تبلیغات
شاپور بهیان

شاپور بهیان







http://sharghdaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=1251&PageNO=203



- جامعه‌شناسی هنر: شیوه‌های دیدن. ویراستار دیوید انگلیس/جان هاگسون. ترجمه جمال محمدی. نشر نی. 1395 . این کتاب مقدمه مفصلی دارد از مترجم  در باره جامعه‌شناسی هنر.به‌طور کلی.مترجم با این‌که به این نظر دلوز اشاره می‌کند که نوشتن مقدمه‌های فاضلانه کار مترجمان خواجه است و مترجمی را کاری "مازوخیستی و طاقت فرسا "می‌داند اما باز خود را مجبور می‌بیند که چنین مقدمه‌ای بنویسد. چون کتاب چندانی در زمینه جامعه‌شناسی هنر نیست و مخاطبان این کتاب‌ها هم غالبا دانشجوها هستند.

-یک میلیون جرینگی یا اوراق کردن لمیوئل پیتکین، نوشته ناتانیل وست، ترجمه رضا عیلزاده.انتشارات روزنه. 1394. مترجم ترجمه خود را این طور اهداء کرده است: ترجمه این کتاب را تقدیم می‌کنم به قهرمان دوران ما  برج سازان  رویا فروشان  متخصصان پیشبردِ فروش و "آقای مهندس" [ساسان...] که بی‌تردید اخلافش از دیدن نام او در صفحه اول این کتاب- که به یاری خدا سال‌های سال در قفسه‌ها خواهد ماند- ثروتی که از او ارث برده‌اند و به نوشتن نامش جلوی نام خود افتخار خواهند کرد. از این نویسنده قبلا عبداله توکل رمانی ترجمه کرده بود به نام دلشکسته.

- در عین‌حال ، رمان نویس و استدلال اخلاقی. سوزان سونتاگ. ترجمه رضا فرنام. نشر ثالث.1293. مجموعه‌ای از مقالات سوزان سونتاگ است. یکی از مقالات خوبش "دوست داشتن داستایفسکی " است. این مقاله در باره نویسنده روسی لوئنید تسیکین و رمان او  تابستان در بادن است. شرح جستجوی خیالی قهرمان داستان برای داستایفسکی و ترسم عشق شورانگیز داستایفسکی به زندگی زناشویی و راز نفرت داستایفسکی از یهودیان  است.  سونتاگ با ارجاع به رمان می‌پرسد برای دوست داشتن داستایفسکی با علم به این که او از یهودیان متنفر بود چه باید کرد. یهودیان چه باید بکنند؟ یکی از اندیشمندترین این یهودیان دوستدار داستایفسکی لئونید گروسمان است.

در پایان رمان ما هیچ توجیهی برای نفرت داستایفسکی از یهودیان و متقابلا عشق یهودیان به او نمی‌یابیم. اما نویسنده معتقد است که علت این عشق شدید را باید عشق شدید یهودیان به ادبیات روسی دانست. همچنان‌که تا قبل از سرنوشت آنها در آلمان ، این یهودیان بودند که عمیقا به ستایش گوته و شیلر می‌پرداختند.

-مسائل جامعه‌شناسی ؛ پیر بوردیو؛ ترجمه پیروز ایزدی؛  ناشر نسل آفتاب. 1395. این کتاب  حاوی چند مصاحبه و یکی دو مقاله است. مخصوصا مقاله " چه کسی آفرینشگران را خلق کرده است؟"بوردیو از تاثیر هایدگر بر خودش گفته است. کتابی به نام  فلسفه هنر هایدگر را می‌خواندم از جولیان یانگ ترجمه امیر فریار که برخی جنبه‌های این تاثیر را می‌تواند برای ما روشن کند.این کتاب از  بی‌زاری هایدگر از زیبایی‌شناسی  می‌گوید و این امر که زیبایی‌شناسی، اثر هنری را محدود به تاثیرات فرمی می‌داند و حقیقت را از عرصه هنر اخراج کرده‌است و این‌که  هنر مدرن کارکردهای اخلاقی هنر را از آن سلب کرده است؛ این موارد شاید وجوهی از  تاثیر هایدگر بر بوردیو باشد‌، آنجا که به نقد کانت در باره ذوق زیبایی‌شناختی می‌پردازد.

