شاپور بهیان

 

در یک جایی :غلام قربانی دم مغازه اش ایستاده بود . کرکره مغازه را  پایین کشیده بود وانگار که چیزی فکرش را به خودش مشغول کرده باشد مهم‌تر از جواب دادن به سلام من، جوابم را با سرسنگینی داد. دلخور ، به راهم ادامه دادم. هوا داشت تاریک می‌شد. راه جاده‌ای خاکی بود که اول یه چشم‌ام آشنا آمد  ؛ نوید می‌داد که به زودی به مقصد می‌رسم. اما جلوتر که رفتم؛ به سگ ها و گرگ‌ها فکر کردم. فکر، همین طوری. یعنی اولش ترسی نداشت. ترس بعد آمد که نکند یک وقت دسته‌ای سگ یا گرگ بریزند سرم. همان وقت  دوچرخه سواری از جلوم رد شد. لباس سفید بلندی تن‌اش بود.به افغانی می خورد. فریاد زدم:" صبرکن. من دنبال‌ات می‌آیم." دوچرخه سوار جوابی داد که متوجه شدم  خطاب به من نیست. دیدم یک نفر دیگر ترکش نشسته است و با اوست که دارد حرف می‌زند.

همان روز اصفهان:سوار دوچرخه بودم.  خوش بودم که چپ و راست موتوری و دوچرخه از کنارم رد می‌شوند. رسیدم به یک گزفروشی که قبلا دیده بودم مردم دمش صف می‌کشند برای خرید عید. حالا خلوت بود. اصلا هیچ‌کس نبود. دوچرخه را بستم به دربسته یک مغازه دیگر.دالان درازی بود مغازه. گیج شدم از آن همه شیرینی و قطاب و باقلوا و گز و پولکی و نبات و پشمک . رفته بودم برای گز. ولی دلم خواست از  آنها هم بخرم. روی صندلی مرد مفلوک درب داغانی نشسته بود . آن قدر داغان بود که فکر می کردی در خودش این جرئت را نمی یابد به کسی نگاه کند. حس کردم این مرد توی همین مغازه به این صورت درآمده. بعد  حس کردم تا رفتم تو، صدای فریادی فرو نشست. انگار فضای مغازه متشنج بود. انگار کسی را توبیخ می‌کردند که من نمی‌دیدمش. فقط پیرمرد قرص و محکمی را دیدم که  آن ته ایستاده بود . آن کس که پیرمرد سرش داد می‌زد معلوم نبود. شاید پشت یکی از یخچال‌ها نشسته بود. مرد ی که روی صندلی نشسته بود این طور القا می کرد که این بار نوبت بازخواست از او نبوده.  او آنجا نشسته بوده تا جبروت پیرمرد را ببیند  و دم نزند. او آنجا بود تا پیرمرد در حضورش یک نفر دیگر را له  کند. کافی نبود فقط پیرمرد و آن مرد نادیدنی آنجا باشند. سلام کردم . جواب نیامد. مرد روی صندلی که حتی نگاه نکرد.برایش طبیعی بود که کسی به او سلام نکند.انگار جزیی بود از همان صندلی.پیرمرد حرکت کرد آمد جلوم ایستاد. گفتم :"گز می خواهم." گفت:" بفرمایید چه گزی می خواهید. درصد های مختلف است. پسته اش. قیمت هایش هم اینحا نوشته." و با دست به دیوار اشاره کرد.  و رفت.عنوان اولی را که دیدم گفتم:" همین را می خواهم ." می‌خواستم زودتر بیایم بیرون.

 فکر می‌کنم  بعد از این خرید،  این پیرمرد نجوش و عصبی و قدرتمند که توی مغازه‌اش می‌توانست هر کسی را که خواست خرد کند، شب توی خوابم تبدیل شد به غلام قربانی. غلام قربانی دوست دوره جوانی‌ام بود. پیش‌اش جوشکاری یاد می‌گرفتم. چند سال بعد یک بار بهم زنگ زد  و کلی گله و شکایت که چرا ازش خبری نمی‌گیرم. من بی‌اعتنایی پیرمرد گزفروش را با تبدیل کردن  او به غلام قربانی،  به چیزی عادی تبدیل کردم. یا بهتر است بگویم نیروهای جبران‌کننده خوابم این کار را کردند. آنها پیرمرد کابوس‌وار واقعیت را توی خواب به موجودی  آشنا تبدیل کردند که فقط شاکی بود. نیروی مخوفی که از پیرمرد ساطع بود و  درک شدنی نبود، توی خواب به چیزی رام  تبدیل شد. می‌شد با دلجویی از غلام ، مسئله را حل کرد. اما در مقابل پیرمرد واقعی من چه می توانستم بکنم؟ سرخوردگی‌ام در مقابل یک فروشنده  بومی- که فقط دهان باز می‌کردم می‌فهیمد من به کل در این محدوده نرسته ام، با تصویر دلخور این غلام مهربان و دوست داشتنی جبران شده بود. اما هنوز التیام نیافته بودم. چون دوچرخه سوار افغانی هم به من بی‌اعتنایی کرده بود. پیرمرد هنوز رهایم نکرده بود. قدرت پیرمرد هنوز در خواب در جلوه بود؛ نیروهای جبرانی باز دست به کار شدند.  او حالا یک افغانی شده بود.با این تصور توهم آلود که افغانی موجودی است فروتر- به باور غلط عوام- متوسل شدند تا بگویند این بی اعتنایی اصلا درخور توجه نیست.

    


از یادداشت های نیما یوشیج:

کارمند معیل اداره به من گفت:" من همه جور خدمات دولتی را انجام داده ام،اما ترقی نکرده ام. بالاخره سفسفه(فلسفه) هم خوانده ام.(و یک کتاب علم اقتصاد به من نشان داد.) باز هم پیشرفت نکردم."


گابو هم رفت.


