقت و ظرافت توصیف نمی شوند. هیچ شرح و توصیفی ارائه نمی شود. خداوند به ابراهیم می گوید برو پسرت را قربانی کن. ابراهیم هم راه می افتد تا این کار را بکند. سه روز طول می کشد تا به محل موعود برسند.توی راه و توی این مدت زمان معلوم نیست چه اتفاقی می افتد.چه  حرف هایی رد و بدل می شود. هیچ بازگشت به گذشته ای در کار نیست . همه چیز در حالت تعلیق است. ما نمی دانیم چرا خدا این دستور را می دهد. نمی دانیم ابراهیم در ذهن خود چه فکر می کند.راوی از نیات و درون آدم ها و خدا چیزی نمی گوید. در حالی که در داستان های همری روای هیچ چیز را پنهان نمی کند.همه چیز مشخص و رو است.در داستان های توراتی بیشتر چیزها و نیات در پرده ای از ابهام و تاریکی اند. شخصیت ها افکاری چند لایه دارند. ما رفتار ابراهیم را به سرنوشت اش، به وعده ای که خدا به او داده است ربط می دهیم. در حالی که  در همر رفتار مثلا آشیل را ربط می دهیم به شجاعت اش  یا  به خشم  اش. در ابراهیم به گفته اویرباخ شاهد سرکشی نومیدانه و امیدی مبهم هستیم. اطاعتی را می بینیم که در سکوت می گذرد و معلوم نیست در خود حامل چه چیزی است.در همر چنین نیست. آدم ها هر روز صبح که بیدار می شوند انگار اولین روزی است که به دنیا آمده اند. انگار فاقد گذشته اند. ابهامی در آنها نیست.داود وقتی  در نبرد حضور ندارد باز می شود حضور ش را  حس کرد، اما آشیل وقتی در نبرد نیست تقریبا فراموش می شود. اوئرباخ معتقد است اشعار همری در مقایسه با داستان های توراتی در تصویر انسان کم عمق ترند. این اشعار حاوی هیچ دکترین یا آموزه ای نیستند.پس پشت شان چیزی نیست.او می گوید:" همر را می شود تحلیل کرد. اما  نمی شود تفسیرش کرد." به همین دلیل جریان هایی که خواستند از آثار او معانی تمثیلی بیرون بکشند شکست خوردند. در مورد داستان های توراتی این امر برعکس است. در اینجا هدف ایجاد تاثیرات افسون آمیز  و سحر کردن  خواننده نیست. هدف این آثار ابلاغ حکمی اخلاقی و دینی  به صورتی ملموس است. این آثار مدعی حقیقت اند . حقیقت مطلق.  داستان های توراتی برای حقیقت مطلق می نویسند. این داستان ها به چیزی که می گویند اعتقاد دارند. برای آنها رئالیسم بیشتر یک ابزار است. داستان توراتی  حقیقت را آن  گونه که سنت گفته است بیان می کند و خیال پردازی را مجاز نمی داند. ما می توانیم در باره حقیقت داستان تروا یا سفر اولیس شک کنیم. اما این امر سبب نمی شود این داستان ها را با لذت نخوانیم.در مورد داستان های توراتی چنین نیست. حقیقت موجود در این داستان ها مبرم و اجباری است. حقیقت آنها جبارانه tyrannical است. یعنی حقایق بیرون از خود را نفی می کند. کتاب مقدس به این راضی نمی شود که  از لحاظ تاریخی واقعی باشد. بلکه مصر است که تنها جهان واقعی را بیان می کند. در اینجا هیچ داستانی نمی تواند مستقل از این امر ظاهر شود.در داستان های توراتی برخلاف داستان های همری  قصد این نیست توجه ما جلب شود و به ما لذت بخشیده شود. آنها می خواهند بر ما تسلط یابند و ما را به انقیاد خود در آورند. و در صورتی که نپذیریم مرتد تلفی خواهیم شد.