کتاب دیگری هم هست به نام نیچه : زندگی به مثابه ادبیات. ...

در کتابفروشی زمان چندی در باره آنتی‌نومی کانتی سعادت و فصیلت حرف زدیم. سعادت یا فصیلت کدام؟

 



در باره رمان ژلوزی از آلن روب گریه؛

http://sharghdaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=1091&pageno=10



در باره مقاله‌ای از میشل بوتور رمان‌نویس فرانسوی؛ به نام فلسفه اثاثیه،



http://sharghdaily.ir/1395/06/24/Main/PDF/13950624-2681-10-52.pdf



26 مه 1908 ساعت 4 صبح نفت در عمق 1180 فوتی از چاه شماره یک مسجدسلیمان فوران کرد. رینولدز،مهندس مسئول این عملیات می‌نویسند:" همانگونه که مته حفاری با قدرت و زورمندی به کندن و کاویدن در گردش بود، در یک طبقه سخت سنگی، طبقه و لایه‌ای آنچنان سخت که ما هرگز قبلا به‌مانند آن برخورد نکرده، طبقه‌ای که ویران‌کننده دستگاه می‌توانست باشد و مهار و دهنه‌زدن به آن کاری بس دشوار می‌نمود و کنترل چاه را بسیار مشکل و بل محال می‌کرد، نفت فواره زد. بلافاصله و با سرعت گودالی عمیق و بزرگ کنده شد تا نفت چاه دیوانه در آن جا داده شود... " حادثه‌ای خارق‌العاده زیر ستارگان آسمان دم صبح،تا شهری زاده شود؛ مخلوق همین چاه ؛ رام‌ناشدنی، مهارناپذیر.

در باره رینولدز نوشته‌اند که مهندسی فعال و زمین‌شناسی خودخوانده بود. سوارکاری ماهر بود. می‌توانست راه‌ها و کوه‌های صعب‌العبور را به سهولت با اسب طی کند.نوشته‌اند از لحاظ کیفیات روحی، مردی تنها و بی‌یار و یاور بود و از نظر اخلاقی بسیار زودرنج و حساس بود. سال‌ها در میان سرزمین‌های لم‌یزرع ، آنجا که تف خورشید سوازن بر زمین می‌تابد زندگی کرد و لب به شکایت نگشود.


  مقاله‌ای از امیرهوشنگ افتخاری راد و علی شروقی به نام "بوف‌کور را فراموش کن، زمستان 62 را به‌یاد‌ آر"خواندم در مجله "شهرکتاب" شماره 10؛سوای عنوان ژورنالیستی مقالهْ  متن قابل تأملی است؛ از این بابت که درباره دو جریان نظری متفاوت  در داستان فارسی  بحث می‌کند؛ یک جریان تکنیک‌محور، یا فرمالیستی؛ که گلشیری نماینده و سخنگوی آن است؛ جریانی که به‌زعم مولفان به قصه اهمیت نمی‌دهد و این امر را ناشی از غلبه عنصر شعر ،دوام ذهنیت شفاهی، گریز از ذهنیت مبتنی بر آرشیو و بایگانی می‌دانند. رویکرد دیگر، قصه‌محور است که به زعم مولفان، به دلیل غلبهٔ آن عنصر شعری، در ایران چندان قوام نگرفته است و باید تقویت شود.مؤلفان از رویکرد دوم جانب‌داری می‌کنند. این مقاله می‌تواند فتح بابی برای بحث و گفتگو را باشد و  امید که با سکوت مواجه نشود؛