"مردن یعنی هرگز دیگر دوستان خود را ندیدن." 'گابریل گارسیا مارکز.


 

خورخه لویس بورخس  


ترجمه ش. ب

برای ناصر

این گلوله ای قدیمی است. در 1897، اولینو آردندو اهل مونته ویدوکه هفته‌های طولانی را بدون دیدن کسی سپری کرده بود،  به  این منظور که دنیا بعد بداند که او به تنهایی دست به این عمل زده است، آن را به سوی  رییس جمهور اروگوئه شلیک کرد.سی سال قبل از آن همین گلوله، آبراهام‌ لینکلن  را بواسطه دست جنایتکار یا جادویی هنرپیشه ای از پا درآورد که با کلمات شکسپیر به  مارکوس بروتوس، قاتل قیصر تبدیل شده بود. در نیمه قرن هفدهم، کینه خواهی آن را در میانه قربانگاهی جمعی  برای کشتن  گوستاو آدلفوس سوئدی به کار گرفت.

در زمان های پیشین این گلوله چیزهایی دیگر بوده است. چون تناسخ های فیثاغورثی تنها منحصر به نوع بشر نیست. در شرق ریسمانی ابریشمی بوده است که وزرا را با آن خفت می انداختند. سرنیزه‌ای بوده است برای بریدن گلوی محافظان  آلامو، تیغ سه گوشی بوده است که گلوی یک ملکه را بریده است. چوب صلیب و میخ های تیره ای بوده اند که بر گوشت تن نجات بخش فرو رفته اند. سمی بوده است در انگشتر آهنی یک   فرمانده کارتاژی. جام شوکرانی بوده است که سقراط در شبی آن را سرکشیده است. در آغاز زمان، سنگی بود که قابیل به سوی هابیل پرتاب کرد و در آینده، بسیاری چیزهای دیگر خواهد بود که  امروز نمی‌توانیم تصورشان کنیم. اما پایانی خواهد بود برای انسان ها و زندگی  شکننده و شگفت شان.


پدر مشغول  بازسازی خانه بود. تیغه ای را برداشته بود که  دو اتاق را از هم جدا کرده بود.یکی را که  درش به باغ باز می شد و یکی را که  درش به حیاط پشتی.  دوسه نفری دور و برش بودند. شاید کمک اش می کردند. شاید مبهوت تلاش اش بودند. من ، از روشنایی که توی اتاق های تاریک و نمورمان تابیده بود به شوق آمدم. برای اولین بار از خود پرسیدم چرا سال ها در این اتاق های تنگ و تاریک زندگی  کردیم و یک بار به فکر مان نرسید که می توانیم روشن ترشان کنیم. خواستم در این بازسازی  سهمی داشته باشم. با ترس و تردید به او که عرق می ریخت و پنجره  تازه ای را در قالب‌اش جا می گذاشت نزدیک شدم. مطمئن‌ام حرفی که زدم پیشنهاد کمک بود. او با لبخندی سرزنش‌بار، لبخندی که استغنا را می‌رساند، پیشنهادم را رد کرد. طوری آستین بالا زده بود ، طوری به کار بود که انگار نه  انگار که سال‌هاست  از مرگ‌ا ش می‌گذرد؛ انگار نه انگار که خانه‌ای که او دارد بازسازی‌اش می کند سال‌هاست دیگر وجود ندارد؛ خودش و خانه بازسازی شده‌اش واقعی تر از همه این سال‌هایی می نمودند که ما  پس از او و آن خانه سپری کرده بودیم.


کتابی  به نام "واژه نامه زبان بختیاری"،(ناشر مولف  )کار ستودنی آقای ظهراب مددی از سرلطف دوستی به دستم رسیده است . پر از واژه هایی غریب و ناشناس که  حتی برای مادرم فهم معنای بیشتر آنها  سخت بود.قبلا گاهی معنای واژه ای را از او می پرسیدم بلکه خاطره‌های‌مان باز به هم جوش بخورد و چیزی در او بشکفد از یاد این واژه، آن واژه؛ مثل ستین؛ یعنی ستون. یعنی قوت قلب. وقتی می گفت ستینم. انگار این واژه ها به نسل‌هایی قبل‌تر ازنسل  مادرم متعلق‌اند.به نسل هایی بسیار دور در تاریخ ایل بختیاری.اما ورق که می زدم البته واژه هایی بودند که خاطره ام را برمی انگیختند.واژه هایی مثل تلین بغ به اشکم ، یعنی شکم گنده قورباغه به شکم، که زیاد به گوشم می خورد. هم برای تمسخر، هم برای شوخی و من از تصور این که یک آدم شکم گنده قورباغه توی شکمش باشد، دل آشوبه می شدم. بی دونگ یعنی بی بانگ که واژه ای بود که پدربزرگم به کار می برد تا ما را ساکت کند، اگر سروصدا می کردیم. "گندگند کردن"(به کسر گ) واژه ای بود که مادر هنگام تهدید به کار می برد ؛ یعنی تکه تکه کردن ما اگر گوش به حرفش نمی دادیم.این واژه ها دیگر طنین بدشگون آن روزهای اول را برایم ندارند. مثل گل های خشک شده ای اند که بوی شان را از دست داده اند اما یادهای دیرینی را درمن زنده می کنند از سایه هایی که زمانی  حصارهای واقعی زیست های محدود مان بود.

