شاپور بهیان

ابهام در عنوان داستان "The Fall of the House of Usher" داستانی از ادگار آلن پو(۱۸۰۹-۱۸۴۹) کم نبود(میرعلایی ترجمه کرده زوال خاندان آشر، باسمنجی ترجمه کرده سقوط خانه‌ آشر- که هر دو ترجمه عنوان این ابهام را به خوبی نشان داده‌ند) که ناگهان با این ترجمهٔ عنوان روبرو می‌شویم و کار یکسره می‌شود-  در کتابی مترجمان این عنوان را  چنین ترجمه کرده‌اند:"پاییز خانه‌ی کنترل‌چی سینما"!









جامعه ایران جامعه اهل تعارف است؛همواره چیزی به تو پیشکش می کند یا پیشنهاد می کند،یا وعده می دهد که واقعا قصد ندارد به تو بدهد؛و باز به تو می آموزد همان چیز را رد کنی چون قاعده این است که تعارف را جدی نگیری.تعارف دقیقا مهلکه انتخاب و اجبار است.ظاهرا می توانی هدیه را بپذیری،اما واقعا مجبوری ردش کنی؛این پارادوکس بیشتر روابط ماست.از همین جاست توخالی بودن زبان روزمره که از قبل اعلام می کند نباید جدی اش گرفت و آن که این کار بکند از قاعده بازی بی خبر است.زبان چیزی را منتقل نمی کند،فقط امکانی است برای با هم بودن؛تعامل و در جامعه زیستن.اما آیا کم شدن تعارف ها و جدی شدن روابط به معنای رخ نمودن همان امرواقعی غیرمنتظره نیست که جامعه را تهدید می کند به از هم پاشی؟آیا آشکارگی و صراحت و بی پردگی از گونه همان سرراستی بی شیله پیله آرمان مدرن است که نوع دیگری از همبستگی را تدارک می بیند یا وقاحت عریان یک جامعه رقابتی؟

 


 

فیلمی دیدم به اسم بدهی.سه تا مأمور سعی می‌کنند یک جنایتکار دوران نازی را دستگیر کنند و برای محاکمه به کشور خودشان ببرند.مشکل این فیلم یا هر اثر ادبی و هنری دیگر این است که نمی‌توان شَرارت و شیطان را نشان داد. نمی‌شود به تصویرش در آورد. به محض به تصویر درآوردن، به محض دیده شدن، وجهی انسانی پیدا می‌کند.[یک کار این است که صدایش را عوض کنیم، چهره‌اش را بپوشانیم. مثل شر در جنگ ستارگان تا همیشه برای ما یک دیگری مطلق باشد، اما این کار کمی نخ‌نما شده است.] به محض به زبان آمدن همدلی ما را برمی‌انگیزد. یعنی شیطان در موقعیت اسارت به دست مأموران، نمی‌تواند همدلی ما را برنانگیزد. حتی با شیطان فیلم سکوت بره‌ها هم ممکن است همدلی کنیم.حتی با شیاطین داستایفسکی.چرا؟ [شاید برای همین داستایفسکی در شیاطین این قدر دست‌دست می‌کند تا استاوروگین را وارد داستان کند]پس چطور می‌توان این شّر را مجسم کرد، تا بتوان همان نفرت عظیم قهرمان زن را فیلم را به او احساس کرد؟ شاید این نفرت او تا حدی هم ناشی از جاذبه شّر برای اوست که چهر‌ه‌ای انسانی یافته است. یکی از مأمورها اصرار دارد که نباید با او حرف زد. او حتی چهره‌اش را با گونی می‌پوشاند. کاری وحشتناک. اما شّر به محض آن‌که چهره پیدا کرد، ما را مجذوب می‌کند. آیا نباشد شّر در همان تاریکی‌ها بماند؟تمام شرارت های مجسم بر پرده سینما نتوانسته‌اند ذره‌ای مردم را از شّر دور کنند. شّر جز در سایه ، جز در حاشیه، در آن کناره‌ها نمی‌تواند ما را بیاشوبد.


 

شاید علت این که دیگر خواب‌هایش را به یاد نمی‌آورد ،این باشد که یا زبان این جهان را از یاد برده است  و توانایی ضبط و حفظ و نگهداری جهانی که در خواب واردش می‌شود از دست داده است ، یا این که اصلاً آن جهان، زبانی دیگر، شیوه‌ای دیگراز ضبط و نگهداری می‌طلبد که او از آن بی‌بهره است. جهانی مطلقاً دیگر.




به رسم پدیدارشناسان جهان را در پرانتز گذاشت، اما ندانست(یا فراموش کرد)از پرانتز به درش آورد؛ حالا دارد به اسکیزوفرنی دچار می‌شود.