   نکته‌ای که در وهله اول به‌نظرم رسید این است که مؤلفان بین گلشیری نویسنده و گلشیری منتقد قائل به تمایز نیستند. به این معنی که اگر گلشیری نویسنده یا رمان‌نویس بالفرض نتوانست رمان خوبی بنویسد، به این معنی نست که ایده‌های او در باره رمان یا داستان‌کوتاه و توجه به عنصر شعر در آن غلط است. یا اگر رضا براهنی در رمان‌نویسی بالفرض شلخته‌کار است، باز نمی‌توان استنباط کرد که حرف‌هایش درباره رمان و نقدش به نویسندگان دیگر از جمله دولت‌آبادی غلط است. دیگر این‌که مؤلفان توصیه به خواندن آثار پلیسی می‌کنند؛ تا نویسنده تازه‌کار یاد بگیرد ماجرا بیافریند و با علت و معلول در داستان آشنا شود؛ و از طرفی توحه نویسندگان ایرانی را به بورخس یکی از موانع رشد و تقویت رئالیسم  می‌دانند؛ حال‌ آن‌که باید به یاد داشته  باشند که بورخس خود از جمله پلیسی‌نویسان بود و  در پیشگفتاری که بر رمان کاسارس "ابداع مورل "نوشته است می‌گوید تمام رمان‌های بزرگ قرن بیستم پلیسی هستند و از "تنگ اهریمنی" هنری جیمز و "حریم" فاکنر و "قصر" کافکا مثال می‌زند.(به نقل از‌"آری و نه به رمان نو"، ترجمه منوچهر بدیعی) نکته دیگر این است وقتی مؤلفان درباره نظر گلشیری درباره "مادام بواری" حرف می‌زنند، روشن نمی‌کنند چرا گلشیری می‌گوید ما باید کاری بهتر از "مادام بواری" خلق کنیم. و  حرف او را "پربیراه"می‌دانند. حال‌آن‌که  چنان‌که می‌دانیم سودای آزاردهنده و شکنجه‌آمیز فلوبر این بود که شعر جزییات بی‌اهمیت و ناچیز زندگی روزمره را بیرون بکشد. و می‌گوید در هر جزیی از زندگی شعری نهفته است. شاید گلشیری وقتی این حرف را می‌زند می‌خواهد بگوید ما هم باید در ترسیم جزییات بی‌اهمیت زندگی از چیزهایی بگوییم که فلوبر نگفته است. و در کشف شعر جزییات زندگی از او فراتر برویم. دیگر این‌که مؤلفان فراموش می‌کنند که یکی از نویسندگان تأثیر‌گذار بر هدایت، آلن پو بود که از بانیان داستان پلیسی بود و عجیب است که جنبه‌های پلیسی بوف‌کور را نادیده گرفته‌اند. دیگر این‌که مؤلفان هنگام صحبت از آثار محمدعلی توجه او را به ایدهٔ لوکاچ درباره جستجوی تباه تأیید می‌کنند؛ حال‌آنکه این جستجوی تباه  جستجوی همان عنصر شعری است که به دلیل غلبه نثرprose [ملال‌آور] زندگی روزمره در جامعه سرمایه‌داری به گفته لوکاچ مغفول مانده است و فقط انسان پروبلماتیک است که در جستجوی آن است.؛ عنصر شعری که مؤلفان آن را از طرف دیگر نفی می‌کنند.

