تبلیغات
شاپور بهیان

شاپور بهیان

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم  این بچه‌های کوچک که توی فیلم‌های ترک،نقش کودک عزیز، کودک غضبی، کودک دزدیده شده، و غیره را بهشان .می‌دهند،- ضمناً فیلم شهرزاد- بچه‌های کی‌اند؟ بچه‌های ابواب جمعی فیلم؟ بچه‌های فامیل ابواب جمعی؟ بچه‌های آدم‌هایی که شوق دیده‌شدن در فیلم را دارند؟ بچه‌ها! آخر این‌ها از کجا می‌آیند؟ گیج ،مبهوت، بیشتر متوجه زرق  و برق صحنه‌اند . با تعجب به مردمی که آنها را بغل می‌کنند، نگاه می‌کنند.این بچه‌ها سمبول نگاه ابزاری فیلم‌های بنجل‌اند. وقتی این بچه‌ها را می‌بینم خودبه‌خود یاد بچه‌هایی می‌افتم که گدایان حرفه‌ای در خیابان‌ها روی پای خود می‌خوابانند تا دکور حقیر دریوزگی‌شان را کامل کنند. اینجا در فیلم، بچه هم تقریباً همین کارکرد را دارد. منتها رقت‌بارتر، اسف‌انگیز تر و حال‌به‌هم‌زن‌تر.


هانس کاستورپ فهمیده پزشک مخصوص دارد پرترهای از سوشا  می کشد.با رندی پزشک را وا می دارد او را به کارگاهش ببرد.در اینجا کاستورپ کمی از قالب خودش بالاتر است؛قالبی که استاد  توماس مان ما را به آن عادت داد.همین طور پزشک کمی از آن آدم کلبی و ناقلا که مزه می پراند و متلک میگوید پایین تر آمده- اما موضوع گفتگو جالب است ؛جسم. بافتهای بدن،گوشت،لنف، مخصوصا پوست؛چرا سرخ می شویم؟چرا مو بر تنمان سیخ میشود؟گوشت چیست؟

بحث هایی فیزیولوژیک که اهمیت  بحثهای متافیزیک در باره روح و هستی را دارند.



حالا از حرفهای ستمبرینی میشود فهمید که مبارزه ای در آسایشگاه در جریان است؛ مبارزه بین رمانتسیسم و کلاسسیسم. مبارزه بین شرق و غرب، مبارزه بین توحش و بربریت و انسانیت و اومانیسم. ستمبرینی خود را معلم اومانیست هانس کاستورپ میداند. او نمیخواهد که کاستورپ تن به اغوای رخوتآلود آسایشگاه بدهد که در زمان بیزمانی غرق است.رفتاری که در آسایشگاه با زمان میشود، رفتاری آسیایی است؛" این دستو دل بازی، این بزرگواری جاهلی در استفاده از زمان راه و رسم آسیایی است- احتمالا به همین دلیل است که بچههای مشرق اینجا چنین احساس راحتی میکنند. هرگز متوجه نشدهاید که یک روس وقتی میگوید "چهار ساعت" مانند آن است که یکی از ما بگوید  "یک ساعت"؟به راحتی قابل تصور است که بیمبالاتی این مردم در مورد زمان  با دور و درازای وحشیانه کشورشان در ارتباط باشد. آنجا که مکان بسیار است زمان هم بسیار است. .. مهندس، چنان در رنجید که یک گمراه- هر کسی از ظاهرتان این را میفهمد. ولی حتی در رنج هم باید رفتارتان اروپایی باشد نه رفتار شرقیان. که از سستی و گرایشی که به بیماری دارند این همه به این مکان رو میکنند.. ترحم و شکیبیایی بیحد این است شیوه اینها در برخورد با رنج. " ص 376


 