نگاهی آنی به این واژه ها مرا ضمنا به این فکر می اندازد که انگار بختیاری هم سفرپیدایش خود را داشته است. این واژه ها انگار درست در لحظه خلق پدیده ها ساخته شده اند. از بس عینی اند. از بس ملموس اند.از بس از انتزاع به دورند. واژه ای مثل آتش به دهان؛ یعنی آدمی که خشمگین است. واژه ای مثل دست به مشت. باز به معنی کسی که آماده جنگیدن است.واژه ای مثل آبروپایی؛ یعنی مراقبت کردن از آبروی دیگران. آبروی دیگران را نریختن.واژه ای مثل بادینه؛ یعنی ورم کرده. بارا؛ یعنی بارنده. گماگم ؛ صدای افتادن چیزی. گله گله (به ضم گ) پارس مقطع سگ که نشانه وجود کسی [دزد]در اطراف ده است. زل کور به سکون ل یعنی نابینایی که ظاهرا چشم های سالم دارد. زک به کسر ز اولین شیر بعد از زایمان. زنده شور: دلسوز. کسی که از آدم مراقبت کند. در مقابل مرده شور. گریو موته کردن گریه کردن همران با مالاندن چشم. گژدینک. دانه ای که کاملا رشد نکرده باشد. حرف بریدن: فحش دادن. بال به کمر: پرنده. بلاز: شعله آتش.

ظهراب مددی را می ستایم و به او درود می فرستم



تلفن

والتر بنیامین

چه به دلیل ساختار تلفن و چه به دلیل ساختار خاطره، مسلم است که اصوات اولین گفتگوهای تلفنی ، طنین متفاوتی با اصوات گفتگوهای امروزی دارند. آنها اصواتی شبانه بودند. هیچ الهه ای مبشرشان نبود. شبی که از راه می رسیدند، شبی مقدم بر هر زایش واقعی بود. وصدایی که در این ابزارها به طنین در می آمد، صدایی نوزاد بود. تلفن برای من، هر روز و هرساعت برادری توامان بود.من شاهد نزدیک سیری بودم که تلفن طی آن بر تحقیرهای سال های اولیه ظهورش پیروز شد. زمانی که چلچلراغ، پنجره بخاری، نخل توی کوزه، میز سه گوش، ستون نرده ، همه چیزهایی که قبلا در اتاق های جلویی در معرض دید بودند، بالاخره به مرگی طبیعی درگذشتند و ناپدید شدند، این دستگاه مثل قهرمانی افسانه ای که زمانی محکوم بود تا در دره ای در کوهستان بمیرد، راهرو تاریک عقب خانه را ترک کرد و شاهانه وارد اتاق های تمیزتر و روشن تری شد که اکنون نسل جوان تر در آن جا گرفته بودند.کمی بعد تر ، تلفن مایه تسلای تنهایی شان شد. برای افسردگانی که می خواستند این دنیای شریر را ترک کنند، این دستگاه با پرتو آخرین امید می درخشید. برای عزلت نشینان شریک بسترشان شد. اکنون همه چیز وابسته به زنگ آن است. صدای گوش  خراش‌اش در تبعید ، دیگر به صدایی نرم تبدیل شده بود.

همه آنهایی که از این دستگاه استفاده می کنند، نمی دانند که زمانی اسباب چه ویرانگری هایی در محافل خانوادگی بوده است. صدای آن در بین ساعت دو و چهار بعد از ظهر،وقتی دوستی همکلاسی می خواست با من حرف بزند، زنگ خطری بود که نه فقط چرت والدینم را، که دوره ای تاریخی را که زمینه این قیلوله بود و آن را در برمی گرفت، پاره می کرد.ناخرسندی از این دستگاه های کلیددار و انکار شان قاعده عام بود. صرف نظر از فحش ها و تهدیدهایی که پدرم نثار بخش شکایات می کرد،عیش واقعی اش وقتی بود که دسته ای  را می چرخاند ، که دمی در حال ور رفتن با آن بود و در این حال تقریبا همه چیز را فراموش می کرد. دستش همچون درویشی به وجد می آمد. قلب من گرومب گرومب می زد؛ مطمئن بودم کارمندی آن طرف خط است که به خاطر اهمالش قرار است مجازات شود. در آن زمان تلفن رانده شده ای بود که بین آت و آشغال های خانه و کنتور گاز، آویزان بود و با زنگ اش ترس های خانواده برلینی را تکثیر می کرد. وقتی با سعی زیاد بر خود مسلط می شدم، کورمال کورمال راهروی طولانی نیمه تاریک را پشت سر می گذاشتم و خودم را به آن می رساندم تا غریوش را خاموش کنم.گیرنده و فرستنده را که به سنگینی دمبل بودند از هم جدا می کردم و سرم را میان شان قرار می دادم. مدهوش صدایی می شدم که اکنون به طنین درآمده بود. هیچ چیز نمی توانست خشونتی را زایل کند که تلفن در من می ریخت. بی قدرت، در تقلا بودم. می دیدم آگاهی ام از زمان، عزم قاطع ام، حس وظیفه ام را زایل کرده است. و درست همان طور که این رسانه تابع صدایی بود که آن را به مالکیت خود در آورده بود، من نیز تسلیم اولین پیشنهادی بودم که از طریق آن به من ابلاغ می شد.

به نقل از:

-The Work of Art in the Age of Its Technological Reproducibility, and Other Writings on Media

WALTER BENJAMIN,EDITED BYMichael W. Jennings, Brigid Doherty, and Thomas Y. Levin

مآمد


 

روزگار سخت

 

برتولت برشت

ایستاده بودم کنار میز تحریرم و

از پنجره به درخت توت توی باغ نگاه می کردم

چیزی قرمز، چیزی سیاه در آن به چشمم آمد

و یکباره به یاد درخت توت کودکی ام در اگوسبرگ افتادم

چند دقیقه ای سخت با خودم کلنجار رفتم  که

آیا بروم عینکم را از روی میز نهارخوری بردارم

تا آن توت های سیاه را بار دیگر بر شاخه های قرمز نازک شان ببینم یا نه.