 


نوشتن داستان یا شرح  رویدادها،‌ نه آن‌گونه که  مطابق نظم قراردادی باشد، یکی از آرزوهای بورخس بود. یعنی شرح همه وقایع در یک زمان ممکن. انگار همه در یک زمان رخ داده‌اند.او در داستان "الف" به ناتوانی‌اش از این بایت  اشاره می‌کند، آنجا  که ‌‌‌می‌خواهد وصفی از الف بدهد و چیز‌هایی که بواسطه "الف" دیده است."اکنون می‌رسم به کنه وصف‌‌ناپذیر داستانم؛ در اینجاست که ناکامی‌ام به‌عنوان نویسندهْ شروع می‌شود. هر زبان مجموعه‌ای از نمادهاست که کاربرد آن مسبوق به سوابقی است که به‌کاربرندگانش آن را بین خود متداول کرده‌اند. بنابراین چگونه می‌توانم الفِ نامتناهی را برای دیگران به‌بیان درآورم، در حالی‌که حافظه‌‌ی مرعوبم به‌زحمت آن را فراچنگ می‌آورد؟..." بعد "با نگاه به الف کرورها عمل خوشایند و ناخوشایند را یکجا و همزمان  دیدم" و "آنچه  را که چشم‌هایم از آن میان می‌دیدند متقارن بود،‌آنچه را نسحه برمی‌دارم متوالی است. چرا که زبان این چنین است."مارکز در ‌آخرِ رمان "صدسال تنهایی"‌اش، بیان می‌کند که ملکیادس ، قسمتی از داستانش را ، یعنی همان روایت صدسال زندگی خانواده سرهنگ آئورلیا را نه به شیوه قراردادی و نظم مالوف، که به‌گونه‌ای نوشته است که همه حوادث در یک لحظه رخ داده‌اند:"ملکیادس قسمت آخر را ... به‌ترتیب زمان عادی بشری ننوشته بود، بلکه یک قرن جریانات روزانه را به‌نوعی تمرکز داده بود که بتوانند همه باهم در یک لحظه وجود داشته باشند. " در "سلاخ‌خانه شماره پنج" از کورت ونه‌گات هم رمانِ ایده‌آل، رمانی است که رمان‌نویسان سیاره ترالفامادور می‌نویسند؛ طوری‌که بتوان در آن به یک نگاه، تصویری زیبا و شگفت‌انگیز و عمیق از زندگی دید. این داستان‌ها دارای آغاز و میان و پایان و تعلیق و نتیجه اخلاقی و علت و معلول نیستند.ترالفامادوری‌ها دوست دارند:" عمق بسیاری از لحظات شگفت‌انگیز زمان را با هم در یک نظر " ببیند. زمان برای بیلی‌پیل‌گریم ، شخصیت اصلی این رمان، هرگز نمی‌گذرد. همه گذشته، همیشه حاضراست . همه آینده هم چنین است. خط فاصلی میان این گذشته ، این حال و این آینده وجود ندارد. 



 مصاحبه‌ با شرق و صفحه شرق در باره درسرزمینی دیگر مجموعه داستان شاپور بهیان


جغد مینروا تنها در تاریكی پرواز می كند."هگل"

یعنی ادراك فلسفی در هر تمدنی وقتی آغاز می‌شود كه فرهنگ آن رو به زوال برود.
 
آیا منظور این هم نیست كه گذر از جوانی و رسیدن به سالخوردگی آغاز پرواز هم هست؟




در آمریکا به توفان‌های بزرگ، نام‌های مؤنث می‌دهند. این امر بیشتر ناشی از استعمالی در کل حرفه‌ای است که جنسیت زنانه القاء می‌کند و کم‌تر ناشی از جنس زنان سلطه‌جو و پیرزنان عجوزه. به‌این ترتیب،هر ماشینی برای صاحب علاقمند‌اش یک او[ی مؤنث]است و هر آتشی(حتی از نوع کم‌فروغش!)برای آتش نشان یک او[ی مؤنث]است و هر آبی برای لوله‌کش آتشین‌مزاج یک او[ی مؤنث]. روشن نیست چرا شاعر ما، توفان 1958 خود را ، به‌جای آن‌که لیندا یا لویس بنامد، یک نام اسپانیایی داده است(که گاهی وقت‌ها بر طوطیان می‌گذارند).