   آنچه در اینجا اهمیت دارد آموزه است نه واقعیت روایت شده. آموزه و وعده سعادت در اینجا با هم ترکیب شده اند و از هم جدایی ناپذیرند. به همین دلیل آنها مملو از پسزمینه و معانی پنهان اند. داستان ابراهیم نیازمند تفسیر است. چون مملو از پسزمینه است. بخش زیادی از داستان تاریک است . خواننده با خدایی پنهان سروکار دارد که خود را نشان نمی دهد. در متون همری ما واقعیت دنیای خودمان را برای چند ساعتی فراموش می کنیم. اما در متون توراتی وظیفه ماست که واقعیت خودمان را با واقعیت این داستان ها منطبق کنیم.  در داستان های توراتی شخصیت ها گسترش و تحول می یابند. یعقوب در جوانی با یعقوب در پیری متفاوت است. اما اولیس بعد از بیست سال دوباره همان اولیس است.  در متون  همری ما با یک حال مطلق سروکار داریم. در متون توراتی با یک زمان مستمر که از گذشته از آغاز خلقت شروع می شود و به رستاخیز ختم می شود و هر داسنانی  را باید بر متن این زمان درک کرد. اوئرباخ معتقد است این شیوه تفسیر ، به تاریخ آشوری ها ، بابلی ها و رومیان و ایرانیان نیز سرایت کرده است. تفسیر در یک جهت معین روش کلی درک واقعیت گردید.

  اوئرباخ معتقد است این دو سنت بازنمایی ، منشاء بازنمایی در فرهنگ اروپایی است . یعنی این دو شیوه روایت به دو گونه واقعیت را بازنمایی می کنند. از یک سو توصیف کاملا بیرونی ، بیان آزاد و قرار گرفتن همه رویدادها در پیشزمینه  و بیان معانی روشن و مشخص. از سوی دیگر برجسته کردن برخی بخش ها  و نه همه آنها. چندگانگی معنا و نیاز به تفسیر و ادعای حقایقی جهان تاریخی.

 


ادامه مطلب


حسن شهید نورایی از دوستان ده سال آخر عمر صادق هدایت است . هر دو هم تقریبا در یک زمان در گذشتند.نورایی آدمی است دانشمند و استاد دانشگاه که البته بعد به شغلی دولتی هم مشغول می شود. کتاب معتبری هم دارد به نام تاریخ عقاید اقتصادی. مدتی هم در آلمان بعد از جنگ به سر می برد و از آنجا سلسله نوشته هایی با عنوان میراث هیتلر در باره آلمان بعد از جنگ برای هفته نامه رهبر می نویسد.زمانی که در پاریس اقامت دارد برای هدایت و دوستان کتاب و روزنامه می فرستد.ظاهرا بیشتر این کتاب ها به هدایت می رسد. نورایی به دوست مشترک شان جرجانی می نویسد  اگر سهم کتاب های "صادق تاکنون کمی چرب تر بوده از آن رواست که او را مثل جیبم می شناسم و می دانم به کدام هرزگی علاقمند است". جرجانی  به عکس العمل هدایت در هنگام دریافت کتاب به نواریی می نویسد:" از کتابهای مالرو که فرستاده بودی خیلی خوشحال شدم. صادق با دمش گردو می شکست و دیشب می گفت این آدم چرا این کارها را می کند". یکی از کتاب هایی که هدایت از نورایی می خواهد برایش بفرستد اولیس جویس است. نورایی می نویسد :" صادق هم سه کتاب خواسته که فقط اولیس آن پیدا می شود. به قیمت 1000 فرانک با کاغذ بسیار بد و چاپ از آن هم بدتر. ظاهرا این رقم سه برابر قیمت حقیقی است. از این جهت منتظرم به قیمت واقعی آن را پیدا کنم و با پست ارسال دارم که کلاه سرم نرود." (نامه نورایی به جرجانی). در نامه دیگری می نویسد:" اولیس که صادق خواسته بود قیمتش از دو تا سه برابر شده . هر کس تا آنجا که کاردش می برد زور می گوید. "البته بعد  کتاب را می خرد و می فرستد و چون خیلی قیمتی است و می ترسد مفقود شود  می دهد به علی امینی که مسافرتهران است . جرجانی کتاب را می گیرد و به هدایت می دهد.جرجانی می نویسد:" کتاب اولیس هدایت را پریشب در خانه فرهنگ شوروی که جای سرکار بسیار خالی  یک رسیتال پیانو تنها و آواز با پیانو بود به صادق دادم. با دمش گردو می شکست. بسیار خوشحال شده بود و چشمانش را پشت عینک گنده کرده بود و هی می گفت واقع، شهید نورایی موجود عجیب و غریبی است . من اگر فرنگ رفته بودم می رفتم روی سن قایق سوارمی شدم. دنیا و مافیها را فراموش می کردم . دیگر این همه به خودم زحمت نمی دادم. " هدایت در نامه ای به نورایی دریافت کتاب را اطلاع می دهد’"جرجانی قبل از رفتن به اصفهان کتاب را به من داد. همانطور که مژده داده بودید کتاب  جلد شیک اما ناراحتی دارد چون کلفت است و به اشکال می شود خواند  و با وجود این تا حالا نصفش را خوانده ام. شکی نیست که این کتاب یکی از شاهکارهای انگشت نمای ادبیات است.. نویسنده وحشتناک نکره ای دارد که شوخی بردار نیست. .."  به نقل از هشتادو دو نامه به شهید نواریی. با تلخیص