 




یکی دو ماه پیش رمانی خواندم به نام "سومین پلیس" از فلن اوبراین ترجمه پیمان خاکسار ؛ نشر چشمه. 1390 مترجم توضیحات مفصلی در باره این رمان‌نویس داده است. آدم مبهوت تخیل بی‌نظیر این آدم می‌شود که با توسل به فیلسوف عجیب غریبی به اسم دوسلبی، متافیزیک- و نه فیزیک   رمانش را بنا می‌کند. آدمی که همه اصول فیزیک مدرن را منکر است؛ حتی کروی بودن زمین را. در عوض به تئوری سوسیس شکل بودن زمین معتقد است. دو سلبی وضعیت انسان را روی زمین به مردی تشبیه می‌کند که روی سیمی نازک راه می رود یا باید به راه رفتنش ادامه دهد یا بمیرد. هر چند تصور می‌کند آزاد است. نتیجه حرکت در این مدار محدود منجر به توهمی دائمی می شود که همه به اسم "زندگی" می‌شناسند با محدودیت ها و رنج ها و غرابت های بی شمارش. دو سلبی می‌گوید اگر می‌شد  راهی پیدا کرد که " جهت دوم "را در طول مقطع سوسیس کشف کرد در ِ دنیایی کاملا جدید به روی بشریت باز می‌شود.

راوی داستان که از بچگی به آثار دو سلبی علاقمند شده است، وقتی از مدرسه شبانه روزی برمی‌گردد تصمیم می‌گیرد نمایه آثار دوسلبی را منتشر کند.این نمایه حاوی تمام تفاسیر متفاوتی است که تا به حال درباره آثار دوسلبی نوشته شده است. کارگر مزرعه آنها جان دیونی  که پیاله فروشی شان را هم اداره می‌کند او را تشویق می‌کند که با هم مترز پیر را بکشند و پولش را صرف چاپ کتاب کنند.راوی با تلمبه یک دوچرخه مترز را می‌کشد. اما دیونی پول را به راوی نمی‌دهد. راوی مدتی دیونی را زیر نظر می‌گیرد تا بالاخره دیونی آدرس جعبه‌ پول هارا  به او می دهد. راوی وقتی جعبه را پیدا می‌کند پولی در آن نمی‌بیند. سومین پلیس به او می‌گوید که حدود صد و دوازده گرم اومنیوم در آن است. ماده ای که در ذات همه چیزهاست. امیدها و اوهام زیادی به راوی هجوم می‌آورد. فکر می‌کند که با جعبه اومنیوم هر کاری می‌تواند بکند. از هرچیزی سر در آورد. تخیل‌اش را گسترش دهد.  حتی تمام کائنات را نابود کند یا تغییر دهد.

   در واقع داستان رمان بر مدار جستجوی این جعبه است که در اول رمان گم می‌شود و در پایان رمان پیدا می شود. اما ماجراهای حیرت انگیز رمان در فاصله این دو رویداد اتفاق می افتد.





 

هر کاری می‌کنم نمی‌توانم تصورم را از گتسبی (قهرمان رمان گتسبی بزرگ، اثر فیتزجرالد) با تصویری منطبق کنم  که دی کاپریو در فیلم گتسبی بزرگ ارائه می‌کند. به عنوان مثال  توصیف لبخند گتسبی در رمان توصیف یک معصومیت است. یک حرمان. یک حسرت . یک فقدان. یک نیازو نیز یک حمایت. یک همدلی. یک دل دادن، جرئت بخشیدن، یک نیرو:" تبسمی بود که یک لمحه درمقابل تمامی جهان خارج می‌ایستاد، یا چنین به نظر می‌رسید که می‌ایستد و بعد با تعصبی مقاومت ناپذیر به نفع تو، روی تو متمرکز می‌شد. تو را می‌فهمید همانقدر که میل داشتی تو را بفهمند و به تو اعتقاد می‌یافت، همانقدر که می‌خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی و به تو اطمینان می‌داد، همانقدر  که می‌خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی. و به تو اطمینان می‌داد تاثیری که در او نهاده‌ای عینا همان است که در اوج درخشش خود ، امیدواری در دیگران بگذاری" [گستبی بزرگ ، ترجمه کریم امامی، نیلوفر، ص72]اما لبخند دی کاپریو بیشتر به لبخند آدم تخصی می ماند که فارغ البال از محنت‌های فرودستان است. غنوده بربسترهای نرم و پرورده در آغوش استغنا و تنعم. این مساله‌ای است که غالبا وقتی پیش می‌آید که کسی برمی‌دارد رمانی را فیلم می‌کند.ما در خواندن رمان تصویر خودمان را از کاراکترها می‌سازیم. بعد  مثلا می بینیم ای وای .گتسبی تو چه ربطی دارد به این هنرپیشه معروف؟ کارگردان می‌گوید گتسبی را این طور ببین. سخت است.گستبی به طور مضاعفی تکوین یک رویاست. رویای من خواننده وقتی رمان را می‌خوانم و رویای خودش از خودش. فیتزجرالد می‌گوید گتسبی محصول تصوری افلاطونی از خودش بود. آدمی فقیر که تازه از جنگ برگشته. دلاوری‌ها کرده . مدال‌ها گرفته. اما پول ندارد بدهد لباس غیرنظامی بخرد، مجبور است با همان لباس‌های نظامی‌اش خیابان ها را گز کند.این آدم خودش را می‌سازد. یعنی  به مرور، با سختی و مرارت. پس تا  شکل بگیرد ، جامعه همچون یادداشت نویس، بر تن و روح او نقش خواهد زد. تام رقیب عشقی او می گوید او  هیچکسی از هیچ آباد است.او از پایین می رود بالا. بنابراین نمی تواند هبیتوس ثروتمندان و پول دارها را داشته باشد. تام بیوکن در همه حالت اش ثروتمند است. او فقط پول بیشتر ندارد. او همه چیز دارد. دیگران را خرد می کند. در صدایش طنین پول می شنویم. بارها این جمله همینگوی را تکرار کرده اند که  وقتی فیتزجرالد گفته بود پول دارها با ما فرق دارند، او گفته بود که بله از ما بیتشر پول دارند. واین را گذاشته اند به حساب تیزهوشی و ذکاوت همینگوی و نه درک فوق العاده فیتز جرالد.فیتزجرالد می‌گویدکافی نیست فقط پول داشته باشی تا در زمره ثروتمندان به شمار آیی. تو باید عادتواره آنها را هم داشته باشی.تام و زنش این را دارند. متفرعن. بی‌قید. تام حتی در راه رفتن هم تعرض آمیز است."دست هایش را کمی جلوتر از بدنش گرفته بود تا هر گونه  مزاحمتی را دفع کند" [223]او و زنش آدم های بی قیدی اند "چیزها و آدم ها را می‌شکستند و بعد می دویدند و می رفتند توی پول شان ، توی بی قیدی عظیم شان... تا دیگران بیایند ریخت و پاش و کثافت شان را جمع کنند"[ص224] لبخندی که برلبان گتسبی نشسته است هرگز برلبان تام و دی زی نمی‌نشیند.گتسبی اما پول دارد. همه می‌آیند به مهمانی اش. اما یکی از این پولدارها پیدا نمی شود که  او را داخل آدم حساب  کند.  همه از سابقه و زندگی رازآلود و جنایت‌آمیزش می‌گویند. و اینکه این پول ها را از راه خلاف به دست می‌آورد.کسی او را به مهمانی‌اش دعوت نمی‌کند.تام کت  شلوار صورتی اش را مسخره می کند.ماشین‌اش را واگن سیرک می نامد.او را حتی در مقامی نمی‌بیند که رقیب عشقی حسابش کند. زنش را با او راهی می‌کند.