نابوکف؛ آتش کم‌فروغ.


انتشار مجموعه‌داستانی از شاپور بهیان

ماجراهای سرزمینی دیگر

شرق: [23/2/1395]نخستین اثر داستانی شاپور بهیان، مترجم و منتقد ادبی، با عنوان «در سرزمینی دیگر» منتشر شد. این مجموعه‌ که ١٢ داستان را دربر دارد، در میانه‌های نمایشگاه کتاب از سوی نشر پیدایش چاپ و عرضه شده است. در ابتدای این کتاب آمده است: «ماجراهای این ‌داستان‌ها در سرزمینی دیگر اتفاق افتاده‌اند و ربطی به آدم‌ها و ماجراهایشان در اینجا ندارد؛ هرگونه شباهتی اتفاقی است». حرف‌های خصوصی، دگرگونی، حامی، تک‌صندلی، من پسر شما نیستم و در سرزمینی دیگر ازجمله داستان‌های این مجموعه‌اند.

 از ویژگی‌های خاص این داستان‌ها یکی تنوع داستان‌هاست. فضا، لحن و زبان هرکدام از داستان‌ها متناسب با حال‌وهوای داستان تغییر می‌کند. بهیان با روایت آدم‌های مختلف از طبقه و تفکری بعید از هم، نشان می‌دهد نویسنده‌ای است با نگاه و شناخت عمیق به آدم‌ها. داستان‌هایی مانند «خواهر و برادر» یا «در سرزمینی دیگر» با یک معما یا مسئله‌ آغاز می‌شود که در گذشته روی داده است. در این داستان‌ها امر مبهم رفته‌رفته در طول روایت آشکار می‌شود. داستان‌ «راننده تاکسی تلفنی» به‌لحاظ فضا و زبان شاید از داستان‌های متمایز مجموعه باشد. در داستان‌های «ایستگاه راه‌آهن»، «تک‌صندلی» و تا حدی «دگرگونی» نیز هیچ اتفاقی نمی‌افتد و از این منظر از داستان‌‌نویسی معمول اخیر فاصله می‌گیرد. روایت بیش از آنکه بار اتفاقی را به‌دوش بکشد با تصویر و نگاه، شخصیت‌ها و فضای داستانی را خلق می‌کند. از شاپور بهیان چندی پیش مجموعه‌مقالاتی با‌عنوان «چکامه گذشته، مرثیه زوال» در حوزه نقد ادبی منتشر شده بود و البته دو ترجمه مهم در حوزه نقد: «رمان تاریخی» لوکاچ و «ادبیات اقلیتِ» ژیل دلوز.



