شاپور بهیان



شاعران می گویند راهی بس دشوار است

عبور از لبه تیغ تیز.


اوپانیشاد.


 

  

  

 

از  پله‌های  مجتمع بالا رفت. دورتادورش مغازه‌های شیشه‌ای بود. به طبقهٔ اول که رسید سر بالا کرد. مردی را دید که داشت به طرفش می‌آمد.پدرش بود. انعکاسی از خودش در آینه ته راهرو؛ سرگردان،سرزنش‌گر،ناخرسند. پدرش بود، وقتی پنجاه و چهار سالش بود.


بچه که بودم دلم می خواست صفر ایرانپاک شوم.


وقتی بیدار شدم، دایناسور هنوز آنجا بود.

از آگوستو مونته روسو نویسنده گواتمالایی.
به نقل از شش یادداشت برای هزاره بعدی؛ ایتالو کالوینو که او هم از داستان های کوتاه شگفت به ویراستاری بورخس و بیویی کاسارس نقل کرده است.



اخیرا به کتابی برخوردم به نام  پیرامون تاریخ بیهقی ، شامل قسمت‌های گمشدهٔ تاریخ بیهقی تالیف سعید نفیسی در دو جلد. نفیسی می‌گوید تاریخ بیهقی در گذشته به اسم‌های مختلفی خوانده می‌شده است؛ حاج خلیفه در کشف‌الظنون آن را جامع‌التواریخ ابوالفضل بیهقی می‌خواند و در جایی دیگر جامع‌التواریخ سبکتگین ابوالفظل بیهقی می‌نامدش. خود بیهقی آن را تاریخ آل محمود و جایی دیگر از کتابش آن را تاریخ ناصری می‌نامد. مولف روضه‌الصفا آن را تاریخ آل سبکتگین می‌نامد. این کتاب سی جلد بوده است و هر جلد هم نامی مخصوص خود داشته است. این سی جلد به تمامی نابود شده اند و فقط همین یک جلد که الان تاریخ بیهقی خوانده می‌شود، برجا مانده است.خود این جلد هم "کامل" نیست و افتادگی زیاد دارد؛ فصل‌هایی شاید، بخش‌هایی ، حذف شده، از بین رفته، گم‌شده؛ این شد که نفیسی سعی کرد با استفاده از کتاب‌های دیگر، این جاهای خالی را پر کند.او به‌جز آنچه در زین‌الاخبار و تاریخ ابن‌اثیر و تاریخ حافظ ابرو و روضه‌الصفا و حبیب‌السیر وجود داشته مطالبی هم از سایر کتاب‌های فارسی و عربی استخراج کرده است تا به کمک آنها کتاب را کامل کند.نفیسی در یک جا از مقدمه از این موضوع هم می‌گوید که بعضی از یادداشت‌ها را همراه نسخه‌ٔ خطی کتاب  جوامع‌الحکایات و لوامع الروایات عوفی به " علامه؟!" مجتبی مینوی داده است و او تا این ساعت از پس دادن امانت خودداری کرده است، و در تایید حرفش هم شهادت دوستان را ذکر می‌کند.سی جلد کتاب با نثری هوش‌ربا و‌"نیست‌همتا" نابود شد و آدم کتاب‌- شیفته‌ای مثل سعید نفیسی، لابد چه سعی‌ها کرد برای یافتن ردی از آنها وشاید ظن هم برده کتاب‌-شیفتهٔ دیگری مثل مجتبی مینوی ردی از گم‌شده های این کتاب دارد که حاضر شد  نسخه‌ای خطی را به او بدهد به سودای این‌که مینوی نشانی بدهد، کمکی بکند، هرچند قطعا می‌دانسته مجتبی مینوی  کتاب‌پس‌بده نیست.


  