آلوین گولدنر هم در کتاب بحران جامعه شناسی غرب،به اشتباه مشابه پارسونز اشاره می کند که بنا دارد  آدم ثروتمند در یک نظام دموکراتیک از همان میزان قدرتی برخوردار است که یک آدم فقیر. چون او هم یک حق رای بیشتر ندارد. تفات آنها فقط در میزان پول شان است. در نتیجه پارسونز سایر امکاناتی  را که ثروت در اختیاراین آدم قرار می دهد ، نادیده می گیرد. ثروتمندان به استفاده از قدرتی که در اخیتارشان قراردارد از حق رای یکه خود فراتر می روند. از این روی تفاوت آنها فقط در پول بیشتر داشتن نیست. اشتباه همینگوی و پارسونز و گتسبی در اینجاست که فکر می کنند با دست یافتن به پول بیشتر می توان در زمره ثروتمندان در آمد. برای ثروتمند بودن باید  عادت واره ثروتمندان را هم داشته باشی. و این چیزی است که فیتزجرالد و بوردیو درک کردند، اما پارسونز و همینگوی و کارگردان فیلم گستبی بزرگ( دستکم در مورد انتخاب مناسب برای ایفای نقش گتسبی )نفهمیدند.


اول صدای بوق ممتد اعصاب خردکن را شنیدم که از توی کوچه می‌آمد. بعد یک فیات سبز لجنی آهسته از جلوم رد شد و بی‌هیچ فاصله‌ای پرایدی سفید. داشتند از توی کوچه در می‌آمدند بروند توی خیابان.صبرکردم تا رسیدند به تقاطع کوچه و خیابان و از پشت پراید رد شدم. توی فیات دو تا پیرمرد نشسته بودند ؛ سر و رو تمام سفید. فرتوت مثل ماشین‌شان.راننده پراید زنی بود تقریبا بیست و هفت هشت ساله.روسری سفیداش تا وسط سرش پس رفته بود و گوشواره‌ای که از گوش‌اش آویزان بود با هر حرکت تشنج آمیز سرش ، مثل نشانی از واقعه‌ای در پیش لنگر برداشته بود.کنار دست‌اش هم یک پیرمرد نشسته بود؛ با همان شکل و ظاهر آن دو پیرمرد توی فیات.زن دست از بوق زدن برنداشته بود، با این که دیگر معلوم بود فیات دارد وارد خیابان می‌شود و او می‌تواند ثانیه‌ای بعد از کنارش رد شود.سرانجام انگار صبر پیرمردها لبریز شد. فیات ایستاد.یکی از پیرمردها،نه راننده، پیاده شد، آمد طرف پراید، اما نه سمت راننده. ایستاد کنار پیرمردی که  توی پراید نشسته بود. کمی خم شد. گفت:" همینه که هست. بیشتر از این نمی‌تونیم بریم. می‌خاین بگوی چه؟" خطابش به پیرمرد بود و زن داد می‌زد. پیرمرد دو باره گفت:" می‌خاین بگوی چه؟" و راه افتاد دوباره سمت فیات که زن سرش را از توی پنچره در آورد و جیغ کشید :" بردار این لگن رو." پیرمرد داشت می‌رفت سمت فیات که برگشت ،باز رو به پیرمرد توی پراید گفت:" من با توام‌ها." که زن باز منفجر شد:"...."فحشی عام نثار پیرمرد کرد ؛ یعنی نثار مادر پیرمرد. و در باز کرد که از ماشین پیاده شود. اما پیرمرد نایستاد و سوار فیات شد. زن خشم و آتش محض بود. هیچ نمایشی در کار نبود. نه پیرمرد بغل دستش می‌توانست کاری بکند. نه من که دست‌هایم را کرده بودم توی جیب پالتوام و نه پنجری که لبخندˏ دعوت به مضحکه‌ روی لبش ماسیده بود و نه افغانی‌ای که کنار من ایستاده بود و مردد بود باید حق را به کدام‌شان بدهد. خشم بی مهار، بی‌صورتک، بی‌تن و قالبˏ زن فضا را پر کرده بود و داشت از خود زن، از موجودیت‌اش فراتر می‌رفت. برهنه،لرزلرزان،مثل بخاری مسموم پخشˏ هوا شد و دیگر انگار دیگر هیچ کس هیچ نبود؛در فرصت کوتاهی که فراهم آمد تا زن از پشت فیات درآید ، همین‌طور که به سمت دیگر خیابان می‌راند،از گنجینه لایزال فرهنگی که در آن بار آمده بود، بی‌تردید و بی‌تزلزل، دست به نقد،فحشی سوزان‌تر، نثار پیرمرد کرد،نثار مادر پیرمرد،اما این‌بار از زبان یک مرد.چنان سوازن که پیرمرد دو باره فیات را نگاه داشت و با سرعتی که این بار از او بعید بود از ماشین پایین پرید. اما زن پراید را از جا کنده بود،رانده بود سمت دیگر خیابان.