حتی در مورد رفتار و جذبه شخصی در اختلاط  با مردم، مفهوم[به عنوان ابزار عقل] تنها به لحاظ ممانعت از طغیانهای نامطبوع خودپرستی و ددمنشی ارزش سلبی دارد. چنانکه ادب وظیفهی شایسه مفهوم میشود.آنچه در رفتار دلربا و مطبوع و جذاب است، آنچه تأثیرگذار و محبتآمیز است، نمیتواند از مفهوم آمده باشد،"وگرنه به غرض پی میبردیم و ساز مخالف میزدیم". هر گونه دورویی کار اندیشه است، اما نمیتواند همواره و بیوقفه ادامه یابد.سنکا... میگوید "هیچکس نمی تواند برای مدتی مدید نقاب زند"زیرا سرانجام معلوم میشود و اثر خود را از دست میدهد. عقل در اضطرار زندگی لازم میآید(آنجا که تصمیمات عاجل، عمل جسورانه و درک سریع و قطعی ضرورت دارند)اما اگر استنباط شهودی و بیواسطه آنچه را توسط فهم ناب تثبیت میشود، مغشوش و مسدود سازد، و با اینحال، مانع درک این مسئله شود، و اگر تردید بهبار آورد، آنگاه به سادگی، همه چیز را نابود خواهد ساخت.

       آرتور شوپنهاور؛ جهان همچون اراده و تصور،  ترجمه رضا ولییاری، نشر مرکز، تهران، 1396؛ص 80


 

 

هانس کاستورپ رفت سری بزند به پسرخالهاش در آسایشگاهی در بالای شهر؛ مدتی ماند. خانمی به اسم سوشا چشماش را گرفت.هانس رفته بود که مدت کوتاهی بماند.اما زکام شد. تباش رفت روی 37. رفت عکسبرداری. دکتر بدنش را زیر دستگاه به او نشان داد. به تعبیر راوی گور را به او نشان داد. کمکم حس زمان در کاستورپ دگرگون میشود. روزها مثل هماند. زمان دیروز با زمان امروز تفاوتی نمیکند.زمانی که معلوم میشود که او مشرف شده است، یعنی توانسته است به جمع بیماران بپیوندد،سوشا نگاهکی به او میکند و این برای هانس امیدبخش است.لحن و شیوه روایت راوی هم کمی تغییر میکند و کاستورپ را مثل موردی آزمایشگاهی بررسی میکند. میگوید اجازه بدهید هیجانات او را ثبت کنیم. بعد از توضیحاتی کلی، میگوید حالا برویم ببینم در فلان قضیه چه کرد.مثلا در سالن، نور آفتاب از خلال پرده بر سوشا میافتد. کاستورپ متوجه ناراحتی نادانسته سوشا میشود. میرود پرده را درست میکند. سوشا تشکرکی از او میکند.این باز برای کاستورپ یک امید است. یکبار کاستورپ که سابقه نداشته وراجی کند، جلو شوسا شروع میکند به خودنمایی و ورزدن. سوشا نگاه تحقیرآمیزی به کفشهای کاستورپ میاندازد. یعنی نگاهش را تا بالا ، تا چهرهاش هم نمیآورد و این زخم عمیقی بر کاستورپ است. بعد کاستورپ سعی میکند جبران کند.زخم را هم بیاورد.چند روز بعد در یک پیادهروی خودش را به سوشا میرساند و در حال عبور به او سلام میکند. سوشا هم جوابش را میدهد. این طوری زخم التیام مییابد.

آسایشگاه باید همان کوه جادو باشد. زندگی معمولی آدمهای معمولی که در پی خورو خواب و شهوتاند، در آنجا جایی ندارد. زمان آنجا زمان ساعت و دقیقه نیست. زمانی درونی است.روایت کوه جادو توماس مان،روایت یک تشرف و راهیابی است. اما این بار مدرن. اگر در تشرف سنتی ، زخمها بر تن زده میشد، شکنجهها بر تن وارد میشد، تا کودک یا نوجوان در خور آن شود که به مرحله بعدی پا بگذارد اینجا زخمها بر روح است که وارد میشود. هر چند زخمهای جسم هم هست. اما زخمهای جسم در دروناند. در بافتهای گوشت و استخوانهاست که در حال فاسد شدند. در ریه و کبد و شش.برای راه یافتن به جمع جادوییان باید "بیمار"بود.


 

Living means fighting within you

.The ghosts of dark powers

Writing is putting on trial

.Your inmost self


Ibsen

زندگی یعنی جنگیدن اشباح قدرت‌های تاریک درون تو. 


نوشتن یعنی به محاکمه کشیدن درونی‌ترین بخش وجودت. ایبسن


 

آدورنو می‌گوید دقت در این‌که ببینیم مردم بعد از  ورود به اتاق در را پشت سرشان می‌بندند یا نه، همان‌قدر مهم است که جمع‌آوری اطلاعات آماری در تحقیقات جامعه‌شناسی.