شاید کل رمان ابشالم،ابشالم! را بتوان مساعی چند تا آدم در نظر گرفت- کوئنتین و شریو و ژنرال کامپسون و‌آقای کامپسون و مخصوصاً آن دوتای اول- برای این‌که  از خلال یادها و نقل‌قول‌ها و حدس‌ها و حتی لفاظی‌های شکسپیروار آدم‌های داستان از جمله رزا کولدفیلد بفهمند چه برسر خاندان توماس ساتپن و مخصوصا‍ خودش رفته است؛ تلاشی دستکم در بازسازی زندگی این خاندان. ابشالم، ابشالم! گویا یگانه رمان فاکنر است که ما درآن شاهد روایت و تفسیر در جوار هم هستیم؛ روایتی سرگیجه‌آور که باید ذره‌ ذره برای خودت بسازی‌اش و احتمالا پر از تحریف و اشتباه و بدفهمی هم هست و تفسیرهایی که از فصل ششم  به بعد در جای جای روایت بیان می‌شوند. در اینجا ،پای خوانده‌هایی از اسطوره‌های یونانی، از شکسپیر، از شاعری ایرلندی،به میان می‌آید.  از نقاشی بیردزلی صحبت می‌شود که فلان صحنه را می‌شد در قالب یکی از نقاشی‌های او به تصور در آورد؛ نقل انجیل است و فاوستوس و بعد مخصوصاً قصه‌های پریان وقتی ساتپن ، آقا دیوه خوانده می‌شود. از فصل ششم به بعد لحن رمان هم تاحدی عوض می‌شود. لحن غمبار و نفس‌گیر پنج فصل اول، کم‌کم جای خود را به لحنی فارغ‌البال‌تر و سبک‌نفس‌تر می‌دهد. این تغییر را حتی می‌توان به آن مبنایی فلسفی هم ربط داد که سارتر معتقد است هر رمانی برپایه آن شکل می‌گیرد که شاید در اینجا این گفته آقای کامپسون در خشم و هیاهو باشد که  فکرش را که بکنی می‌بینی هیچ چیز وحشتناکی واقعا وجود ندارد. چون لابد به تصور آقای کامپسون زمان همه چیز را می‌خورد و نابود می‌کند، حتی درد‌ را و یاد درد و وحشت را. پس راویت آنچه وحشتناک است در پنج فصل اول گفته می‌شود. بعد پای تفسیر به میان می‌آید. شریو که در مقایسه با کوئنتین کم‌تر با روایت همدلی دارد، داستان هر کدام از این آدم‌ها را در دو سه جمله جمع‌بندی می‌کند و شاید می‌خواهد بگوید خب‌ که چه؟ از رزا کولدفیلد که حرف می‌زند او را به تحقیر خاله رزا می‌نامد. انگار مصائب و محنت‌های این آدم فقط برای این رخ داده که شریو‌آدمی را سرگرم کند یا مثلاً  زندگی تراژیک ژنرال سانپنْ باز او را در خور نامی جز آقادیوه نمی‌کند.شاید فاکنر در قالب شریو خواسته نوعی از خواننده آثار خودش را هم پیش بینی کند یا در همان زمان نوشتن ابشالم، ابشالم! با آدم‌هایی از نوع شریو روبرو بوده که وقتی داستان‌هایش را می‌خواندند می‌گفتند خب که چی؟ سوای این‌ها شریو و کوئنتین ضمن آنکه قهرمانان این رمان‌اند، خواننده‌های این رمان هم هستند. همچون ماها که با هر بار خواندن فصل‌هایی از این رمان، دور هم جمع می‌‌شویم و از ماجرای رمان طوری حرف می‌ِزنیم که انگار ماها هم آدم‌هایی هستیم از جنس خودشان. انگار ما هم آدم‌هایی رمانی هستیم؛ که با این حال به این هم فکر می‌کنیم که راستی را اگر بنا بود از مصائب خود بگوییم ،زمان را چه می‌کردیم که وحشت‌هایش را زائل کرده است و هر کلبی مسلکی چون در برابرمان بنشیند بگوید خب که چه؟   


 

  

از ساتپن هرچه می‌دانیم از خلال حرف‌های رزا کولدفیلد است و پدر کوئنتین که او هم از پدربزرگش ژنرال کامپسون و از مادر بزرگش باز بواسطه پدربزرگ نقل می‌کند و یک مقدار اطلاعات دیگر که این طرف و‌آن طرف دست کوئنتین را می‌گیرد  و بعد تفسیرهایی که کوئنتین و شریو از او می‌کنند.رزا او را دیو می‌داند.تصویر آقای کامپسون از او بی‌طرفانه‌تر است.اما هر دو طوری از او هر می‌زنند که انگار او از عاقبت رفتارش بی‌اطلاع است. انگار او معصوم است. یعنی بی‌خبر است که رفتارش چه نتایجی به بار می‌آورد.به گفته ژنرال کامپسون چیزی کودکانه در او هست. کلینت بروکس می‌گوید صفت معصومیتی که در ساتپن هست، متفاوت است با صفت معصومیت قهرمانان هنری جیمز که معصومند و می‌روند اروپا و آنجا با فساد اروپا روبرو می‌شوند.معصومیت کامپسون معصومیت آدم جامعه مدرن است. البته او از این لحاظ برادرانی هم در ادبیات گذشته دارد. مثل ادیپ، مثل مکبث. مثل کورتْز در دل تاریکی از کنراد.آنها شرّ می‌‌آفرینند. اما انگار ناآگاهانه. به شرّ اقتدا می‌کنند. اما انگار این را نمی‌دانند. ساتپن یک لاقبا از راه می‌رسد؛ وارد جامعه‌ای سنتی می‌شود؛ هدفش این است که صاحب خانه شود. زن بگیرد- زن هم که می‌گیرد به منظور کسب وجهه‌ اجتماعی است- پولدار شود. چنین و چنان شود."فهرست" دارد اصلا.او نه به سنت پاینبد است ، نه به اخلاق، نه به آیین و مذهب پیوریتن یا کاتولیک. او هدف‌هایی دنیوی دارد. به نظرش هیچ‌چیز نیست که نتواند به آن دست یابد.او حتی نژاد‌پرست هم نیست که بگویی سیاه‌ها را اسیر خودش کرده.بگویی سرنوشت تلخ او و اولادش حاصل این بوده که حق انسانی برای سیاه پوست جماعت قائل نشده. او از هرکسی بهره می‌برد. سیاه و سفید فرق نمی‌کند.معمار فرانسوی‌اش را تقریبا به اسارت می‌گیرد و وقتی معمار فرار می‌کند سگ‌ها را همان‌جوری دنبالش می‌فرستد که دنبال بردگان فراری‌اش. با برده‌های سیاهش می‌رود توی گود و کشتی می‌گیرد. نه مثل ارباب و برده، مثل دو تا آدم برابر. از کنیزی سیاه صاحب دختری می‌شود  و او را جزیی از خانواده خودش تلقی می‌کند.اگر چارلز بن را رد می‌کند، نباید به دلیل خون سیاهش باشد. احتمالا او با طرحش جور در نمی‌آمده.ساتپن مثل هر آدم مدرن دیگری است که  آینده‌اش را طراحی می‌کند. اما هر آدم  مدرنی هم مثل او، ممکن است  هنگام شکست، از خودش بپرسد، در کجای طرحش اشتباه کرد؟  ساتپن مظهر همان چیزی است که امروزدر جامعه‌شناسی عقلانیت ابزاری‌اش می‌گویند. ساتپن یک فاوست است،اما فاوستی غریزی. فاوستی که حتی نمی‌داند با شیطان پیمان بسته است. 