ادامه مطلب

در لحظه تحویل سال قشنگ ضربان قلبم را می شنیدم. چرا؟آیا  این حضور در یک مناسک جمعی مجازی نبود که لحظه تحول سال را برایم اینقدر با اهمیت کرده بود؟ آیا این لحظه نبود که مرا دوباره به جماعت ، به گروه پیوند زده بود؟ هر چند موقت؟هرچند مجازی؟ لحظه شگفت و خواستنی حل شدن و پذیرفته شدن در جمع و استقبال شدن از سوی جمع. لحظه قدم گذاشتن به سرزمین مردمی که فقط در یک لحظه و یک لحظه تحقق می یابد و بعد  از هم می پاشد. زمانی مقدس. مردمی که در همان آن همچون من قلب های شان شروع به زدن می کند و احساس می کنند به انجمن اخوتی  فسخ  ناشدنی متعلق اند.  محمدعلی جمالزاده در مقدمه جانانه ای که بر کتاب خودش فرهنگ عوام نوشته ، ذکری می کند از یک کلمه در لهجه بختیاری:"پرپین"؛ یعنی تقدیس کردن. این واژه در کنج ذهن من بود. در ناخودآگاه ام مانده بود و هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم. پرپین بیشتر سحر و افسون را در ذهنم تداعی می کند.اما هر چه باشد در لحظه تحویل سال من در فضایی پرپین بودم. فضایی تقدیس شده. در زمان ازلی میرچا الیاده . در ساحت مقدس دورکیم. تجربه  گاه سرکشی می کند از ماندن در حصار دانسته ها یمان. یا نه. شاید همین کلمه پرپین بود که دو باره مرا برگرداند به تجربه ای مقدس؟ زمانی که پدری  بود و مادری و مناسک  تحویل سال هنوز برای شان تقدیس زمانی ازلی بود و من در کنارشان مدهوش یک  خوشبختی بی انتها بودم.


ادامه مطلب

 به ترانه ای از باب دیلن گوش می داد. بارها و بارها.  یک تکه اش را خیلی دوست داشت.  فکر می کرد دیلن دارد می خواند خوابیدن در زمین بیدار شدن در آسمان.هر قدر هم گوش می داد بهتر از این در نمی آمد. البته شک داشت این برداشت درست باشد. این برداشت را دوست داشت به شکلی به زندگی خودش ربط دهد. آن را قالبی می دید که کل زندگی اش را تعریف می کرد. یا در خودش جای می داد.می دانست باب دیلن این جوری نخوانده است اما این لحن این فریاد سارا سارا چقدر به این تکه می خورد. خوابیدن در زمین بیدار شدن در آسمان سارا، سارا.بعد بالاخره  متن ترانه را دید. در اینجا صحبت از خوابیدن در جنگل کنار آتش در شب بود. اما باز که گوش داد همان بود که اول شنیده بود. همان بود که می خواست بشنود. خوابیدن در زمین بیدار شدن در آسمان سارا سارا.