شب خواب می‌دیدم دنبال معنای لغوی کلمه حقیقت هستم. کتاب‌های زیادی را زیرورو کردم. فرصتم اندک بود. هرچند شبی که طی کردم در مقیاس

زمان عادی، به اندازه یک عمر بود.


             بازگشت از پیاده‌روی

نه ماهْ دیدم

نه بوی درختانْ شنیدم

اتاقم بوی کتاب‌ می‌داد

و بوی وقت‌های نبودنم

که انگار غافلگیرش کرده باشی

وقتی حواسش به تو نیست. 


برادرها که چند سالی از او‌کوچکتر بودند از خاطرات‌شان می‌گفتند با حسین ماهیگیر. او آن موقع یعنی سی سال پیش اسم حسین ماهیگیر را شنیده بود، اما توجهی به او نداشت . برادرها داشتند از مهارتش، از هوشیاری‌اش در ماهیگیری می‌گفتند و این‌که چطور  تورش را روی تخته سنگ پهن می‌کرد و چطوربعد از گرفتن ماهی‌ها، انگشت‌ها را توی حلق و آبشش‌شان می‌کرد و این که یک روز تمام ماهی نگرفته بودند و او آخر سر فهمید ماهی‌ها کجا هستند و با یک آلموتور، همه را از زیر صخره به سوی تور راند.

از برادرها پرسید این حکایت مال کی است. آنها گفتند مال زمان ،جنگ چون یادشان است حسین ماهیگیر یک قمقمه جنگی داشت که توی ایست بازرسی رودخانه تمبی ازش گرفتند و آنها به او گفتند آن موقع او نبوده، دانشگاهْ دانشجو بوده یا رفته بوده شهری دیگر.اما او خوب می دانست بوده، ولی علاقه ای به رفتن با حسین ماهیگیر نداشته.

و الان بعد از این سال ها می‌بیند این آدم چقدر در نظرش قدر می یافت، و بر می‌شد ، ارجمند می‌شد و  از این که کور بود و هنرمند را  در کنار خود ندیده بوده و حالا نمی‌توانست  جزیی از خاطره برادرها  باشد احساس غبن می‌کرد.



 