-ابشالم, ابشالم! ویلیام فاکنر. ترجمه صالح حسینی، نشر نیلوفر. تهران. 1382.


گفتم :« لویی، آخرین باری که آن فانوس را پاک کردی ، کی بود؟»

« خیلی وقت نیس که پاکش کردم. یادته  که سیل اون آدما را از اون بالا با خودش برد؟ همون روز پاکش کردم. با عیال جلو آتیش نشسته بودیم، در آمد که " لویی ، اگه اون سیل تا اینجا بیاد چه  کار می کنی؟" منم گفتم" راست می گی ها گمونم بهتره اون فانوسو پاک کنم."این بود که همون شب پاکش کردم.»

خشم و هیاهو، ویلیام فاکنر، ترجمه صالح حسینی، نیلوفر، 1369:ص 169



 پول در کنار هنر یکی از درونمایه‌های اولیس جویس است.استیون ددالوس و لئوپولد بلوم  قهرمانان اصلی اولیس و تقریبا بقیه شخصیت‌های رمان، با موضوع پول درگیرند که  علاوه برچیزهای دیگر می‌تواند بیانگر بینوایی ایرلند دربرابر انگلستان ثروتمند باشد. 

درابتدای رمان می‌بینیم که هینس پیشنهاد می‌کند که مجموعه‌ای منتشر کند از گفته‌های استیون ددالوس. استیون از حق‌الزحمه حرف می‌‌زند و ملگان که قبلا استیون را تشویق  کرده بود هینس را تیغ بزند- حالا او را سرزنش می‌کند که چرا به صراحت از پول حرف زده است. ملگان حساب می‌کند که با پولی که استیون از مدیر مدرسه آقای دیزی می‌گیرد سور و سات را بیاندازد.وقتی آقای دیزی به استیون پول می‌دهد، استیون پول را می‌تپاند توی جیبش. " سمبول‌های زیبایی و قدرت. قلمبه توی جیبم. سمبول‌هایی که حرص و بدبختی چرک‌شان می‌کند." آقای دیزی می‌گوید این‌طوری حمل‌شان نکند.استیون می‌گوید جیبش همیشه خالی است. آقای دیزی می‌گوید چون پس‌انداز نمی‌کند و نمی‌داند که پول یعنی قدرت. به استیون می‌گوید شکسپیر گفته کیسه‌ات را پر از پول کن. اسیتون تصحیح می‌کند‌؛ یاگو گفته نه شکسپیر.‌آقای دیزی از شکسپیر تعریف می‌کند که می‌دانست پول یعنی چه.او پول در می‌آورد. شاعر بود. انگلیسی هم بود و  از استیون می‌پرسد آیا می‌داند غرور انگلیسی از کجاست؟آیا می‌داند که غرور‌آمیز ترین عبارتی که از دهان انگلیسی بیرون آمده است ، چیست؟ من به راه خود می‌روم. هرگز یک شیلینگ از کسی قرض نگرفته‌ام. هیچ بدهکار نیستم. و از استیون می‌پرسد آیا این را می‌تواند بگوید. استیون به یاد بدهکاری‌هایش می‌افتد:" ملگان نه پاند، سه جفت جوراب ... کاران ده گینی. ملکان یک گینی. فرد رایان دو شیلینگ. تمپل دو نهار. راسل یک گینی. کازینز ده شیلینگ. خانم مک‌کرنان... قلمبه‌ام بی‌فایده است." و به طنز می‌گوید در حال حاضر بدهکار نیستم. آقای دیزی می‌پذیرد که " ما مردم دست‌و دل‌بازی هستیم. اما باید متعادل هم باشیم."

 بلوم هم  در باره نوشتن کتابی به یاری زنش خیال‌بافی می‌کند تا از آن پول گیر بیاورد. دنبال این است که پولی اضافی پیدا کند تا برای او یک زیردامنی بخرد.

در صحنه گورستان هم آدم‌های رمان در باره  یک رباخوار یهودی حرف می‌زنند که پول ناچیزی به کسی می‌دهد که پسرش را از غرق شدن نجات داده بود. و پدر استیون می‌گوید همان هم زیادش است.

بعضی از شخصیت‌ها در باره این حرف می‌زنند که بلوم با جمع کردن اعلان نمی‌تواند این همه بریز و بپاش داشته باشد. و حدس می‌‌زنند بلوم باید فراماسون باشد.بلوم سخاوتمند است و با وجود نداری برای یتیمان دیگنام پول می‌دهد.در حالی‌که چندتایی از شخصیت‌های رمان از این کار طفره می‌روند. در صحنه  کتابخانه ملی هم که به بحث و گفتگو در باره شکسپیرمربوط است ، استیون باز به یاد بدهی‌هایش است.

پدر کانمی در یکی از صحنه‌های رمان به ملوان یک پایی برمی‌خورد که با خواندن سرودی میهن‌پرستانه مشغول گدایی است. پدر کانمی که سکه‌ای بیش در جیب ندارد  که گذاشته برای کرایه راهش، ملوان را فقط دعا می‌کند. لحظه‌ای بعد، مالی زن بلوم از پنجره اتاقش سکه‌ای برای ملوان به کوچه می‌اندازد.