دست در جیب تا دکه روزنامه فروشی رفتم. تیترروزنامه ها را می‌دیدیم، اما انگار خبرها مال یک ماه پیش بود. مال کشوری دیگر. دنیایی دیگر. در خیابانی قدم می‌زدم که انگار بعد باید به یاید می آوردم دقیقا کجا بود.


برف از چهار صبح شروع به باریدن کرده بود. ده صبح که از خانه بیرون زدم  برسقف پرایدی که توی پیاده‌رو پارک شده بود، نزدیک پنج شش سانتی برف دیدم جمع شده بود. برف بی وقفه، تند می‌آمد. ریز ریز از آسمان برزمین می‌نشست ، انگار آن بالا الک می‌شد. بر بستر مه گونه هوا، نور چراغ‌های راهنمایی رانندگی  و نور چراغ ترمز ماشین‌ها نمایان تر به چشم می‌آمد. از توی خیابان از جایی بوی برنج بلند بود که  داشت دم می‌آمد و توی پیاده رو که می‌رفتی سایبان‌ها به راه رفتن‌ بهترات کمک می‌کردند . تک و توک مغازه‌دارها را می‌دیدی که برف جلو مغازه‌شان را با جارودسته‌دار  یا تی می‌روفتند سمت جوی خیابان و دم درگاه ساختمان‌های اداری یا تعاونی‌ها مردی را می‌دیدی که  به سیگارش پک می‌زند و تک و توک آدمی که ایستاده باشد همین‌طور به برف نگاه کند. همه چیز کند و آهسته  شده بود جز برف که با سرعت می‌آمد. خیابان‌ها خلوت‌تر بودند و توی اتوبوس‌ها راننده‌های دهن‌گرم سر شوق می‌آمدند و با مسافری آشنا سر صحبت را باز می‌کردند.گوشی‌ها به صدا در می‌آمد و مسافر تا بخواهد از جایی ، از توی کت و پالتو کیف  موبایل را پیدا کند زنگش‌اش قطع  می‌شد.از فضای مسدود میان ساختمان ها به فضای باز چهارراه ها که می رسیدی وهم برت می داشت که آفتاب دارد سر می زند. و یک آن حس می کردی برف بند آمده است.اما دقیق تر نگاه می کردی باز برف را می دیدی که مورب فرود می آمد.  برف که می بارید جا نمی‌خوردی اگر مغازه ای بسته باشد. برف که می‌بارید فریاد های سربازهای سوار برموتور به جا تر می‌نمودند و  شاید با همین احساس بود که وقتی مردی دورخیز می کرد تا تف‌اش توی جوی خیابان شلیک کند، دیگر باکیش نبود کسی مشمئز می شود یا  نمی‌شود


در  فصل  دوم  رمان گتسبی بزرگ، چند تا آدم را می‌بینیم که دور هم جمع شده‌اند و حرف می‌زنند. سوای این که  فیتزجرالد  با استادی تمام گفتگوی این آدم‌ها را برای ما بازگو می‌کند،توصیف‌های تر و تازه‌ای را  می‌بینم با مایه‌های برای خنده؛ خنده ای که نمی‌شود توی خلوت خواندن نگه‌اش داشت. راوی وقتی با آقای مکی روبرو می‌شود می‌بیند که ریشش‌اش را تازه تراشیده است." چون خال سفیدی از کف صابون هنوز روی یک گونه‌اش دیده می‌شد. در کمال احترام با حاضران سلام و احوال پرسی کرد و به من گفت "فعالیت هنری "دارد. " یعنی به عکاسی مشغول است . او  در این جمع سعی می کند خودی نشان دهد. بعد  از سه  چهار صفحه دیالوگ  عالی و شاید  بی‌نظیر  که فیتزجرالد برای‌مان ردیف می‌کند، راوی می‌بیند که آقای مکی به خواب رفته است:" مشت‌های گره کرده‌اش روی زانوهایش بود و به عکس مردان عمل شباهت داشت. دستمالم را در آوردم و از روی گونه‌اش ، باقیمانده خال کف صابون خشک شده را که تمام عصر ناراحتم کرده بود پاک کردم."

 این کف صابون! فکر می کنم  از همان جزییاتی  است که نابوکوف حتما اگر توی این رمان به آن برمی خورد، از شوق  بال بال می‌زد.

اسکات فیتز جرالد، گتسبی بزرگ، ترجمه کریمی امامی، انتشارات نیلوفر،1387،صص 52-59


- می خواهم در باره پرویز دوست دوران کودکی ام  داستانی بنویسم. یا داستانی بنویسم که او هم تویش است. اما داستان شکل نمی‌گیرد. می‌توانم بگویم داستان بشو نیست. آن وقت پرویز از کار باز نمی‌ماند . به  هیات دانشجویی در می‌آید که  تزش را با من گرفته است. استاد راهنمایش هستم. اما معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد که به جلسه دفاع نمی‌رسم و او که از من دلخور است دفاعش را به تنهایی انجام می‌دهد . من باید وکالت بدهم تا نمره را اعلام کنند.