 برای سوار شدن به اتوبوس دویدم. مجبور شدم مدتی دنبال کارت اتوبوس بگردم. همان موقع مرد جوانی که روی صندلی پشت راننده نشسته بود، گفت آقا خودکار داری؟گفتم بله الان. دنبال کارتم می‌گشتم. او انگار عجله داشت و منتظر من بود تا خودکار بهش بدهم. بعد کارت را که زدم خواستم بروم بنشیم تا خودکار را پیدا کنم. اما مرد منتظر نگاهم می‌کرد. مطمئن بودم توی یکی از جیب‌هایم است. ما از روی پل فلزی گذشتیم و رفتیم توی نظر.مرد داشت چیزی را روی یک کاغذ یادداشت می‌کرد انگار آدرسی را ؛چون شنیدم داشت می‌گفت "رودکی "که سوار شدم.گفتم باشه الان می‌نشینم پیدا می‌کنم برات. گفت اصلاً بیاین همین جا بشیین. و رفت گوشه پنجره . نشستم کنارش. خودکار را بهش دادم. شروع کرد به نوشتن روی کاغذ.بعد خودکار را بهم پس داد.صدایش گرفته بود و سرفه می‌کرد.گاهی دست می گذاشت روی گلو و فشار می‌داد.بعد تلفنش زنگ زد و گفت آقا من الان . و از من پرسید الان کجا هستیم. گفتم نظر. بعد گفت ها. راننده گاهی سوت بلبلی‌ اتوبوس را می‌زد. بعد دو باره تلفن مرد زنگ زد و بعد که جواب داد گفت خواهرم بود. خواهرم می‌گوید کجایی بیایم دنبالت. دامادمون را می‌خواد بفرسته دنبالم. الان دیگه نمی‌شه. چون گفتم نظرم.می‌خوام برم اون یکی غرفه.آره چون خواهرم پنج ماهه بارداره.من زیر لب یک دعایی گفتم که مرسوم است، گفت سلامت باشی. آره چون من و اون خیلی همدیگه رو دوست داریم. می‌دونم بلند می شه، می دونم به زحمت می‌افته.می دونم این کارو می‌کنه.حالا رفتم خونه می گم بابا نظر بودم رفته بودم یه فیش بانکی بود تحویل دادم.بعد راننده ایستاد و گفت آقا یه لحظه. و مرد گفت باشه آقا راحت باش. قربونت. ورفت پایین چیزی بخرد.من گفتم چرا . گفت برای‌ این‌که چی بگم خواهرم ناراحت نشه. بعد از یکی دو ثانیه گفت آها من می‌خواستم شربتم را بخورم. از صبح داد می‌زنیم تا شب اونوقت تمام همدروه شاگردای ما. داد زن بود برای یک مانتوفروشی کار می‌کرد.گفتم نمی‌شه یک بلندگودست بگیری؟ گفت آقا من همین جوری که داد می‌زنم همه رفتن شکایت کردن. صاحب کار من گفته آقا من اینو آوردم اینجا که داد بزنه.هزاربار هم گفته، گفته اگه صدات بیاد پایین،تن صدات بیاد پایین مثل بقیه شاگردا قبلی می‌گم برو خوش آومدی.اونا رفتن شکایت کردن چون صدای من بلند بود.مأمور شهرداری هم اومد. بعد دوباره راننده آمد بالا یک عذرخواهی کرد و دادزن گفت آقا راحت باش. خواهش می کنم.من براش توضیح دادم اینا حسودی می‌کنن ، اینا می‌بینن یه بچه تهران داره مشتری‌ها را می کشه سمت مغازه ناراحت می‌شن. گفتم ولی تو چقدر می‌تونی دوام داشته باشی تو این کار؟ گفت چه کار کنم. فنی‌کار خط کشتارگاه بودم. خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. الان ام بعد از عید  باید برم دنبال کار. کجا برم. قراردادم تا عیده. بعد ازش خواستم درباره فنی‌کاری اش توضیح بدهد برایم. گفت فنی کار خط کشتارگاه یعنی ، ما تو اصطلاح حالا می گن یارو خانم دکتره آقا دکتره، ولی باید به ما بگن دکترای فنی.  با هفتاد هشتاد میلیون پیچ و مهره سروکار داری.پیچ و مهره‌ها هم الکی نیستند. بگی این آچار رو می‌اندازم او ن آچاررو می آندازم. نه.کورنلی داره .اوه تا من بهت بگم.من کار می‌کردم شب و روز تو دو هفته می‌زد پس کله‌ام.کسی که کاررو یادم داد مهندس حسین کشاورزیان پدر دماپلاتون ایران بود کسی که پشت لبش تازه سبز شده بود، از طرف شاه ، چی بود، معاون هویدا داشت بهش مدال می‌داد. روزنامه شونگه داشته بود. بیست و یک روز تمام از لوله ها بالا رفته بود از بالا ببینه روس ها چطور از گاز منون چی ، گاز چی بگو. که می‌دن تو سردخونه. گاز آمونیاک . آره گاز آمونیاک. بیست و یک روز تمام سینه خیز بوده.اومد به سرکارگر آن موقع گفت آمونیاک کاره. یعنی چه.گفت من آمونیاک‌کارم اجازه بده روس‌ها نرن تو.رفت تو کارا را راه انداخت. هویدا آمد.  بابا بزرگ‌ترین کشتارگاه‌های مرغ.. افتخار می‌کنم  شاگرد او بودم. اسمش توی کتاب هنرستان فنی حرفه‌ای آمده . پسرش تو انگلیس  داره محاسبات بین ستاره‌ای می‌کنه.بعد ازش خواستم درباره کشتن مرغ‌ها حرف بزند. مرغ‌ها را باید با دست سربرید .رو به قبله.آدم بوده شست دستشو زده.تا قبل از این‌که دستکش فلزی‌ها بیاد.ولی بازم جوابگو نیست. شب که سرمی برن. خوابش می گیره می‌زنه دست خودش انگشت خودش رو می بره.چاقوچی. مال آلمانه.هر ماشینی، سی تا بار ماشین می‌یاد.یه نفر سربر باید باشه.حساب بخوای بکنی می‌بینی هشت میلیون مرغو تا صبح سربریده.حالا مثلا به بعضی‌ها می‌گی. می گه هفت ملیون.چیزی نیست. دستگاه پشت سرهم داره میاد.آدم بوده تو چرت داشته سر می بریده.آومدن دیدن اه. اینا که رو به قبله سربریده نشدن.حروم شدن.کل بار حروم شده. چون باید این چیه گلو را بیاره پایین. از بالا زده. چون تو چرت بوده.اخراجش کردن.بله الکی که نیست.من خودم دو تا بارو نشستم سربریدم به من گفت سرببرگفتم اخراجم بکنی سرنمی‌برم.سرهنگ بهش می‌گفتیم سرهنگ منو اخراج کنی من راحت‌ترم تا وایستم پای این کار.بعد دو باره شربتش را درآورد. راننده گفت سررودکی. مرد با عجله و دستپاچه بلند شد .خداحافظی کرد. همین طور که از از پله‌های اتوبوس پایین می‌رفت هی می گفت آقا سپاسگزارم.آقا قربونت. آقا ان شاء اله ببینمت دوباره دادش. نوکرتم.