خواهران استیون هم در فقر و فلاکت‌اند و چیزی برای خوردن ندارند.یکی از خواهران، دیلی به اصرار از پدردائم‌الخمرش چند سکه می‌گیرد. کتاب‌های کتابخانه استیون هم پولی نصیب خانواده نکرده است. استیون با این‌که پول در جیب دارد سکه‌ای از آن را به خواهرش نمی‌دهد. نمی‌خواهد با آنها غرق شود. 

 در فصل ایتاکا بلوم روی سکه‌ای خط می‌اندازد و از خود می‌پرسد که اگر این‌  را وارد چرخه سرمایه‌گذاری کند امید به برگشت‌اش هست یا نه. روای می‌گوید :" هرگز".  سوالی که به گفته یکی از مفسران جویس آثار مدرنیستی در کل  با آن مواجه‌اند.

 



 

چندی پیش دوستی  از دوران سربازی را به واسطه دوستی دیگر پیدا کردم. هنوز این جور پیدا کردن‌ها هم هست- در کنار امکانات جدیدی مثل فیس‌بوک. چیز‌هایی را گفت که کاملا از یاد برده بودم و اگر او نبود امکان نداشت دیگر به ذهنم بیایند. برای من خاطره‌های او عزیز بودند. دوست داشتم بشنوم‌شان. نوستالژی و یادش بخیر و هی‌هی‌هی روزگار و خوشا آن روزها نبود.این خاطره‌ها ما را دوباره به هم نزدیک کرد. زمان سی‌ ساله فاصله  را از میان برداشت و بعد دیگری از زمان را بر روی ما گشود. خطی که ناگهان ناگهان؟ - قطع شده بود دوباره  برقرار شده بود.من نمی‌توانستم مثل کسی که دغدغه این خاطره‌ها را ندارد بگویم بس کن بابا باز برگشتی به گذشته. این برگشت به گذشته نبود.  بازسازی گذشته بود برای ایجاد پیوندهای نو. دوست من برایم از پسر بلند قد سیه‌چرده‌ای گفت که مرتب از گروهان غیبت می‌کرد و بعد از سه یا چهار روز که برمی‌گشت در مقابل بازخواست خشماگین سرکاراستوار می‌گفت "سرکار استوار شما که قضیه مادر مرا می‌دانید." و سرکار استوار بیچاره هم که فکر اینجایش را نمی‌کرد و نمی‌دانست  قضیه  چی است  و شرم و حیا هم نمی‌گذاشت بپرسد چه قضیه‌ای، کوتاه می‌آمد. طرف با این جمله سربازی‌اش را به پایان برد. سال‌ها بعد دوستم او را توی نادری اهواز دیده بود که دست‌فروشی می‌کرد . داستان را  به یادش آورد و کلی با هم خندیده بودند. گفته بود :" همه‌اش از بدبختی بود" من این آدم را هرگز هرگز نمی‌توانستم به یاد بیاورم اگر دوستم این خاطره را  - این جمله را نمی‌گفت.

 

آدم‌های پا به سن گذاشته  گاهی برای کم سن و سال‌تر ها خاطرهای‌شان را تعریف می‌کنند و انتظار دارند که آنها به این خاطرات با شوق واکنش نشان دهند. آخر چنین خاطراتی را باید قدر شناخت و احترام گذاشت. اما اغلب اتفاق دیگری می‌افتد.مودب‌ترها  سری تکان می‌دهند و "آخیش"ی می‌گویند از سر محبتی دلسوزانه. تخص‌ترها سعی می‌کنند برق شیطنت چشمانشان را دربرابر این نسل" فرسوده" پنهان کنند و بی‌حوصلگی‌شان را از شیندن خاطره‌هایی که گاه  بیان‌شان تکرار می‌شود با گفتن این جمله نشان دهند که" بله آره.بعدش این شد و آن شد."

از همین‌جاست که جامعه‌شناس بزرگی مثل موریس هالبواکس که گشتاپو کشتش چون رفته بود دادخواهی کند که چرا نزدیکانش را کشته است- می‌گوید خاطره‌ پدیده‌ای جمعی است.دیگران که در زمان شکل گرفتن حادثه‌ای که بعدها تبدیل به خاطره می‌شود نقش موثری در حفظ و یادآوری آن دارند. خاطره نیاز به واگویی و تکرار دارد تا از این طریق هویت فرد را در نسبت با جمع حفظ کند. از همین روی آنها که عزم دیارهای دیگر می‌کنند و ارتباط خود را با نزدیکانشان از دست می‌دهند کم‌کم  با خلاهای عاطفی مهلکی روبرو می‌شوند و هویت‌شان در معرض تهدید قرار می‌گیرد.

 

من مدت‌هاست برای آنهایی که هیچ اشتراکی در شکل‌گیری خاطرهایم نداشته‌اند خاطره نمی‌گویم تا  نه آنها را آزار دهم و نه خودم را مضحکه کنم. خاطره‌هایم را فقط با آنهایی که در زمان شکل‌گیری‌شان حضور داشتند مکرر می‌کنم. خاطره‌ای را هم که اینجا  گفتم فقط برای این بود که بگویم خاطره‌ها جمعی‌اند.