لیدیا دیویس

زنی عاشق مردی شده بود که  چند سالی از مرگش گذشته بود.برای زن کافی نبود کت های مرد را برس بزند، دوات اش را تمیز کند،به شانه عاجی اش انگشت بکشد. او باید خانه اش را روی گور مرد بنا می کرد و شب های پیاپی در سردابی نمناک می نشست.


ادامه مطلب

شرود اندرسن داستانی  دارد به نام دست ها از مجموعه داستان  - واینزبرگ اوهایو- ترجمه فارسی کتاب عجایب، ترجمه روحی افسر ، نیلوفر،1383،در باره دست های معجزه آسای یکی از قهرمان اش؛ دست های نوازشگری که می خواهند در مخاطب خود امکان رویابینی ایجاد کنند. یک جا  اندرسن می نویسد:" بهتر است نگاهی هر چند گذرا به ماجرای دست ها بیندازیم. حرف های ما درباره دست ها شاید شاعران را برانگیزد تا داستان شگفت و پنهان تاثیری را بگویند که باعث شد این دست ها چیزی بیش از پرچم های برافراشته امید باشند. (ص21).

در پایان داستان وقتی قهرمان داستان  شام اش را خورده است و آماده خواب می شود:"در کنار میز روی کف تازه شسته و تمیز اتاق تک و توکی خرده های نان سفید ریخته بود. خرده نان ها را از روی زمین می  برداشت   و با سرعتی باور نکردنی  به دهانش می برد. هیکل زانوزده اش در زیر میز در آن لکه غلیظ نور شبیه کشیشی بود که مشغول به جا آوردن مراسمی مذهبی در کلیسا ست. انگشتان ِ مضطرب و گویایی که با سرعت به نور وارد و از آن خارج می شد به انگشتان مومنی می مانست که سال های سال ، فرز و چابک در حال گرداندن تسبیح بوده است."(ص24


ادامه مطلب

 

 

 

لشکر از جای برفت و گفتی جهان می بجنبد؛ و فلک خیره شد از غریو مردمان و از آواز کوسها و بوقها و طبلها... خصمان پیدا آمدند با لشکری سخت قوی با ساز و آلت ِ تمام... برهمه رویها جنگ سخت شد، و من و مانند من تازیکان[1] خود نمی دانستیم در جهان کجاییم و چون می رود. و نماز پیشین[2] را بادی برخاست و گردی و خاکی که کس مر کس را نتوانست دید. و نظام و تعبیه[3] ها بدان باد بگسست؛ و من  از پس ِ پیلان قلب[4] جدا افتادم و کسانی از کهتران که با من بودند،از غلام و چاکر، از ما دور ماندند و نیک بترسیدم. که نگاه کردم خویشتن را برتلی دیگر دیدم... چتر سلطانی پدید آمد و از پیل به اسب شده بود و منتکّر[5] می آمد با غلامی پانصد از خاصگان، همه زره پوش و نیزه ی کوتاه که با وی می آوردند و علامت را به قلب مانده... من اسب تیز کردم و به امیر رسیدم... و قلب امیر از جای برفت و جهان بربانگ و آوار شد و تَرَکا تَرَک بخاست، گفتی هزار هزار پتک می کوبند و شعاع ِ سنانها [6] و شمشیرها در میان گرد می دیدم. (تاریخ بیهقی، جنگ مسعود با سلجوقیان،ذیل سال 430؛ به نقل از دیبای خسروانی؛ گزارش محمد جعفر یاحقی ، مهدی سیدی،  انتشارات جامی، تهران ،1373)



[1] تازیک(تاجیک در مقابل ترک و لشکری)، مردم پارسی، اهل قلم، کشوری.

[2] . نماز ظهر.

[3] . آرایش لشکر.

[4] .قلب لشکر.

[5] .ناشناس.

[6] .نیزه.


ادامه مطلب