*

-سال شصت که سرباز بودم در پارک شهر تهران گذرم افتاد به پیرمردی که توی دیوار یک کتابخانه داشت.یعنی کتابفروشی اش را توی دیوار جا داده بود.   و یادم است که معلوم شد همشهری هستیم و او خیلی سال پیش مهاجرت کرده بود.یادم است که کتاب کشتی‌شکسته‌ها ترجمه ابراهیم گلستان را از او خریدم. بعدها  داستانی نوشتم که یک بخش اش توی پارک شهر می‌گذشت.اما آن پیرمرد که آنجا کتاب می فرخت توی داستانم نبود. می‌دانم آن کتابخانه و آن پیرمرد دیگر نیستند. کتاب هم نمی دانم به چه سرنوشتی دچار شد. اما الان کتاب را لازم دارم. الان آن پیرمرد و کتابخانه دیواری‌اش  در کارند. این نیاز به کتاب گلستان دوسه ماهی است خلش ذهنم شده است. همان کتاب . کمی باران خورده . برای داستان "زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر "از همینگوی. اما پیرمرد در خواب ام به هیات استادی الیت در می -آید که با کمال تعجب می بینم دارد در محفلی شعرهای خاقانی را می‌خواند(که به قیف او نمی خورد) و از توی قفسه ای شیشه ای در چهار راه خیابانی در تهران یک کتاب روش تحقیق به دستم می‌دهد که خودم دارمش.

*

-یادم است در اتاقی باید می‌خوابیدم که نمور و تاریک بود. اما اتاق خودم بود. اتاق دوران جوانی‌ام.اتاقی با سقف قوسی.اتاقی که وقتی بعد سه ماه آموزشی سربازی رفتم مرخصی، دیدم شده انباری. هرچه اضافه  بود گذاشته بودند توی اتاق من. تا رفتم توی اتاق قشنگ زدم زیر گریه که چرا به این زودی اتاقم به این صورت در آمده بود.اتاق خیلی کوچک بود. در اصل انباری بود. اسمش هم انباری بود. بعد تبدیل  اش کردم به اتاق خودم .یک تخت سیمی گذاشتم توش. کتابخانه را خودم درست کردم. یک کمد فلزی  هم داشتم. میز نداشتم. دیگر جای میز نمی شد. کتاب هایم درست روبرویم بودند. کتابخانه را با میخ به دیوار وصل کرده بودم. حالا آمده بودم و می دیدم اتاقم را کرده اند انباری واقعی.

الان بعد از چند سال دوباره آن اتاق را به خواب می بینم. اما با ترس و لرز در آن می خوابم و می شنوم که پدرم به سربازی رفته است.پدری که هفت سال است به ژرف ترین شب شب ها گام نهاده است.



با دخترش نشسته بودند طبقه بالا. منتظر بودند صدای‌شان کنند بروند پایین. آن بالا حس می‌کرد هیچ ربطی به آزمایش و ام آر آی و این حرف ها نداشتند. داشت تلویزیون تماشا می‌کرد و دخترش هم روی صندلی‌های فلزی دراز کشیده بود و صندوقدار هم رفته بود.

      مرد  و زنی آمدند تو. مرد فش و فوشی کرد وقتی دید صندوقدار نیست و رفت طرف تلویزیون که تخت بود و صدا نداشت و داشت برنامه‌ای در باره طب سنتی نشان می‌‌داد و دکترها یکی یکی مصاحبه می‌‌کردند. بعد نمایشگاه گل و گیاه را نشان داد که حتما  مربوط به همین طب سنتی بود. مرد یک لحظه کنار تلویزیون ایستاد و او اصلا حرکتی ازش ندید. ولی کانال عوض شده بود و صدایش هم بلند شده بود و مرد که معلوم نبود آمده  برای  پرداخت مبلغ عکس یا عوض کردن کانال، نشست  کنار زنش توی ردیف اول. تلویزیون این بار فیلمی نشان می‌داد  که ماجرایش در آبادان می‌گذشت. هنرپیشه‌های اصلی تهرانی بودند و یکی دو تا خوزستانی‌ تهران رفته. بقیه هم انگار بومی بودند.قهرمان اصلی، آدم خوب داستان داشت پول جمع می‌کرد تیم‌اش را راه بیندازد. به هر کس رو می‌زد رویش را نمی‌گرفت. او تپل و مهربان، از پا نمی‌نشست و امیدش را از دست نمی‌ داد. بچه های تیم زحمت می‌کشیدند. تمرین می‌‌کردند. در یکی از صحنه‌ها می خواستند تابلویی نصب کنند. یکی رفته بود از پله بالا.نشان می‌داد که دست‌پاچه است. آن پایین هم دختر فیلم بود که علت دستپاچه شدن او بود.داشت تشویقش می کرد و نخودی می خندید. پسر هم اصرار داشت که دستپاچه باشد.

     از نشستن خسته شد. رفت ببیند نوبت‌شان شده یا نه. مسئول پذیرش زنگ زد از اتاق آزمایشگاه بپرسد. مسئول آزمایشگاه داشت می‌آمد بیرون. مسئول پذیرش سوال کرد. مسئول آزمایشگاه بی‌آنکه به او نگاه کند به خانم مسئول پذیرش گفت :" سه تا اورژانسی داشتیم . تازه هشت و نیمی ها راه افتاده اند. این بچه را هم که دیدید چقدر اذیت کرد."آخرش رو کرد به او. گفت:" اسمش چی بود؟" او هم اسم و هم فامیل را واضح گفت. آخرش به اشتباه تکرار کرد. اما دختر را برد تو.

    روی ویلچر آزمایشگاه  پیرزنی نشسته بود که یک دندان بیشتر توی دهانش نبود. دمپایی به پا داشت. آه و ناله می‌کرد. پسرش و دخترش و نوه‌اش هم همراهش بودند. او به دست‌هایش نگاه کرد؛ به لکه های روی دست هایش. هربار مسئول آزمایشگاه می‌آمد و می‌رفت، پیرزن ناله می‌کرد. دخترش داشت  برای بقیه زن ها که جلو در آزمایشگاه نشسته بودند، می‌گفت که برایش توضیح داده که باید توی نوبت بیستد.آن تو باید لباس درآورند.لباس بیمارستان بپوشند. وقت می برد. گوش نمی‌کرد.