 


   

در حین خواندن رمان پلیسی " مسافری که با ستاره شمال آمد" ( ژرژ سیمنون، ترجمه کاوه میرعباسی ، نیلوفر،تهران، 1386) با شخصیت محکم و استوار کارگاه مگره آشنا می‌شویم؛ پلیسی که گویی از کنار هیاهوی زندگی روزمره ساکت و خاموش می‌گذرد و به هر حرکت و رفتاری که به کار او مربوط نمی‌شود بی‌اعتنا است- اعمالی که ممکن است ما آدمیان معمولی را دستپاچه کند؛ قرار گرفتن در جاهای نامعهود، ندانستن رفتار های مطلوب برای موقعیتی که در آن قرار گرفته ایم؛ مثلا حضور در هتل‌های  درجه یکی که فقط میلیاردرها در آنجا سکونت می‌کنند؛ بی‌اعتنایی به آدم‌های متفرعنی که از دیگران انتظار ادب و خشوع دارند؛ بی‌اعتنایی به پوشش مرسوم و از این قبیل. این صلابت مگره از کجا ناشی می شود؟  آیا او کارگاهی بی‌احساس و عاطفه از جنم همان جانیانی است که شب و روز سر در پی‌شان است؟ این طور به نظر نمی‌رسد. مگره اگرچه آدمی احساساتی و عاطفی به معنای معمولش نیست، اما در بخشی از رمان، با  قتل همکارش به دست جانیان ، در هم می‌شکند و صلابت و قدرت خود را از دست می‌دهد ، نسبت به دختر یهودی در زندان احساس همدلی نشان می‌دهد. با هانس برادر دوقلوی  پیوتر همزبان می‌شود و در قسمت آخر رمان به یاد مادر این دو جنایتکار می‌افتد  - که حالا هردو کشته شده‌اند- که دارد مثل همه یکشنبه‌هایش درلسکوف به سمت کلیسا می‌رود. به نظرم صلابت و بی‌اعتنایی مگره تظاهر نمادینی از صلابت و استواری و بی‌اعتنایی  قانون است . قانونی سرد و از خود مطمئن یک جامعه بی تزلزل که می‌داند سرانجامْ همه منحرفان و کجروان تنبیه و مجازات می‌شوند. از جنبه دیگر او نماینده صلابت خود امر اجتماعی است. نظامی که  از درستی سازوکار خود اطمینان دارد و به پایداری  و ماندگاری خود مطمئن است. از این لحاظ ماجرای مگره می‌تواند از سرنمون‌های داستان‌های پلیسی بعدی باشد که به سینما هم راه یافتند و در آثار اکشن سینمای هالیود شکل غالب را پیدا کردند. در اینجا ما مطمئن‌ایم برای مثلاً راکی یا آرلوند هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آنها از هراس انگیز ترین ماجرا ها هم خم به ابرو نمی‌آورند و پیروز هر میدان‌اند. توهم ِ ایدئولوژیک این آثارْ تمام و کمال است.  یک لحظه، خلل و سستی در شخصیت‌های این آثار نمی‌بینم . ترک یا شکافی که نشان دهد این آدم ها صرفا نماینده نظام مستفر نیستند. در" مسافری که ... " این تَرَک وقتی نمایان می‌شود که مگره  با واقعیت مرگ ِ توارنسْ همکارش روبرو می‌شود که احتمال می‌دهد براثر ندانم‌کاری‌های او کشته شده است. او می‌داند قاتل کیست ، اما هیچ مدرکی در اختیار ندارد. او هم  در مقابل نیرویی قرار گرفته است که به همان اندازه نیروی که خودش مظهر آن است بی‌اعتنا و خونسرد و از خود مطمئن است.  خیلی راحت آدم می‌کشد و باکی از بازرس مگره ندارد. حتی به نظر می‌رسد نشانه‌هایی هم به جا می‌گذارد تا به مگره  دهن کجی کند و ناتوانی او را بیشتر به رخش بکشد. در هم‌شکستگی مگره وقتی بیشتر می‌شود که تیر می‌خورد. او ضمن مرور گذشته به یاد جمله‌ای از یکی از مشترهای هتل می‌افتد:" هتل‌های اعیانی هم دیگر گندشان در آمده... تروخدا این را نگاه کنند..." منظورش از "این"، مگره بود.(ص 101)   مگره در این هنگام خود را " این" حس  می کند. « "این" مردی بود که کت و شلوارش را به خیاط های انگلیسی سفارش نمی‌داد، وقت نداشت  هر روز صبح پیش مانیکوریست برود و از سه روز پیش نتوانسته بود به غذاهایی که زنش می‌پخت لب بزند و همسر صبورش از اینکه نمی‌دانست او کجاست  و چه به سرش می آید،گله وشکایتی نمی‌کرد  »(105ص) کمییسری طراز اول با درآمدی ناچیز که وقتی پرونده‌ای بسته می‌شد و قاتلین به زندان می‌افتادند، باید می نشست و صورتحساب  همه هزینه‌هایش را می‌نوشت و قبض‌ها و رسیدها را با سنجاق ضمیمه‌اش می‌کرد و بعد نوبت جر و بحث با صندوقدار می‌رسید. در مقایسهْ پیوتر لتونیایی ، جنایتکاری که  او در تعقیبش بود، در دو سه قدمیش با اسکناس پنجاه فرانکی پول آنچه را نوشیده بود می‌پرداخت، باقیش را انعام می‌داد . با تفننْ وقت صرف انتخاب دوازده کراوات و سه دست ربدوشامبر می‌کرد و فروشنده آراسته تا دم  در بدرقه اش می‌کرد.( ص 105)  اما این ترک یا شکاف که نظیرش را بندرت در آثار مذکور می‌بینم به زودی به هم می‌آید و مثل زخم کارگاه روبه التیام می‌گذارد.  سرانجام معلوم  می‌شود صلابت نمایان و خرد کننده نمایندگان تاریکی و جنایت توهمی بیش نبوده است. جانی اصلی در همان ابتدای داستان به قتل رسیده است و بدل یا بردار دوقلوی اوست که دارد نقش او را بازی می کند. نقش یک صلابت را.   