      داشتم از کنار یک مجتمع مسکونی می‌گذشتم.در صحن آن گویا مراسمی در حال اجرا بود. پیرمردی که مشغول ذکر و دعا از روی دفترچه‌ای کوچک بود، نشسته بود روی صندلی؛ پشت سرش پیرمردی دیگر که  از لحاظ ظاهر و جثه و سن و سال ،چندان تفاوتی با پیرمرد نشسته نداشت، هفت‌تیری را نشانه گرفته بود به سر پیرمرد نشسته و انگار منتظر تمام شدن دعایش  بود. پشت سر پیرمرد هفت‌تیر به‌ دست هم چند تا مرد مسلح با لباس اونیفورم ایستاده بودند؛ آنها هم تفنگ‌های‌شان را به سمت پیرمرد هفت‌تیر به دست نشانه رفته بودند.به نظر می‌رسید آنها هفت‌تیر را دادند به دست پیرمرد؛نه این‌که بخواهند مجبورش کنند پیرمرد را بکشد، بلکه به‌خاطر حسن انجام مراسم؛ چون ظاهراً حق پیرمرد بود که پیرمرد نشسته را قصاص کند. با وحشت از کنار ساختمان گذشتم؛هر چند آنها خودشان چندان وحشت‌زده نبودند.حتی پیرمردی که قرار بود به قتل برسد در آرامش به سر می‌برد.انگار داشتند مناسکی را اجرا می‌کردند. شاید حتی بخشی عجیب از مراسمی بود که من تا آن زمان جایی نشنیده بودم و در باره‌اش نخوانده بودم؛شاید حتی قرار نبود قتلی ، قصاصی، اعدامی صورت گیرد و آنها اصلاً در حال اجرای مناسک دعاخوانی بودند.این طور هم می‌شود گفت که در آن لحظه من در تشخیص اشتباه  کرده بودم و آنها چند تایی بچه بودند که داشتند بازی می‌کردند.اما در آن لحظه نمی‌توانستم تصمیم بگیریم تا آخرش بایستم.کسی چه می‌داند، بازی‌هایی که معصومانه به نظر می‌رسند، مراسمی که بی‌خطرمی‌نمایند، هر لحظه ممکن است تبدیل به رفتاری غیرمنتظره شوند، در آن صورت با خونی که از پس کله پیرمرد شتک می‌زد، با فورانش روی لباس‌های پیرمرد هفت‌تیر به‌دست، و حتی شاید آن مردان انیفورم‌پوش چه باید می‌کردم؟ 


وسط شب بیدار شدم. توی هال سایه گلهای شعمدانی، سیکلمه،رز، کاکتوس را در گلدانهایشان توی تراس دیدم که نقش بسته بودند روی کرکرههای کشیده. خوابآلود ماندم منتظر بلکه پیامی، نشانهای،چیزی بگیرم بکشاندم به بالاتر؛وراتر؛برایم عجیب بود که هنوز ذهنی دارم که وارسی میکند، نگران است، منتظر است؛خودم را بیشتر دستگاهی ماشینی میدیدم با اعمالی مکانیکی.ذهنی که فقط  در قهقرای تن ارتعاشهایی دارد.ارتعاشهایی بر سر هستن یا نههستن.شاید ادامه فکرهای عصرم بود این طور دیدن صحنه، وقتی داشتم سراسیمه از خیابان میگذشتم تا به خانه برگردم که هرچه بود،  ذرهای از وقار گلها در آن-در آن خیابان- نبود. 