    کمی دم در آزمایشگاه ایستاد یک وقت کاری نباشد. بعد رفت توی سالن. یک جا بیشتر نبود. مردی که کانال را عوض کرده بود ،حالا نشسته بود توی سالن پذیرش. نشست کنارش.

      داشتند جلو میز بلند پذیرش شیشه نصب می‌کردند. دریل و مته  و چکش و میخ کف سالن پخش بود. بچه سه چهار ساله‌ای دنبال یکی از خانم های آزمایشگاه از توی یکی از اتاق‌ها در آمد و رفت توی بخش پذیرش. ونگ می زد. زن  عصبی می‌خندیدآنها نگاه اش می کردند. زن گفت :"مادرش کجاست؟" مادر داشت از آبسردکن آب می‌خورد. آمد طرف بچه بگیردش. اما مرد جوانی زودتر از او رفت توی پذیرش. بچه باز ونگ زد. مرد خسته بود.انگار همین الان یک وانت  گچ خالی کرده بود. کمی خجالت زده بود. بچه را بغل کرد. گفت :"دیشب هم همین جور بود. "بچه و مرد و مادر بچه رفتند توی آسانسور. سالن آرام‌تر شد. اما دمی بعد مادره برگشت . گفت:" حاضر شده عکس بگیرد." زن پرستار گفت:" نه دیگر خسته شدم از دستش." اما راه افتاد طرف آسانسور.

  مردی که  اوکنارش نشسته بود، یک پلاستیک شیرموز و کیک گذاشته بود  کنار دستش. از او پرسید :" رفت؟" نگاه نکرد.انگار از همان اول او را زیر نظر داشته بود؛ هر چند یکبار هم نگاهش نکرده بود اما از همه چیزش خبر داشت.  لم داده بود. گفت:" آره. " مرد گفت:" چشه؟" برایش توضیح داد.از حوضچه های آب در مغز گفت. از نوارهای بنفش گفت که باید جابه جا شوند و این‌که آزمایش‌ها قرار است چی را نشان بدهند.مرد  از قیمت ها گفت. او از بیمه تکمیلی گفت.  مرد نداشت. اما یک جوری گفت ندارد که انگار در شأن او نیست این چیزها. داشت از منابع دیگرش حرف می زد که یک پیرمرد را روی ویلچر آوردند توی سالن.لباس خانه تنش بود. یک لوله از زیپ شلوارش گذشته بود و به یک سرم وصل شده بود که دختر بیست و پنج شش ساله ای لابد دخترش- گرفته بود دستش . هی می گفت یا خدا. یا خدا. مرد کنار دست او گفت:" نترس بابا. یک عکس می خواهند ازت وردارن.خط قران که نمی‌خواهی جا به جا کنی." پیرمرد کمی آرام گرفت. گفت:" تا حالا دو تا دکتر رفته ام . یکی از دکترها ام آر ای خواسته ، یکی دیگر نخواسته. بهش گفتم فلانی سالهاست طبابت می‌کند. تابلو هم ندارد. توی یک کوچه پرت هم هست. همه هم می‌شناسندش. اما نگفته برو ام آی آر بگیر. می گوید من با کسی کاری ندارم. دخترم هم می گوید حالا که باید بگیرییم بگیریم دیگر." مرد  بغل دست او گفت:" تشخیص خیلی مهم است. اگر نتوانند تشخیص بدهند این همه عکس برای چی؟" مثل آدم های همه چیز دان حرف می زد. یعنی افاضه می‌کرد. گفت:" بدن به بیماری عادت دارد. بعد اصغری تو را می بیند. می‌گوید ای وای چک آپ نرفتی؟ برو. آن‌وقت معلوم می‌شود که غوره [اووره] داری. قند  خون داری. بعد  هوش و حواست می‌رود سراین چیزها و واقعا مریض می‌شوی.من خودم نمی‌خواستم بیایم. اما عصب پایم درد داشت. دیگر مجبور شدم.مال شیمیایی‌هاست . باید رفته باشد توی نخاعم. " بعد موبایلش را چک کرد.دو باره رو به پیرمرد گفت:" اما هوش و حواسم سر جایش است. هیچ آزمایشی هم نمی تواند بگوید نه نیست. می‌خواهی بگویم الان چند سالت است؟" پیرمرد مشتاق نگاهش کرد. مرد گفت:" شصت و هشت سال." پیرمرد گفت:" درست است. متولد 1323 هستم." او گفت:" چه دقیق.شما واقعا آدم شناسید." مرد لبخندی زد. اما انگار تشویقی بیشتر از این می خواست.او گفت:" کارتان چی است؟" مردگفت:" نمایشگاه مبل دارم. با مردم زیاد سرو کار دارم." او گفت :" با عروس دامادها دیگر."مرد گفت :" آره." و کمی هم درباره نمایشگاه و مردمی که می آیند برای خرید و وضع بازار حرف زد تادختر او آمد.

 به دخترش نگاه کرد. انگار اولین بار می دیدش. انگار دختراز سفر دور و دارزی برگشته بود. تکیده می زد. صورتش عرق کرده بود. یک لحظه ترس برش داشت نکند بیفتد . تقریبا به سمت اش جست زد.

دختر سرزنش بار و متعجب گفت:" بابا".

حس کرد خودش است که دارد می افتد.

دست  دراز کرد طرف مرد که یعنی باهاش خداحافظی کرده باشد. مرد  با سویچ ماشین که توی دستش بود دست‌اش  را گرفت. اما از جایش تکان نخورد. او تقریبا به روی مرد خم شد که پا  روی پا انداخته بود و موبالیش را فرو کرده بود توی جورابش.