تسو‌آچن، رمان‌نویس چینی در ایالت گیانگسو در 1716 به دنیا آمد و در 1764 درگذشت. چند سال آخر عمر را به نوشتن رمانی بلند مشغول بود به نام رویای اتاق سرخ. داستان رویای بی‌پایان پو-آیو از او در کتابی به نام  the Book of Fantasy آمده است ، مجموعه‌ای از داستان‌ها و قطعات شگفت و غریب به انتخاب خورخه لوئیس بورخس و سیلونا اوکامپو و بیویی کاسارس.

 

رویای بی‌پایان پو-‌آیو

ترجمه ش. ب.

پس پو-آیو پیش از‌آن‌که بفهمد چه اتقاقی افتاده است ،به خواب رفت. بلافاصله چنین به‌نظرش آمد که وارد باغ ِگل بزرگی شده است که عجیبْ مثل باغ خودش در خانه‌اش بود. در خواب به خود گفت:" یعنی واقعا ممکن است باغ دیگری درست مثل باغ من وجود داشته باشد؟" به این ترتیب، در حالی‌که از خودش سوال می‌کرد، ناگهان رسید به تعدادی دختر که به نظر می‌رسید خدمتکاران خانه‌ای بزرگ هستند و پو-‌آیو که بیش از پیش متعجب شده بود دوباره به خودش گفت:" آیا واقعا ممکن است کسی باشد  درست مثل من که  خدمتکارانی داشته باشد مثل هسی -جن، پینگ ارو و همه خدمتکارانی که من در خانه دارم؟" در همین لحظه یکی از دخترها فریاد زد:" نگاه کنید. این هم پو-‌آیو.چطور توانسته خودش را به اینجا برساند؟" پو-آیو طبیعتا تصور کرد دختر او را شناخته است و درحالی‌که جلو می‌رفت گفت:" من فقط آمده بودم قدم بزنم و خیلی اتفاقی به اینجا رسیدم. فکر می‌کنم این باغ متعلق به خانواده‌ای است که  بستگان من به دیدن‌شان آمده‌اند. اما به هر حال خواهران عزیز، بگذارید همراه‌تان شوم." هنوز حرفش تمام نشده بود که شلیک خنده دخترها بلند شد. گفتند:" چه اشتباه احمقانه‌ای. ما فکر کردیم تو ارباب جوان‌مان پوـ آیو هستی. اما البته نه قیافه‌ای داری و نه هم درست حرف می‌زنی." پس، این‌ها خدمتکاران ِ پوآ-یوی دیگری هستند! پوآ-یو به آنها گفت:" خواهران عزیز، پس به من بگویید ارباب‌تان کیست؟" آنها گفتند:"‌او پوـ‌آیو است. مادر بزرگ و مادرش می‌خواستند در زندگی خوشبخت شود. برای همین آرزو داشتند که او از این دو حرف استفاده کند؛ یعنی پو(گران قیمت) و آیو(سنگ) و ما هرچند فقط خدمتکاران او هستیم، خیلی خوش‌اش می‌آید به این اسم صدایش کنیم. اما تو از کجا پیدایت شد؟ حمال بی‌ارزش و زپرتی‌ای مثل تو چرا باید این دو حرف در اسمش باشد؟ جرئت داری از این اسم استفاده کن تا ببین چطور این هیکل پیزوری‌ات را می‌اندازیم توی خَلاء!"یکی دیگر از آنها با خنده گفت:" عجله کنید. ما باید زود برویم. پو- آیو چه فکری خواهد کرد اگر ببیند ما داریم با این بی سروپا حرف می‌ِزنیم؟" یکی دیگر گفت:" اگر زیاد پیش‌اش بمانیم بوی گندش را هم می‌گیریم."

   پو- آیو خیلی غمگین شد. فکر کرد:" هیچ‌کس تا به حال این‌طور به من بی‌احترامی نکرده بود. چرا این دختران عیبجو باید این‌طور‌ با من حرف بزنند؟و آیا پوآ-یو دیگری هم واقعا ًدر اینجا زندگی می‌کند؟ به هر حال باید سردربیاورم."درحالی‌که با این فکرها مشغول بود، بی‌آنکه بداند کجا می‌رود، به راه رفتن ادامه داد و بعد به حیاطی رسید که برایش عجیب آشنا بود. از خود پرسید:"‌آیا ممکن است حیاط دیگری درست مثل حیاط خانه ما وجود داشته باشد؟" از چندتایی پله بالا رفت و مستقما ً وارد یک اتاق شد. اولین چیزی که به چشم‌اش خورد مرد جوانی بود که بربستر دراز کشیده بود و دورتادورش تعدادی دختر نشسته بودند که ضمن گلدوزی، می‌خندیدند و تفریح می‌کردند.پسری که در بستر بود‌ آه عمیقی کشید. یکی از دخترها گفت": پو-‌آیو چرا این‌طور آه می‌کشی؟ نکند نمی‌توانی بخوابی؟  حتماً نگران عموی بیمارت هستی.اما این آه و ناله‌ات  هم مسخره است." وقتی پو-‌آیو واقعی این حرف‌ها را شنید بیش از پیش تعجب کرد... مرد جوان که در بستر دراز کشیده بود، گفت:" خواب عجیبی می‌دیدم. فکر کنم در باغ بزرگی بودم . چند تا دختر دیدم که حرف‌های بدی بارم کردند و تحویلم نگرفتند. من دنبال‌شان کردم تا رسیدم به خانه‌ای که پو-‌آیو دیگری در آنجا بود که بی‌حس‌وحال بربستر افتاده بود و در افکار و احساسات دور و دراز غرق بود." وقتی پوـآیواین حرف‌ها را شنید نتوانست جلو خود را بگیرد. به سوی پسر در بستر فریاد کشید:" من دنبال یک پو-‌آیو آمده‌ام و فکرکنم تو همان باشی." پسر از توی بستر برخاست و به بی‌درنگ به سویش آمد و او را در آغوش گرفت.گفت:" پس تو پو-‌آیو هستی. و این خواب نبود!" پو-‌آیو فریاد زد:" نه. واقعا خواب نبود.از خود حقیقت هم واقعی‌تر بود." اما هنوز صحبت‌شان تمام نشده بود که کسی به دم در آمد. فریاد زد:" آقای پو-‌آیو باید همین الان به اتاق پدرشان بروند." هردوی پوآیوها با طنین این کلمات سراپا لرزیدند. پو- آیو رویایی به سرعت از اتاق بیرون رفت و پو- آیو واقعی را تنها گذاشت که داشت پشت سرش فریاد می‌ِزد:"زود برگرد. پو- آیو برگرد."ندیمه او هسی- جن کنار بسترش نشسته بود. وقتی شنید که او در خواب اسم خودش را صدا می‌کند بیدارش کرد و با خنده گفت:" این پوـ آیو که صدایش می‌کردی کجا بود؟" با این‌که پو-‌آیو دیگر خواب نبود، اما ندیمه‌اش گیج و منگ شده بود. پو-‌آیو به در اشاره کرد و گفت:" همین الان از آنجا بیرون رفت." هسی –جن گفت:" ای وای. هنوز داری خواب می‌بینی! متوجه نیستی چیزی که به آن خیره شده‌ای و چشمهایت را در آن می‌گردانی و این قیافه خنده‌دار را برای خودت درست کرده‌ای آینه‌ای است که تصویرت در‌آن منعکس شده است؟"