-         امروز همسایه وقتی مرا دید، طوری سلام کرد که فکر کردم دو نفرند؛ سلام، آقای بهیان. نه مثل وقتی که مردم همین طور به عادت بعد از سلام اسم آدم را هم میگویند، بلکه با مکثی بعد از سلام، که خود همین مکث مهم است، گفت آقای بهیان. انگار مرا به خودش معرفی میکرد.

-         کتابدار کتابخانه،داشت چندتا فوت و فن کتابداری دیجیتال را به همکارش یاد می‌داد.کتابی که خودم ترجمه کرده بودم با نوشتن اهداییه دادم دستش. هیچ اتفاقی نیفتاد. در حد نگاه به خود جلد کتاب حتی.در آن لحظه  این کار او به‌نظرم یکی از دشوارترین کارهای دنیا آمد؛ این‌که سرش را خم کند. نگاهش را بیاورد پایین.و جلد کتاب را فقط همین طور سرسری ببیند. و فکر کنم انرژی‌ای که صرف کردم حالا در خیال-تا او را وادار کنم، یا صرف این انتظار کردم که او را وادار کنم چنین کند، برابر بود با انرژی لازم برای حرکت انتقالی زمین.این جمله پروست را همیشه این جور مواقع به یاد می‌آورم که از زمانی که دنیا دنیاست سه چهارم ذهن‌فرسایی و لاف‌زنی آدم‌ها که این کارها فقط خوارشان می‌کرده ،برای کسانی بوده که از خودشان پایین‌تر بودند.

-          

-         [با دوستی]درباره دوست مشترکمان حرف میزدیم. دلش میخواست دربارهاش حرف بزند؛ دست آخر گفت :«میدانی، هیچ کاری نمیکند که آدم ازش خوشش بیاید.»

-         وقتی با او خداحافظی میکردم تا دم در آمد. آمد توی خیابان حتی. خیابان حالت  قبل را نداشت. داشت خلوت میشد. فکر کردم دیر وقت شده، اما نه خیلی زیاد ؛ ساعت همراه نداشتم.موبایل هم کلی دنگوفنگ داشت تا از کدام یک از جیبهایم درش آورم، صرف نمیکرد. گفتم:" هفت شده؟ "البته معلوم بود که از هفت گذشته. دستپاچه گفت :«ساعت ندارم. ولی فکر کنم شده.» آن وقت خانمی که از کنارمان میگذشت انگار سرودی بخواند، شعری بگوید زمزمهکنان،بی‌آن‌که ما مخاطبش باشیم، گفت:« از هفت خیلی گذشته. خیلی.» و فکر کنم باز هم داشت میگفت که دیگر صدایش را نشنیدم.

-         تفریباً همه آثار اورول را به فارسی جمع کردم بخوانم. موضوع این است که فقط در این مورد میتوانی غفلتهایت را تاحدی جبران کنی. از او فقط 1984اش را خوانده بودم.اورول و خیلی از نویسندگان دیگر که قالبهای فکری جوانیام نگذاشت بخوانمشان،یعنی ذهنینویسی- ذهنیخوانی؛حالا برایم اینها نشانه یک گذرند. بلکه دیر. اما باز گذر است.




کارمند کتابخانه بود.عقد کرده بود. انگشتر دست میکرد. دیگر ریشاش را میزد و لباسهای نو تن میکرد؛ پیراهن نقشدار بنفش، شلوار مشکی تنگ، و یک جفت کفش بزرگ و سنگین مثل پوتین کوهنوردی که نامزدش، یا بگو زنش نظر داده بود برایش مناسبند و او اولها نمی‌‌پوشید ، تا اینکه یک روز نامزدش زنگ زد از کتابدار همکارش پرسید عباس کفشهای نواش را میپوشد یا نه و او هم گفته بود نه.روز بعد عباس با کفشهای نو مورد نظر نامزدش آمد کتابخانه. سرگیجه داشت و چشمهایش قرمز بود. رفت ته کتابخانه تا لنگ ظهر خوابید.