 

 

خبر بد که برسد صدای اشیاء رساتر می‌شود. چون زبان آدمی نمی‌تواند به آن خبر نامی بدهد.آن خبر دور از زبان است.بشقاب‌ها به صدا در می‌‌آیند. لیوان‌ها ، قاشق‌ها، پلاستیک‌ها، در قوری و کتری، دمپایی‌ها، صندلی‌ها، و کسی که میان این‌ها در رفت‌و آمد است و نمی‌تواند چیزی بگوید. 


 

دیروز مسیرم را عوض کردم .خیابان یک طرفه بود و باید دور می‌زدم تا دوباره واردش می‌شدم. مسافتی رفتم و پیچیدم توی یک خیابان دیگر و ناگهان کنار خیابان مرد سفید موی عینکی تقریبا شصت ساله‌ای را دیدم که آستین کوتاه پوشیده بود و همین طور که رد می شدم ، دیدم از عرض خیابان گذشت؛ با همان غریبگی و پریشانی ماندگاری که علامت یک نسل، یک قبیله است که مثل یک داغ فقط بر داغ خوردگان نمود می‌کند.

یک دفعه فکر کردم باید مهدی باشد همان دوست سی چند سال پیش - در این مدت اصلا ندیده‌بودمش و ازش بی خبر بودم ؛گاهی صحبتی از او می شد ،اما ارتباطی با هم نداشیم دل‌به‌شک بودم خودش است یا نه. چون مهدی یک هوا بلندتر بود . دیگر آن سو بود و داشت می‌رفت؛ خواستم شیشه را بکشم پایین بگویم میتی میتی .دستم نجنبید دهانم هم نه.


به سوی تهران می‌راندم. شب بود.از راهی که در روز می‌شناختم. اما در شب ناشناس شده بود.سیاهی مثل آوار از گوشه‌ها می‌ریخت و شاید هم "ریختن"تصور من بود؛ چون در تاریکیْ حرکت نمی‌دیدم. ثبات بود. سکون بود.در روز می‌توانستی بدانی در فضایی مأنوس هستی. چون قبلا از آن فضا گذر کرده‌بودی.الان نه.نمی‌دانستی در اطراف کوه است، جنگل است، دره است، چی است. هیچ معلوم نبود. طرف‌های میمه بوی نفت و گاز شنیدم و گاهی بوی رخوت‌انگیز چوبی که می‌سوخت  یا بوی مزرعه‌های درو شده شاید  که آدم را به زمانی دور‌تر می‌برد؛ بوهایی که مجال ندارند در روز حس شوند. بعد نزدیک ساعت پنج بود گویا، ناگهان تغییری را در برابرم حس کردم. تیرگی فضای بالای سرم به روشنایی رفت و خطوط کم‌کم سردرآوردند و خط‌های کرانی کوه‌ها و تپه‌ها بگویی‌نگویی زق‌زق‌کنان بیرون زدند و جاده و آسفالت و آبادی‌های اطراف و نوک زدند . روز از دل شب در آمد.به ‌عبارتی جلوه کرد.اما نه چون چیزی جدا از آن،مثل رنگ برنگ شدن چیزی بود. مثل آرام‌آرام دگرگون شدن چهره کسی بود؛ از شنیدن خبری.


نوشتن مثل سوت زدن در تاریکی است.فقط برای ان که نترسی می نویسی؛ کبریتی‌ می‌زنی؛ یا سوت می زنی.عملی پوچ.سرگیجه از اینجاست که خود تاریکی هم همین را می گویدکه نوشتن بیهوده است به هیچ کار نمی اید هیچ ضرورتی ندارد.








http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/295/883596/borges.pdf








http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/295/883596/new.pdf.pdf






روز به روز بیشتر به این تصور تن می دهم که دیگر در ادبیات شاهکار نخواهیم داشت؛نه این که زمانی اثری خلق نخواهد شد که بشود شاهکارش نامید یا هم اکنون خلق نشده است؛بلکه منظورم این است آن نوع پارادایمی که شاهکار در دایره لغتش معنی داشت سپری شده است.در دوره مدرن اثر هنری محور و هدف ارزش گذاری بود؛امروز اثر فقط محمل و بهانه ای است تا روابط،گفتگوها،محفل ها،نامگذاری ها،تشرف ها،نهادها شکل بگیرند،آثاری می بینی که با معیارهای مدرن زیر متوسط هم نیستند اما چون این معیارها اهمیت خود را از دست داده اند،و روابط،مدیریت،بازاریابی،نقش اصلی را دارند این آثار اسبابی می شوند برای آن که نویسنده در اینجا و انجا دیده شود،بر صدر نشیند و احترام ببیندخود اثر مهم نیست؛با چند تا فوت و فن می توان از کار درش آورد.آنچه مهم است سلوک "درست " بر مبنای قواعد بازی است.