مدت‌ها بود که  می‌خواستم ترجمه بهمن فرزانه از صدسال تنهایی را دوباره بخوانم و نمی‌‌خواندم . شاید به خاطر اینکه شیفته این ترجمه بودم و می‌ترسیدم- مثل خیلی چیزهای دیگر که با گذر عمر از توهم‌شان در آمده بودم این یکی هم ناامیدم کند و تحمل‌اش را نداشتم.بعد از مدت‌ها ترجمه گرگوری راباسا را گیر آوردم که گویا مارکز آن را ستوده است .ناچار سراغ ترجمه فرزانه هم رفتم .  چند صفحه اول ترجمه فرزانه امیدوارکننده بود . اما به توصیف ملکیادس که رسیدم  حالم گرفته شد. ملکیادس از شخصیت‌های اصلی این رمان است. شخصیتی کاملا بورخسی ؛ منظورم این است که مارکز در توصیف او و در ساختن او کاملا از بورخس تاثیر گرفته است.مخصوصا از داستان "جاودانه"- ترجمه کاوه سید حسینی در مجموعه داستان کتابخانه بابل و 23 داستان دیگر. بورخس ژوزف کارتافیلوس عتیقه فروش را از زبان شاهدخت لوسینگ این طور توصیف می‌کند: به ما گفت مردی بوده فرسوده، خاک آلود با چشمان خاکستری، باریش خاکستری، با خطوط چهره ای بسیار مبهم. با روانی و بی اختیار به چندین زبان حرف می‌زد. در ظرف چند دقیقه از فرانسه به انگلیسی رفت و از انگلیسی به مخلوط  رمز آمیزی از اسپانیایی  سالونیکا و پرتغالی ماکائو.

در ترجمه فرزانه ملکیادس این طور در آمده است:او نمونه یک فراری بود که به هر نوع مرض و فاجعه‌ای که ممکن است بر بشر نازل شود،دچار شده بود. پلاگر در خاورمیانه، اسکوربوت در شبه جزیره مالزی، جذام در اسکندریه ، بربری در ژاپون، طاعون در ماداگاسکار، زلزله در سیسیل، و غرق شدن در کشتی در تنگه ماگالیانس. این موجود خارق‌العاده که می‌گفت کلید نوستراداموس را در دست دارد، مرد افسرده‌ای بود در پس پرده‌ای از غم ؛ با نگاه آسیاییش گویی ماوارء هر چیز را می‌دید.

من ترجمه راباسا را این طور  به فارسی برمی‌گردانم:او از همه بلایا و فجایعی که پیوسته بر نوع بشر نازل شده بود  جان سالم به در برده بود.پلاگر[نوعی بیماری ناشی از کمبود ویتامین پی] در ایران، اسکوربوت در شبه جزیره مالزی، جذام در اسکندریه ، بربری در ژاپن، طاعون خیارکی در ماداگاسکار، زلزله در سیسیل،و یک کشتی شکستی  مصیبت‌بار در تنگه ماگالیانس. این موجود خارق‌العاده، که می‌گفتند صاحب کلیدهای نوستراداموس است، مرد افسرده‌ای بود، که هاله‌ای غمبار او را در برگرفته بود و با نگاه آسیایی‌اش گویی ماوراء هر چیز را می‌دید.