راننده را درست ندیدم وقتی اتوبوس را آورد توی جایگاه. برای همین پیرمرد که سوار شد، که از در عقب آمد بالا، شک کردم خودش است یا نه. کارت نزد. اما یک کارت دست‌اش بود که به کارت اتوبوس نمی‌خورد. مثل کارت‌های مخصوص پارکینک شهرداری بود. دو تا شاخه گل شب‌بوی بنفش دست‌اش بود که معلوم بود از توی باغچه‌های سرراهش کنده بود. کمی پلاسیده بودند .از جای شکسته‌ شدن شاخه معلوم بود که شاخه را خمانده، زورآورده. حس می‌کردی توی کندن شاخه‌ها ملایمتی نبوده.یکی از شاخه‌ها را داد دست من. شروع کرد به جمع‌کردن آشغال‌های توی اتوبوس. دستمال کاغذی. پاکت پفک. پوست شکلات. از در باز اتوبوس می‌انداخت بیرون، توی پیاده‌رو. گفت:" مردم بی‌نظماند." به نظرم رسید که کلمه‌ مناسب را به‌کار نبرده. یا شاید خواسته مودب باشد.بعد ایستاد وسط اتوبوس، دور از من، اما بالای سرم. هنوز مطمئن نبودم راننده است یا مسافر. البته این احساس را داشتم که دارد مخم را می‌زند تا نادیده بگیرم کارت‌اش را نزده. هنوز مسافر چندانی سوار نشده بود.اما معمولا مسافرها دسته‌جمعی از راه می‌رسند و سوار می‌شوند و یکباره حال و هوای اتوبوس را عوض می‌کنند.جوانک لاغراندمی که به سختی از پشتش رد شد، نشست جلو. انگار بدنش کش آمد . کش آمد و تخت شد تا از پشت پیرمرد رد شد. می‌خواستم دعوتش کنم بیاید طرف من، یک جایی که به هم نزدیک‌تر باشیم و با هم حرف بزنیم. اما من صندلی تک نشسته بودم ، راه زیادی آمده بودم و حال هم نداشتم بلند شوم جای دیگری بنشینم تا مثلا کنار کسی باشم که معلوم نبود راننده است یا مسافر. اما  همین ایستادنش آنجا شاید خودش نشانی بود از این‌که راننده اتوبوس است.ادامه داد" بله مردم نظم ندارند. خودم هم می‌دانم تقصیر کی است." موهایش صاف و سفید بودند. چشم‌های کوچک بی‌فروغی داشت.یک پیراهن آستین کوتاه با چهارخانه‌های ریز تنش بود.به نظر نمی‌امد کیف پولی ، موبایلی ، چیزی توی جیب داشته باشد."الان دیگر معلوم نیست کی به کیه.حساب‌ها از دست رفته. "دست‌اش را گرفت طرفم. بین دو انگشت شست و اشاره اش یک سکه کوچک بود.سکه را سراند توی دستم. پشت و روی سکه را نگاه کردم. اول فکر کردم تصویر برجسته شاه است روی یک طرفش. دقت کردم. نه. به ترکی  چیزی نوشته شده بود. گفت "این آتاتورک است.می‌دانی مال کجاست؟" سعی کردم تا آنجا که می‌توانم دستکم صورتم را در این لحظه- از آن حالت گول‌خوری ابدی‌اش بیرون بیاورم. صورتک آدم مطلعی را به چهره‌آوردم. گفتم:" بله مال ترکیه است."اصراری نداشت سکه را ازم بگیرد. گرفتم طرفش. سکه را گذاشت توی جیبش. جیبی که انگار هیچ چیز دیگری تویش نبود.گفت :" آتاتورک به مردمش گفت من با  شما یکی‌ام. شما هم مثل من،من هم مثل شما. باید برای کشورمان کار کنیم. زحمت بکشیم." بعد صدایش را آورد پایین. چیزی گفت. درست نشنیدم. گفت :" خب آقا سلامت باشید. " رفت صندلی جلو پشت صندلی راننده نشست. به نظرم می‌آمد خیلی با اتوبوس اخت است.طوری نشست که بتواند عقب اتوبوس را ببیند. مسافر جوان کوه پیکری نشست  روی صندلی کنارش.پیرمرد آن شاخه گل دیگر را به او تعارف کرد.  مسافر گفت :" نه قربان شما." پیرمرد اصرار نکرد. دقت کردم چقدر راحت توانست پیرمرد را از سر خود باز کند.تشخیص غریزی بود؟ دانش صیانت ذات بود؟ پیرمرد گفت:" می‌دانی این هتل را کی ساخته؟" متوجه نشدم منظورش کدام هتل است. جوانک کنجکاوی نکرد، پیرمرد هم متوجه چند تا زنی شد که داشتند می‌آمدند بالا. با شاخه گلش اشاره کرد که بیایند جلو .یعنی قسمتی که برای مردها در نظر گرفته شده بود. نمی‌خواستم برگردم ببینم آیا قسمت زن ها به همین زودی پر شده یا نه. زن‌ها از عقب آمدند جلو. به یکی دو نفر دیگر هم که سوار شدند گفت:" کارت یادتان نره." از در عقب صدایی شنیدم.صدا پیچید تو و بلافاصله عقب کشید:" مجید بیا برو " حس کردم با این صدا خود گوینده را هم می‌توانم  پیش چشم بیاورم. کمی بعد جلو اتوبوس تکانی خورد. راننده جوانِ تر و فرزی بود که اتوبوس را به آنی از جا کند و ما را برد توی خیابان اصلی. پیرمرد یکی دو تای دیگر را هم جا به جا کرد. برای یکی دو تا از زن‌ها هم جا پیدا کرد.بعد شروع کرد به خوش  و بش کردن با راننده. راننده حالش را پرسید. گفت:"شما هم خسته نباشید." گفت:" من خسته شوم؟ اصلاً . من باید روزی ده کلیومتر راه بروم.باید فشار خونم، قند خونم را تنظیم کنم.بروم پیتزا بخورم که قندم برود بالا؟" ایستگاه بعدی چندتایی مسافر سوار و پیاده شدند. پیرمرد برگشت یک نگاهی کرد.بعد بلند شد دوباره چند نفر را جا به جا کرد.با همان شاخه گل شکسته‌اش صندلی ها و مسافرها را نشان می‌کرد.آخر سر احساس کردم مرا خطاب قرار داده است.از گوشه چشم دیدم همان شاخه گل را به سمتم گرفته است. توی خودم کز کردم . بیشتر فرو رفتم توی صندلی‌‌ام.باور نمی‌کردم با من باشد.انگار همین دو سه دقیقه پیش با من حرف نزده بود و توی چشم‌های هم نگاه نکرده بودیم. دو باره گفت.محلش نگذاشتم.آمد نزدیک‌تر. لابد فکر کرده بود حواسم نیست. "آقا شما بیاین اینجا. خانم شما بیاین اینجا."صدای زن را شنیدم که با خنده گفت:" خوابه." سرم را بالا آوردم و راست توی چشم‌های ریز پیرمرد نگاه کردم. گفتم:" جام خوبه." انگار متوجه نشد. همین‌طور نگاهم می‌کرد. بلند گفتم:" جام خیلی هم خوبه." گل توی دستش بود. هیچ واکنش خاصی توی چشم‌هایش ندیدم. سرش را برگرداند.نگاهش به من بود. هیچ اثری از آشنایی تویش نبود. حتی دلخوری. حتی تعجب. غافلگیری.اما  راهش را کشید رفت.این دفعه کامل پشت اش را کرد به بقیه و با بغل دستی‌اش سر صحبت را باز کرد. و این حالت تا ایستگاه بعدی ادامه داشت.وقتی اتوبوس ایستاد گفت:" دروازه شیراز پیاده شین. این اتوبوس در بست نیست." با همه بود و با هیچ‌کس.


شعر شفاهی

در "پیرمرد چشم ما بود" آل‌احمد می‌گوید یک بار نیما کار نکرده‌ای کرد. زمستان رفت یوش و همین او را از پا اندخت. از یوش تا کنار جاده چالوس سوار قاطر برش گرداندند. چیزیش نشده بود. اما پاهایش باد کرده بود. دود و دمش هم به‌راه بود.آل‌احمد از زبان نیما می‌گوید یوش که بوده زنی می‌آمده کارهایش را می‌کرده. در خدمتش بوده. " کارش را که می‌کرده نمی‌رفته، بلکه می‌نشسته و مثل جغد او را می‌پاییده.آنقدر که پیرمرد رویش را به دیوار می‌کرده و خودش را بخواب می‌زده. " آل‌احمد از خودش می‌پرسد نکند آن زن فهمیده بود  نیما  دارد می‌میرد،یا نکند خود پیرمرد وحشت از مرگ را در پس این قضیه  می‌نهفته.آل‌احمد می‌گوید این آخرین شعر شفاهی بود که از نیما شنید.