نمی‌دانم در متن فرزانه چرا ایران تبدیل می‌شود به خاورمیانه؟ یعنی ممکن است دستگاه سانسور سال 53، زمان چاپ اول کتاب و سال 56 زمان چاپ دوم کتاب نگذاشته ملکیادس به ایران بیاید؟ در هر حال ، این کار کلیت ارگانیک متن را به هم می‌ریزد. در بقیه متن ما با اسامی مناطق مشخص روبرویم. جز در مورد خاورمیانه. کلمه خاورمیانه این وسط  چه می‌خواهد؟ بعد، غرق شدن در کشتی یعنی چه؟ چرا کلمه  خیارکی جا افتاده؟ ملکیادس آدم بی‌ادعا و مهربانی است، چطور می‌تواند بگوید کلیدهای نوستراداموس پیش اوست؟

 چند صفحه قبل فرزانه ترجمه کرده آئورلیائو از اطلاعات فضایی‌اش استفاده کرد. در حالی که در ترجمه راباسا ،راوی می گوید آئورلیائو از درکش از فضا استفاده کرد. یعنی از تصوری که از فضا داشت. نه از اطلاعات فضایی که آدم را یاد کیهان و فضاپیما و فضانوردان می‌اندازد. در جایی از متن  بچه‌های آئورلیائو ، ملکیادس را به یاد می‌آورند که نشسته بود توی یکی از اتاق‌های خانه‌شان کنار پنجره.از نظر آنها که بعد از سال‌ها آن صحنه را به یاد می‌آورند صحنه‌ای شگفت است. فرزانه ترجمه کرده صحنه‌ای  زیبا. بعد  خوزه آرکادیو می‌بیند در واقع به یاد می‌آورد- ازشقیقه‌های ملکیادس روغنی[گریس به انگلیسی ]  ترشح می‌شود که در گرما ذوب می‌شود. فرزانه روغن را کرده عرق. چون طبیعی است که عرق باید از شقیقه بجوشد و نه روغن. تازه خط بعد یعنی ذوب شدن در گرما  را هم ترجمه نکرده.من  برای یافتن معنی کلمه گریس به  فرهنگ آکسفورد مراجعه کردم.  گریس در آنجا دستکم معنی عرق نمی‌دهد. این احتمال را نادیده نمی‌گیرم که ممکن است فرهنگی باشد که آن را عرق هم معنی کرده باشد. اما این ظن را قوی‌تر می‌دانم که فرزانه براساس اصل تداعی معانی  عمل کرده است. یعنی از شقیقه آدم، عرق است که می‌جوشد نه روغن. در صورتی که این تصویری است که یک کودک به خاطر سپرده است .

 صدسال تنهایی را گویا هفت نفر دیگر هم به فارسی  ترجمه کرده‌اند. باید دید آنها چه کرده‌اند.

 

 


 این شعر را دوستم ناصر ترکی نژاد از اسپانیولی  ترجمه کرده است. به لطف او آن را در اینجا می آورم.

جنگل

 

شفق را رد خواهی شد

 هوا را

 باید دستانت راهی بگشایند

 ازمیان

 چندان انبوه ،بی رخنه‌ای درآن

 برو.رد پایی بجا نمی‌ماند ازتو

 بالا

 صدها درخت نفس به سینه حبس کرده‌اند...

پرنده‌ای که حضورترا درنمی‌یابد

 رها می‌سازد آوازش را

از سویی دیگر:

 جهان رنگ عوض می‌کند

پژواک جهان است گویی

پژواکی دورکه

طنین اندازش تویی.

 آخرین مرزهای بعدازظهر را درمی‌نوردد

Angel Gonzales

 


بازی های فوتبال  جام جهانی را که نگاه می کنم دلم می خواهد صدای گزارش گر را ببندم و خودم بی واسطه صدای او بازی را ببینم. یکی از گزارشگرها فکر می کند لازم است هر صحنه ای را توضیح دهد و معنی اش را بگوید.  تصویر پسر بچه ای روی صفحه تلویزیون استادیوم می افتد گزارشگر توضیح می دهد او تصویر خودش را می بیند و لبخند می زند. توپ را نشان می دهد گزارشگر می گوید این توپ در بزرگترین کارخانه های توپ سازی جهان ساخته شده. البته اسم کارخانه اش را نمی گوید . حتی اسم کشورش را. چون یادش نمی آید. وگرنه او که از هرچه اطلاعت بگویی، دست به نقد استفاده می کند؛ این ورزشگاه در شهر فلان است . جاذبه های توریستی اش فلان است. زیبا ترین شهر برزیل است. فاصله اش تا ریودوژانریو این قدر است. آمریکای لاتینی ها  از هر جا که باشند می توانند خودشان را برسانند. چون بغل دست هم اند.  این بازیکن در تیم نیوکاسل هم بازی می کند . شما یادتان می آید که قبلا توی بازی لیک جام فلان همین دو تا که الان با هم گلاویزند چطور توی آن بازی هم گلاویز شدند و اتفاقا داورشان هم همین داور بود. این پیراهن با این شماره قبلا تن فلان و فلان بوده.؛ بازیکن ها دارند  به هم پرخاش می کنند او توضیح می دهد که اینها دارند در باره تاکیتک هایی که باید به کار بگیرندتبادل نظر می کنند. یک جا عبارت عجیبی به کار می برد؛ وقتی دروازبان توپ را با شیرجه می گیرد می گوید کار زیبای سوپرواکنش دروازبان. بعد درست اش می کند می گوید فوق العاده.از بس می گوید وحشتناک ، فوق العاده، بی نظیر، دستم می رود که صدا را ساکت کنم، اما بازی را بدون صدای تماشگرها نمی توانم درک کنم. آخر چرا یک نفر را می گذارند که همه اش حرف بزند و چیزی را که خود آدم دارد می بیند، برایش تفسیر کند؟ بازی ها را دیدن تجربه ای لذت بخش است؛اگراین راوی قصه گو کمی ساکت می شد. خدایا گزارش گرهای کشورهای دیگر هم همین طوری اند؟